Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (38 milliseconds)
English
Persian
to feel humbled
احساس شکسته نفسی کردن
to be humbled
احساس شکسته نفسی کردن
Other Matches
to humble oneself
شکسته نفسی کردن
humble
شکسته نفسی کردن
humblest
شکسته نفسی کردن
modesty
شکسته نفسی
litotes
کوچک قلم دادن چیزی برای افزایش اهمیت ان ویااجتناب ازانتقاد شکسته نفسی
extrasensory
ماورای احساس معمولی خارج از احساس عادی
telescopic
دستگاه شکسته بندی تلسکوپیک چوبهای شکسته بندی مربوط به دوربین تلسکوپی یادستگاه نشانه روی
angst
احساس وحشت و نگرانی احساس بیم
halituous
نفسی
deject
دل شکسته کردن
long wind
دراز نفسی
cardiac dyspnea
تنگ نفسی قلبی
there was not a soul
ذی نفسی انجا نبود
To speake broken French.
فرانسه دست وپ؟ شکسته صحبت کردن
senses
احساس کردن
feel
احساس کردن
feels
احساس کردن
sensed
احساس کردن
appreciate
احساس کردن
sense
احساس کردن
appreciating
احساس کردن
appreciates
احساس کردن
appreciated
احساس کردن
prolixly
ازروی دراز نفسی یا پرگویی با اطناب
slides
سواری کردن مقابل موج بازاویه شکسته
slide
سواری کردن مقابل موج بازاویه شکسته
to weigh down
سنگینی کردن بر پایین اوردن شکسته شدن
to be humbled
احساس فروتنی کردن
too big for one's breeches/boots
<idiom>
احساس بزرگی کردن
To feel lonely (lonesme).
احساس تنهائی کردن
to feel humbled
احساس فروتنی کردن
warm one's blood/heart
<idiom>
احساس راحتی کردن
to freeze
احساس سردی کردن
scunner
احساس نفرت کردن
to feel cold
احساس سردی کردن
feel a bit under the weather
<idiom>
[یک کم احساس مریضی کردن]
wamble
احساس تهوع کردن
forefeel
ازپیش احساس کردن
synesthesia
احساس سوزش یادرد در یک عضو بدن در اثروجود درد در عضو دیگر بدن احساس متقارن
to feel fear
احساس ترس کردن
[داشتن]
sensate
اماده پذیرش حس احساس کردن
to feel a pang of jealousy
ناگهانی احساس حسادت کردن
to be touched
[hit]
by a pang of regret
ناگهانی احساس پشیمانی
[افسوس]
کردن
have half a mind
<idiom>
احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
consternate
احساس تحیر و وحشت کردن متوحش شدن
missed
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
misses
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
miss
از دست دادن احساس فقدان چیزی راکردن گم کردن
to feel like something
احساس که شبیه به چیزی باشد کردن
[مثال پارچه]
to feel any one's pulse
حس کردن احساس کردن دریافتن
auto
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
autos
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
disrupted
شکسته
zigzag
شکسته
running hand
خط شکسته
broken
شکسته
fracted
شکسته
zigzagged
شکسته
cursive
خط شکسته
zigzagging
شکسته
zigzags
شکسته
fragmental
شکسته
in pieces
شکسته
heartsick
دل شکسته
heart broken
دل شکسته
wrecked
شکسته
downhearted
دل شکسته
broken-hearted
<adj.>
دل شکسته
fragmentary
شکسته
shakiest
شکسته
shaky
شکسته
shakier
شکسته
heartbroken
دل شکسته
chevron
پرانتز شکسته
pointed bracket
پرانتز شکسته
puncturing
شکسته شدن
fracturing
سطح شکسته
doddered
شکسته سست
punctures
شکسته شدن
punctured
شکسته شدن
to run upon the rocks
شکسته شدن
puncture
شکسته شدن
fractures
سطح شکسته
hot short
شکسته گرم
fracture
سطح شکسته
orthopaedics
شکسته بندی
orthopedics
شکسته بندی
shard
کوزه شکسته
shards
کوزه شکسته
broken
<adj.>
شکسته
[دستگاهی]
split screen
صفحه شکسته
split-screen
صفحه شکسته
wrech
کشتی شکسته
distorts
شکسته شدن
distort
شکسته شدن
broken
شکسته شده
sherd
کوزه شکسته
angle bracket
پرانتز شکسته
red short
شکسته سرخ
raddled
شکسته شده
osteopathist
شکسته بند
taxis
شکسته بندی
haken kreuz
صلیب شکسته
shatter
قطعات شکسته
cauliflower ear
گوش شکسته
shatters
قطعات شکسته
fractured
سطح شکسته
a broken arm
بازوی شکسته
wrecked
کشتی شکسته
bone setter
شکسته بند
bonesetter
شکسته بند
bone setting
شکسته بندی
broken stone
سنگ شکسته
cold short
شکسته سرد
crushed stone
سنگ شکسته
framentary
شکسته ناقص
fyloft
صلیب شکسته
castway
کشتی شکسته
german giant swing
افتاب شکسته
giant circle
افتاب شکسته
flinders
قطعات شکسته
ballast
مصالح شکسته
brick ballast
مصالح شکسته اجری
bowed down by grief
شکسته شده ازغم
jargon
سخن دست و پا شکسته
broken english
انگلیسی دست و پا شکسته
refracted
شکسته شدن نور
zircon
سخن دست و پا شکسته
shipwrecks
کشتی شکسته شدن
ballast
شن ریزی مصالح شکسته
agmatology
علم شکسته بندی
refracts
شکسته شدن نور
refracting
شکسته شدن نور
refract
شکسته شدن نور
shipwreck
کشتی شکسته شدن
shipwrecked
کشتی شکسته شدن
broken hardening
سخت گردانی شکسته
cast away
کشتی شکسته مطرود
brokenly
بطور شکسته یا بریده
chippings
سنگ شکسته ریز
splint
چوب شکسته بندی
splint
وسایل شکسته بندی
pulled
شکسته شده افتاده
stone ballast
مصالح شکسته سنگی
fragmentarily
بطور شکسته یا ناقص
potsherd
تکه سفال شکسته
infirmly
بطور علیل یا شکسته
touches
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
touch
وسیله مسط ح که محل و چیزی که سطح آنرا لمس کرده است احساس میکند برای کنترل محل نشانه گر یا روشن و خاموش کردن وسیله
In my broken English .
با انگلیسی دست وپا شکسته ام
wrecked
باقی مانده ازکشتی شکسته
The socket is broken.
پریز برق شکسته است.
wrech
شکسته یا خراب شدن کشتی
whitewater
قسمت اشفته موج شکسته
swastika
صلیب شکسته المان نازی
plaster casts
گچ گیری اطراف عضو شکسته گچ گرفتن
A creaking gate hang long.
<proverb>
یک دروازه شکسته مدتها سرپا می ایستد.
plaster of Paris
گچ ویژه شکسته بندی و قالب گیری
plaster cast
گچ گیری اطراف عضو شکسته گچ گرفتن
aesthesiogenic
احساس زا
senses
حس احساس
feeling
احساس
sensations
احساس
sensation
احساس
apathetic
بی احساس
feelings
احساس
gusto
احساس
sentiment
احساس
aesthsis
احساس
sense
احساس
thick skinned
بی احساس
sensing
احساس
sense line
خط احساس
sensed
احساس
impressions
احساس
senses
احساس
sense
حس احساس
esthesis
احساس
sensed
حس احساس
impression
احساس
apperception
احساس
percipience
احساس
appriciation
احساس
ten yard
خط شکسته در طرفین خط نیمه به فاصله 01 یارد ازان
Three things to avoid:a crumbling wall, a biting .
<proverb>
از دیوار شکسته و سگ درنده و زن سلیطه یذر کنید .
soup
موج شکسته کف دار که بسرعت به ساحل می رسد
soups
موج شکسته کف دار که بسرعت به ساحل می رسد
perception
دریافت احساس
heavy heart
<idiom>
احساس ناراحتی
subjective sensation
احساس غیرعینی
handles
احساس بادست
antipathy
احساس مخالف
aesthesia
قوه احساس
amenability
احساس مسئولیت
aggro
احساس پرخاشگری
carebaria
احساس فشار در سر
sense wire
سیم احساس
tail between one's legs
<idiom>
احساس شرمندگی
humiliation
احساس حقارت
sensation of hunger
احساس گرسنگی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com