English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (24 milliseconds)
English Persian
It will be some time before the new factory comes online, and until then we can't fulfill demand. آغاز به کار کردن کارخانه جدید مدتی زمان می برد و تا آن زمان قادر به تامین تقاضا نخواهیم بود.
Other Matches
short run زمان موقت مدتی که در طی ان مقدارتولید یک کالا را نمیتوان تغییر داد
time 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
timed 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
times 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
line haul زمان لازم برای حمل بار به وسیله ستون زمان حمل باریا زمان حرکت ستون موتوری
developments زمان لازم برای توسعه محصول جدید
development زمان لازم برای توسعه محصول جدید
proceed time زمان لازم برای معرفی به پایگاه جدید
After a few days out of the office it always takes me a while to get into gear when I come back. بعد از چند روز دور بودن از دفتر همیشه مدتی زمان می برد تا پس از بازگشت دوباره سر رشته امور را به دست بیاورم.
accelerated depreciation استهلاک زودرس [روش استهلاک دارایی در مدتی کمتر از زمان مقرر]
cache memory مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
caches مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
cache مدار منط قی که زمان ذخیره سازی داده در حافظه پنهان و نیز زمان دستیابی به داده در خافظه پنهان و زمان دستیابی به رسانه کند تر را مشخص میکند
realtime زمان حقیقی یا زمان خالص ارسال و دریافت پیامها
circuit روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
circuits روشی که در آن اتصال یا مسیر بین دو گره در زمان این فراخوان ها و نه در زمان تنظیم آنها انجام میشود
road time یا زمان تخلیه جاده زمان عبور ستون
null cycle زمان مورد نیاز برای چرخیدن درون یک برنامه کامل بدون تعریف دادههای جدید چرخه تهی
loom time مدت زمان بافت [از زمان چله کشی تا جدا کردن فرش بافته شده از دار و مبنای تعیین ساعات کار مفید، وقت حقیقی لازم جهت اتمام فرش و قیمت نسبی فرش می باشد.]
access time کل زمان لازم برای رسانه ذخیره سازی از وقتی که تقاضای داده میشود تا زمان بازگشت داده
IAM فضای حافظه که زمان دستیابی بین زمان حافظه اصلی و سیستم بر پایه دیسک دارد
references نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
reference نقط های در زمان که به عنوان مبدا برای زمان بندی هادی دیگر یا اندازه گیریهای دیگر به کار می رود
presents زمان حاضر زمان حال
seek time زمان جستجو زمان طلب
present زمان حاضر زمان حال
presented زمان حاضر زمان حال
presenting زمان حاضر زمان حال
arrival زمان حضور زمان رسیدن
arrivals زمان حضور زمان رسیدن
response time زمان جواب زمان پاسخگویی
read time زمان اماده شدن اطلاعات زمان در دسترس قرار گرفتن اطلاعات کامپیوتری
tour of duty زمان گردش ماموریت زمان توقف پرسنل در مناطق مختلف ماموریت
time مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
dive schedule جدول حداکثر زمان و عمق استخر برای شیرجه جدول نشاندهنده عمق و زمان ماندن زیر اب غواص
times مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
timed مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
imprescriptible وابسته به اموال حقوقی که مشمول مرور زمان نیست غیر مشمول مرور زمان تجویز نشده
downtime مدتی که کارخانه کار نمیکند مدت استراحت ماشین وکارخانه درشبانه روز
equation of time خطای قرائت زمان نجومی پس ماند زمان نجومی
unemployment compensation پرداختی در زمان بیکاری پرداخت کمکی در زمان بیکاری
execution 1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا
housekeeping در آغاز برنامه جدید برای انجام امور سیستم مثل پاک کردن حافظه تشخیص کلیدهای تابع یا تغییر حالت صفحه تصویر
production cycle زمان یا دوره بافت یک فرش [این دوره از زمان طراحی یا نقشه کشی شروع شده و به بافت کامل فرش منتهی می شود.]
interlook dormant period زمان توقف دستگاه رادار مدت زمان توقف کار تجسس رادار
frequencies زمان تناوب زمان تکرار تناوب عمل
frequency زمان تناوب زمان تکرار تناوب عمل
splits زمان ثبت شده برای فواصل معین یک مسابقه زمان ثبت شده برای قهرمان دو 004متر
contemporize هم زمان کردن
time slicing قطعه کردن زمان
timing زمان عمل کردن
lose time تلف کردن زمان
scheduled زمان بندی کردن
add time زمان جمع کردن
waste time تلف کردن زمان
schedule زمان بندی کردن
schedules زمان بندی کردن
cryptoperiod زمان ارسال یا دریافت رمز مدت زمان دریافت رمز
short cycle annealing سخت گردانی در زمان کم سخت گردانی در مدت زمان کوتاه
early time زمان حداقل انفجار اتمی زمان اولیه انفجار اتمی
inelastic demand تقاضای غیر قابل کشش تقاضا برای اجناسی که به علت گرانی بیش از حد فقط طبقه خاصی قادر به خرید ان می باشند
timing تنظیم زمان عمل کردن موتور
to try to stop the march of time تلاش به جلوگیری از گذشت زمان کردن
tensing زمان فعل تصریف زمان فعل
tense زمان فعل تصریف زمان فعل
tensest زمان فعل تصریف زمان فعل
tenses زمان فعل تصریف زمان فعل
tenser زمان فعل تصریف زمان فعل
tensed زمان فعل تصریف زمان فعل
speeding مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
to scrape up [money] چیزی را به مرور زمان کم کم جمع کردن [پول]
speed مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
speeds مدت زمان تمام کردن مسابقه اسبدوانی
put on one's thinking cap <idiom> زمان زیادی روی چیزی فکر کردن
synchronising همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
integrated پایگاه داده که قادر به تامین اطلاعات برای نیازهای مختلف بدون داده افزودنه است
chronologize بترتیب زمان قراردادن موافق تاریخ مرتب کردن
clocks باسهای مرتب برای زمان بیندی یا همگام کردن
clock باسهای مرتب برای زمان بیندی یا همگام کردن
rain check <idiom> رد کردن درخواستی برای یک تاریخ معین و موکول آن به زمان دیگر
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
angular velocity sight زمان سنج رهایی بمب دوربین زمان سنج زاویه رهایی بمب
selective clock stetching تکنیک برطرف کردن اختلافات زمان گیری دیجیتال بین عناصر سیستم
station time زمان اماده شدن برای پرواز زمان بارگیری و اماده شدن هواپیما برای پرواز
garnishee کسی که خواستهای نزداو تامین یا توقیف باشد تامین مدعا به کردن
clicks زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
click زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
clicked زنگ خوردن تیک تیک کردن قلاب یا ضامن در دستگاههای زمان سنجی
turnaround time زمان لازم برای فعال کردن برنامه برای تولید که کاربر خواسته است
stroking زمان
strokes زمان
contemporaneous هم زمان
time-piece زمان
ticker [colloquial] [watch] زمان
cotemporaneous هم زمان
clock زمان
thitherto تا ان زمان
stroked زمان
time زمان
yet تا ان زمان
term زمان
timed زمان
time of blowing زمان دم
synchrone هم زمان
termed زمان
cycle time زمان
dates زمان
date زمان
thence از ان زمان
stroke زمان
synchronous هم زمان
time consuming زمان بر
times زمان
time-consuming زمان بر
terming زمان
tempo زمان
simultaneously در یک زمان
period زمان
periods زمان
zeitgeist زمان
coinstantaneous هم زمان
away از ان زمان
whene'er هر زمان
clocks زمان ها
tempos زمان
timepiece زمان
Netscape Navigator یکی از جستجوگران معروف www که هنوز هم در بازار مط رح است شامل خصوصیات بسیاری از قبیل خوانندگان جدید و نیز تامین برنامههای java است
space زمان کوتاه
time span گذشت زمان
lapse of time مرور زمان
time lags زمان تاخیر
physiological time زمان فیزیولوژیکی
training time زمان تمرین
period of concentration زمان تمرکز
lapse time زمان کاهش
time-consuming زمان طلب
transfer time زمان انتقال
present tense زمان حال
time span فاصله زمان
spaces زمان کوتاه
transit time زمان گذار
intravitam در زمان زندگی
intravital در زمان زندگی
intervalometer زمان سنج
time period فاصله زمان
time lag زمان مرده
period گذشت زمان
time period گذشت زمان
kill time زمان خطر
period/stretch/lapse of time گذشت زمان
time lags زمان مرده
period فاصله زمان
time lag زمان تاخیر
kill time زمان کشندگی
With passage of time . با گذشت زمان
non productive time زمان مرده
period/stretch/lapse of time دوره زمان
time period دوره زمان
leisure time زمان اسودگی
nonsynchronous ناهم زمان
maintenance period زمان تعمیرات
olden زمان پیش
period دوره زمان
length of time طول زمان
statute of limitation مرور زمان
light load period زمان بار کم
linkage time زمان پیوند
load time زمان بارکردن
loading time زمان بارگیری
lost time زمان مفقوده
lost time زمان گمگشته
makeup time زمان جبران
lead time زمان پیشگیری
time span دوره زمان
time consuming زمان طلب
peace time در زمان صلح
licensing hours زمان مجاز
microcycle واحد زمان
period/stretch/lapse of time فاصله زمان
miscellaneous time زمان متفرقه
mean time زمان متوسط
maximum duration زمان حداکثر
orthogenesis جبر زمان
availability زمان امادگی
man and boy از زمان بچگی
passtime زمان گذارستون
peace time زمان صلح
latency زمان بیکاری
wartime زمان جنگ
multiplication time زمان ضرب
execution time زمان اجرا
coking time زمان کک سازی
ephemeris time زمان تقویمی
ephemeris time زمان نجومی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com