Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
training
آموزش عملی
Other Matches
adult education
آموزش بزرگسالان
to teach
آموزش دادن
instruct
آموزش دادن
teach
آموزش دادن
train
[teach]
آموزش دادن
give lessons
آموزش دادن
educate
آموزش دادن
on-the-job training
آموزش ضمن خدمت
advance individual training
آموزش تکمیلی انفرادی
c
آموزش از طریق کامپیوتر
educational work
کار آموزش و پرورشی
education department
اداره آموزش و پرورش
masters
آموزش و فهمیدن یک زبان یا فرآیند
master
آموزش و فهمیدن یک زبان یا فرآیند
A crash language course .
دوره فشرده آموزش زبان
mastered
آموزش و فهمیدن یک زبان یا فرآیند
cai
استفاده از کامپیوتر برای آموزش یک موضوع
cbl
آموزش و تحصیلات با استفاده از برنامههای مخصوص روی یک کامپیوتر
c
استفاده از سیستم کامپیوتری برای آموزش دانش آموزان
cbt
استفاده از سیستم کامپیوتری برای آموزش به دانش آموزان
c
استفاده از کامپیوتر برای آموزش به دانش آموزان و برآورد پیشرفت آنها
homestay
خانواده مهمان دار
[کسی که برای آموزش زبان یا فرهنگ در آن کشور می گذراند]
home
ریز کامپیوتر طراحی شده برای مصرف خانگی که برنامههای کاربردی آن شامل آموزش
homes
ریز کامپیوتر طراحی شده برای مصرف خانگی که برنامههای کاربردی آن شامل آموزش
pilot
زبان برنامه نویسی کامپیوتری که از قالب مبتنی بر متن استفاده می کنند و در آموزش کامپیوتر به کار می رود
pilots
زبان برنامه نویسی کامپیوتری که از قالب مبتنی بر متن استفاده می کنند و در آموزش کامپیوتر به کار می رود
piloted
زبان برنامه نویسی کامپیوتری که از قالب مبتنی بر متن استفاده می کنند و در آموزش کامپیوتر به کار می رود
a dead language
<idiom>
زبان مرده و منقرض شده
[زبانی که دیگر آموزش داده نمی شود اما شاید برخی از کارشناسان از آن استفاده کنند.]
Training makes the memory absorb more.
آموزش
[ورزش حافظه]
باعث می شود که حافظه بیشترجذب کند.
de facto
عملی
operable
عملی
feasible
عملی
empirical
عملی
performable
عملی
ex post
عملی
pracitcable
عملی
applied
عملی
down-to-earth
عملی
down to earth
عملی
practic
عملی
pragmatics
عملی
factual
عملی
factually
عملی
applicative
عملی
applicatory
<adj.>
عملی
practicals
عملی
practical
<adj.>
عملی
business like
عملی
practicable
عملی
pragmatic
عملی
achievable
<adj.>
عملی
makeable
<adj.>
عملی
makable
[spv. makeable]
<adj.>
عملی
experimental
عملی
functional
<adj.>
عملی
feasible
<adj.>
عملی
purpose-built
<adj.>
عملی
purposeful
<adj.>
عملی
doable
<adj.>
عملی
contrivable
<adj.>
عملی
purposive
<adj.>
عملی
suitable
<adj.>
عملی
useful
<adj.>
عملی
operatives
عملی
operational
عملی
objectives
عملی
makable
<adj.>
عملی
workable
<adj.>
عملی
executable
<adj.>
عملی
practicable
<adj.>
عملی
manageable
<adj.>
عملی
objective
عملی
appropriate
[for an occasion]
<adj.>
عملی
operative
عملی
convenient
<adj.>
عملی
handy
<adj.>
عملی
workable
عملی
utilitarian
[useful]
<adj.>
عملی
possible
[doable, feasible]
<adj.>
عملی
proper
<adj.>
عملی
practicalness
عملی بودن
application
[applicability]
عملی بودن
practical unit
واحدهای عملی
applied research
تحقیق عملی
pragmatism
فلسفه عملی
applicability
عملی بودن
pratique
تمرین عملی
impracticable
<adj.>
غیر عملی
workable competition
رقابت عملی
airy-fairy
غیر عملی
practical joke
شوخی عملی
practical jokes
شوخی عملی
to put in practice
عملی کردن
to give effect to
عملی کردن
self action
خود عملی
put in practice
عملی کردن
activity catharsis
پالایش عملی
practical capacity
گنجایش عملی
usefulness
عملی بودن
viability
امکان عملی
actualize
عملی کردن
logical positivism
فلسفه عملی
applied research
تحقیقات عملی
feasibilty
عملی بودن
feasibly
بطور عملی
folderol
غیر عملی
logical positivism
منطق عملی
inapplicability
عملی نبودن
defacto recognition
شناسایی عملی
workability
امر عملی
operationalism
مکتب عملی
practicably
بطور عملی
practicableness
عملی بودن
usability
عملی بودن
availability
عملی بودن
logical empiricism
فلسفه عملی
performance test
ازمون عملی
operationism
مکتب عملی
logical empiricism
منطق عملی
impractical
غیر عملی
make something happen
عملی کردن
feasible
امکان عملی
practicalities
عملی بودن
practicability
عملی بودن
make a reality
عملی کردن
fulfill
[American]
عملی کردن
execute
عملی کردن
inapplicable
غیر عملی
compulsions
وسواس عملی
worked
عملی شدن
carry out
عملی کردن
realpolitik
سیاست عملی
work
عملی شدن
utilization
استفاده عملی
bring inbeing
عملی کردن
accomplish
عملی کردن
carry into effect
عملی کردن
practical art
هنر عملی
compulsion
وسواس عملی
inexecutable
<adj.>
غیر عملی
unfeasible
<adj.>
غیر عملی
carry ineffect
عملی کردن
implement
عملی کردن
inoperative
غیر عملی
put ineffect
عملی کردن
actualise
[British]
عملی کردن
practicality
عملی بودن
positive
یقین عملی
put inpractice
عملی کردن
bring into being
عملی کردن
put into effect
عملی کردن
put into practice
عملی کردن
It is not possible ( feasible , practicable) .
اینکار عملی نیست
on the job
حین کار عملی
operatively
بطور موثر یا عملی
pragmatism
جنبه عملی قطعیت
plan implementation
عملی کردن برنامه
pragmatist
پیرو فلسفه عملی
verbs
دستورالعمل انجام عملی
practical system
دستگاه یکانهای عملی
verb
دستورالعمل انجام عملی
sensibleness
عملی بودن اگاهی
options
عملی که انتخاب میشود
stop
انجام ندادن عملی
registers
انجام عملی به یک محرک
effect
عملی کردن معلول
functional residual capacity
فرفیت باقیمانده عملی
fall to
به عملی دست زدن
option
عملی که انتخاب میشود
top heavy
افتادنی غیر عملی
top-heavy
افتادنی غیر عملی
utopian
خیالی و غیر عملی
skill
مهارت عملی داشتن
positivism
فلسفه عملی ومثبت
impracticable
غیر عملی بیهوده
applied economics
علم اقتصاد عملی
register
انجام عملی به یک محرک
registering
انجام عملی به یک محرک
impracticability
غیر عملی بودن
effected
عملی کردن معلول
stopped
انجام ندادن عملی
stopping
انجام ندادن عملی
stops
انجام ندادن عملی
effecting
عملی کردن معلول
ism
سیستم عملی گرایش
pascal
زبان برنامه نویسی ساخت یافته سطح بالا که برای میکروها و آموزش برنامه نویسی به کار می رود
interrupting
انجام عملی پس از تشخیص وقفه
obsessive compulsive state
حالت وسواس فکری- عملی
interrupt
انجام عملی پس از تشخیص وقفه
Suit the action to the word.
حرفی را فورا" عملی کردن
waste instruction
دستوری که عملی انجام نمیدهد.
interrupts
انجام عملی پس از تشخیص وقفه
pull-in
نقشه یا عملی را متوقف ساختن
infeasible
غیر عملی اجراء نشدنی
pull-ins
نقشه یا عملی را متوقف ساختن
cyclic
عملی که مرتب تکرار میشود
polytechnics
وابسته به علوم عملی مختلف
polytechnic
وابسته به علوم عملی مختلف
pull in
نقشه یا عملی را متوقف ساختن
popped
بسرعت عملی انجام دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com