Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (37 milliseconds)
English
Persian
freewheel
ازاد زندگی کردن
freewheeled
ازاد زندگی کردن
freewheels
ازاد زندگی کردن
Other Matches
glide path
مسیر حرکت ازاد یا پرواز ازاد هواپیما یاموشک
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
it is impossible to live there
نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
habit
زندگی کردن
habits
زندگی کردن
To embitter ones life.
زندگی رازهر کردن
reliving
دوبار زندگی کردن
shanties
در کلبه زندگی کردن
shanty
در کلبه زندگی کردن
relives
دوبار زندگی کردن
walk of life
<idiom>
طرز زندگی کردن
to vegetate
پر از بدبختی زندگی کردن
relive
دوبار زندگی کردن
To leade a dogs life .
مثل سگ زندگی کردن
to live in poverty
[want]
در تنگدستی زندگی کردن
relived
دوبار زندگی کردن
to live to oneself
تنها زندگی کردن
cohabited
باهم زندگی کردن
chums
باهم زندگی کردن
cohabit
باهم زندگی کردن
knock about
نامرتب زندگی کردن
chum
باهم زندگی کردن
To do well in life .
در زندگی ترقی کردن
live
: زندگی کردن زیستن
lived
: زندگی کردن زیستن
cohabiting
باهم زندگی کردن
to live in luxury
با تجمل زندگی کردن
cohabits
باهم زندگی کردن
live in a small way
با قناعت زندگی کردن
affranchize
ازاد کردن
emancipates
ازاد کردن
emancipated
ازاد کردن
release
ازاد کردن
emancipate
ازاد کردن
to let ship
ازاد کردن
releases
ازاد کردن
enfranchises
ازاد کردن
enfranchised
ازاد کردن
enfranchise
ازاد کردن
released
ازاد کردن
enfranchising
ازاد کردن
cast loose
ازاد کردن
liberalization
ازاد کردن
extrication
ازاد کردن
liberates
ازاد کردن
liberating
ازاد کردن
unwrap
ازاد کردن
unwrapped
ازاد کردن
discharge
ازاد کردن
unloose
ازاد کردن
unwrapping
ازاد کردن
unwraps
ازاد کردن
let slip
ازاد کردن
to let loose
ازاد کردن
let loose
ازاد کردن
unfix
ازاد کردن
let go
ازاد کردن
liberation
ازاد کردن
uncage
ازاد کردن
emancipating
ازاد کردن
to set at liberty
ازاد کردن
deallocate
ازاد کردن
set free
ازاد کردن
to set at large
ازاد کردن
enfranchize
ازاد کردن
set at large
ازاد کردن
unstring
ازاد کردن
discharges
ازاد کردن
liberate
ازاد کردن
to live extempore
کردی خوردی زندگی کردن
live high off the hog
<idiom>
خیلی تجملاتی زندگی کردن
to live outside Tehran
بیرون از تهران زندگی کردن
bach
مجرد و عزب زندگی کردن
to live outside Tehran
در حومه تهران زندگی کردن
to keep the pot boiling
زندگی یامعاش خودرافراهم کردن
to live out of town
در بیرون از شهر زندگی کردن
to live out
[British E]
در بیرون از شهر زندگی کردن
vegetate
مثل گیاه زندگی کردن
a hand to mouth existence
<idiom>
دست به دهان زندگی کردن
to muddle on
با تسلیم به پیشامد زندگی کردن
vegetating
مثل گیاه زندگی کردن
living from hand to mouth
<idiom>
دست به دهان زندگی کردن
live in a small way
بدون سر و صدا زندگی کردن
vegetates
مثل گیاه زندگی کردن
vegetated
مثل گیاه زندگی کردن
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it.
ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
disentanglement
از بند ازاد کردن
emancipation
ازاد کردن برده
to discharge a guarantee
ضمانتی را ازاد کردن
setting free
ازاد کردن برده
untuck
از بند ازاد کردن
manumit
بنده را ازاد کردن
manumission
ازاد کردن برده
disencumber
ازقید ازاد کردن
unshackle
از زنجیر ازاد کردن
eurybathic
قادر به زندگی کردن در اعماق مختلف اب
cohabit
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabits
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
live out of a suitcase
<idiom>
تنها بایک چمدان زندگی کردن
cohabited
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabiting
با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
to live in cloves
روی تشک پرقو زندگی کردن
tripped
ازاد کردن یاشکل کردن طناب
trip
ازاد کردن یاشکل کردن طناب
trips
ازاد کردن یاشکل کردن طناب
to release for a ransom
با گرفتن فدیه ازاد کردن
released
برگ مرخصی ازاد کردن
bail
بقید کفیل ازاد کردن
release on bail
به قید کفیل ازاد کردن
to purify from sin
از قید گناه ازاد کردن
back off
ازاد بریدن قطع کردن
unyoke
از زیر یوغ ازاد کردن
bail out
به قید کفیل ازاد کردن
extricate
خلاصی بخشیدن ازاد کردن
extricated
خلاصی بخشیدن ازاد کردن
releases
برگ مرخصی ازاد کردن
extricates
خلاصی بخشیدن ازاد کردن
extricating
خلاصی بخشیدن ازاد کردن
release
برگ مرخصی ازاد کردن
nuptias non concubitus , sedconsensus ,
قصدنکاح لازم است نه فقط با هم زندگی کردن
reincarnate
تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
played
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
plays
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
playing
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
play
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
to live like animals
[in a place]
مانند حیوان زندگی کردن
[اصطلاح تحقیر کننده ]
space heater
بخاری مخصوص گرم کردن فضای ازاد
hang out the laundry
ازاد کردن چتر عقب پس ازعبور از خط پایان
free gyroscope
نیروی ژیروسکوپی ازاد نیروی جاذبه مغناطیسی ازاد
to live like animals
[in a place]
در شرایط مسکنی خیلی بد زندگی کردن
[اصطلاح تحقیر کننده ]
totake
شخص بست نشسته یاپناهنده را دستگیر یا ازاد کردن
pick up
واگذار کردن مسئولیت مهاریک بازیگر ازاد به کسی
unbrace
رها یا ازاد کردن شل کردن
asserting
حمایت کردن ازاد کردن
asserts
حمایت کردن ازاد کردن
asserted
حمایت کردن ازاد کردن
assert
حمایت کردن ازاد کردن
bail out
به قید کفیل ازاد کردن و شدن با پاراشوت از هواپیما پریدن
lead a dog's life
<idiom>
زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
high sea
دریای ازاد دریای ازاد خارج از مرزکشور
Life in not a problem to be solved, but a reality to be experienced.
زندگی مسئله ای نیست، که نیاز به حل کردن داشته باشد، بلکه حقیقتی است که باید تجربه کرد.
Life isn't about finding yourself. Life is about creating yourself.
زندگی پیدا کردن خود نیست بلکه ساختن خود است.
free enterprise
اقتصاد ازاد اقتصاد بازار ازاد
to live en pension
شبانه روزی شدن درمهمانخانه شبانه روزی زندگی کردن
lives
زندگی
lifeline
خط زندگی
habitancy
زندگی
lives of great men
زندگی
existence
زندگی
eau de vie
اب زندگی
vivification
زندگی
existences
زندگی
lifelines
خط زندگی
habitance
زندگی
togetherness
زندگی با هم
living
زندگی
wile a
در زندگی
vita
زندگی
life
زندگی
enliven
زندگی بخشیدن
life of privation
زندگی در سختی
social life
زندگی اجتماعی
country life
زندگی روشنایی
renascence
زندگی مجدد
dwelt
زندگی کرد
domiciled
[law]
[politics]
<adj.>
محل زندگی
enlivened
زندگی بخشیدن
level of living
سطح زندگی
vegetation
زندگی گیاهی
biographies
تاریخچه زندگی
intravital
در زمان زندگی
married life
زندگی زناشویی
intravitam
در زمان زندگی
lifelike
زندگی مانند
biography
تاریخچه زندگی
marriage life
زندگی زناشویی
enlivens
زندگی بخشیدن
uterine life
زندگی زهدانی
enlivening
زندگی بخشیدن
single life
زندگی مجردی
lark
روش زندگی
vital energy
نیروی زندگی
larks
روش زندگی
sequestered life
زندگی مجرد
incertitude
ناپایداری زندگی
life insurance
بیمه زندگی
going
مشی زندگی
life sustenance
گذران زندگی
ever lasting life
زندگی جاویدان
liver
زندگی کننده
life style
سبک زندگی
livers
زندگی کننده
evening of life
شام زندگی
rurality
زندگی روستایی
life motto
شعار زندگی
life instinct
غریزه زندگی
scheme of life
رویه زندگی
life history
تاریخچه زندگی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com