Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English
Persian
too big for one's breeches/boots
<idiom>
احساس بزرگی کردن
Other Matches
extrasensory
ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
angst
احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
to roll a huge snowball
گلوله بزرگی از برف درست کردن
appreciated
احساس کردن
appreciates
احساس کردن
appreciate
احساس کردن
feels
احساس کردن
sense
احساس کردن
appreciating
احساس کردن
sensed
احساس کردن
feel
احساس کردن
senses
احساس کردن
feel a bit under the weather
<idiom>
[یک کم احساس مریضی کردن]
To feel lonely (lonesme).
احساس تنهائی کردن
to feel cold
احساس سردی کردن
wamble
احساس تهوع کردن
forefeel
ازپیش احساس کردن
to feel humbled
احساس فروتنی کردن
to be humbled
احساس فروتنی کردن
warm one's blood/heart
<idiom>
احساس راحتی کردن
to freeze
احساس سردی کردن
scunner
احساس نفرت کردن
I am a great believer in using natural things for cleaning.
من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
synesthesia
احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
to feel a pang of jealousy
ناگهانی احساس حسادت کردن
to feel humbled
احساس شکسته نفسی کردن
to be humbled
احساس شکسته نفسی کردن
sensate
اماده پذیرش حس احساس کردن
to feel fear
احساس ترس کردن
[داشتن]
to be touched
[hit]
by a pang of regret
ناگهانی احساس پشیمانی
[افسوس]
کردن
consternate
احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
have half a mind
<idiom>
احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
miss
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
missed
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
to feel like something
احساس که شبیه به چیزی باشد کردن
[مثال پارچه]
misses
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
to feel any one's pulse
حس کردن احساس کردن دریافتن
autos
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
auto
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
gentility
بزرگی
bulkiness
بزرگی
enlargements
بزرگی
enlargement
بزرگی
augustness
بزرگی
largeness
بزرگی
supercilicusness
بزرگی
gloriousness
بزرگی
hugeness
بزرگی
grandness
بزرگی
greatness
بزرگی
bigness
بزرگی
voluminesity
بزرگی
voluminosity
بزرگی
hauteur
بزرگی
magnitude
بزرگی
dignity
بزرگی
masterdom
بزرگی
magnifcation
بزرگی
grandeur
بزرگی
massiveness
بزرگی
sizes
بزرگی
size
بزرگی
magneficence
بزرگی
he did me a great wrong
خطای بزرگی .....
so large
باین بزرگی
eminence
برامدگی بزرگی
formidability
استحکام بزرگی
vastitude
عظمت بزرگی
vastity
عظمت بزرگی
megacephaly
بزرگی بیش از حد سر
sample size
بزرگی نمونه
magnanimity
بزرگی طبع
aggrandizement
افزایش بزرگی
eminency
برامدگی بزرگی
vastness
عظمت بزرگی
she was nipped in the bud
به بزرگی نرسید
headship
بزرگی برتری
order of magnitude
مرتبه بزرگی
immeasurableness
بزرگی بی اندازه
headships
بزرگی برتری
immenseness
بزرگی عظمت
man and boy
چه در کودکی چه در بزرگی
to a greatness
بزرگی یافتن
Lordship
سیادت بزرگی
amplitude
دامنه بزرگی
Lordships
سیادت بزرگی
to a greatness
به بزرگی رسیدن
to be toast
[American E]
<idiom>
در دردسر بزرگی بودن
he is a great person
شخص بزرگی است
come a long way
<idiom>
برنامه بزرگی ریختن
great dangers overhang us
خطرهای بزرگی ماراتهدیدمیکند
pyralidid
خانواده بزرگی ازپروانه ها
he is a great help
او کمک بزرگی است
that is no great work
کار بزرگی نیست
the meridian of glory
اوج بزرگی یا جلال
monstrousness
شگفت انگیزی بزرگی
breadth of mind
بزرگی یا وسعت فکر
bulk
حجم بزرگی از چیزی
deck
مجموعه بزرگی از کارت پانچ ها
Majesty
بزرگی عظمت وشان واقتدار
(when the) chips are down
<idiom>
بامشکل بزرگی مواجه شدن
steatopygia
بزرگی وفربهی کفل زنان
Majesties
بزرگی عظمت وشان واقتدار
decked
مجموعه بزرگی از کارت پانچ ها
great dangers impend over us
خطرهای بزرگی متوجه ما هستند
bias error
خطایی با علامت و بزرگی ثابت
decks
مجموعه بزرگی از کارت پانچ ها
great dangers impend over us
خطرهای بزرگی مارا تهدیدمیکند
he did me a great wrong
بیعدالتی بزرگی نسبت به من کرد
piece deresistance
مثلا تیکه بزرگی از گوشت
great dangers overhang us
خطرهای بزرگی متوجه ما است
loving cup
پیاله بزرگی که در مهمانی ها بدست میدهند
A big rock rolled down the mountain.
سنگ بزرگی از کوه بپایین غلتید
nothing great is easy
هیچ کاری بزرگی اسان نیست
touch
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touches
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
multivolume file
فایل بسیار بزرگی که نیازمندبیش از یک بسته دیسک
treadmills
چرخ افقی بزرگی که زندانیان ان را بحرکت دراورند
treadmill
چرخ افقی بزرگی که زندانیان ان را بحرکت دراورند
breakers
موج بزرگی که بساحل خورده ودرهم می شکند
breaker
موج بزرگی که بساحل خورده ودرهم می شکند
anagoge
بزرگی معنوی ارتقاء فکر بعالم علوی
Police are out in force.
نیروی پلیس با قدرت بزرگی ظاهر است.
anagogy
بزرگی معنوی ارتقاء فکر بعالم علوی
mastiffs
سگ بزرگی که گوش ها ولبهایش اویخته است بولدوگ
rocking stone
سنگ بزرگی که باندک زوری میتوان انراغلتانید
broadsheet
کاغذ بزرگی که یک روی ان چاپ شده باشد
miller thumb
یکجور ماهی قنات که کله بزرگی دارد
broadsheets
کاغذ بزرگی که یک روی ان چاپ شده باشد
mastiff
سگ بزرگی که گوش ها ولبهایش اویخته است بولدوگ
the propylaea
نام در بزرگی که از ان واردACROPOLLS دژنامی اتن میشدند
aquaria
شیشه بزرگی که در ان ماهی و جانوران دریایی رانمایش میدهند
aquariums
شیشه بزرگی که در ان ماهی و جانوران دریایی رانمایش میدهند
aquarium
شیشه بزرگی که در ان ماهی و جانوران دریایی رانمایش میدهند
bell gear
چرخدنده ثابت بزرگی درسیستم کاهش دور سیارهای
emphysema
اتساع و بزرگی عضوی در اثر گاز یا هوا باد
internally blown flap
فلپ بزرگی که جریان اصلی گازها به ان برخورد میکند
aesthsis
احساس
apperception
احساس
esthesis
احساس
sense
احساس
impression
احساس
percipience
احساس
sense
حس احساس
feeling
احساس
thick skinned
بی احساس
senses
احساس
senses
حس احساس
sensing
احساس
sensed
احساس
impressions
احساس
aesthesiogenic
احساس زا
feelings
احساس
sensed
حس احساس
apathetic
بی احساس
appriciation
احساس
sense line
خط احساس
gusto
احساس
sentiment
احساس
sensations
احساس
sensation
احساس
estuary
دهانه رودخانه بزرگی که شتکیل خلیج کوچکی دهد مدخل
estuaries
دهانه رودخانه بزرگی که شتکیل خلیج کوچکی دهد مدخل
bigben
ساعت بزرگی که بر برج پارلمان لندن نصب شده است
multiplan
یک صفحه گسترده الکترونیکی که شبکه بزرگی برای ورودی ها میدهد
handle
احساس بادست
guilt feeling
احساس گناه
nostalgia
احساس غربت
antipathy
احساس مخالف
malaise
احساس مرض
sense switch
گزینهء احساس
malease
احساس مرض
handles
احساس بادست
sensorium
مرکز احساس
sense organ
عامل احساس
limen
استانه احساس
sensibility
احساس ودرک هش
impassible
فاقد احساس
pang
احساس بد وناگهانی
itchiness
احساس خارش
sensibilities
احساس ودرک هش
perceptions
دریافت احساس
sense wire
سیم احساس
sensation of hunger
احساس گرسنگی
perception
دریافت احساس
stolid
فاقد احساس
supersensory
مافوق احساس
subjective sensation
احساس غیرعینی
feeler
احساس کننده
feeling of inadequacy
احساس بی کفایتی
feeling of inadequacy
احساس نابسندگی
feelers
احساس کننده
stolidly
فاقد احساس
dual sensation
احساس دوگانه
perished
[British]
[colloquial]
[feeling extremely cold]
<adj.>
احساس یخ زدگی
chilled to the bones
<idiom>
احساس یخ زدگی
euthymia
احساس سرحالی
aesthesia
قوه احساس
esthesiometer
احساس سنج
heavy heart
<idiom>
احساس ناراحتی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com