English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (37 milliseconds)
English Persian
bypass از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
bypassed از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
bypasses از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
bypassing از راه فرعی رفتن تقاطع کردن
Other Matches
by pass بای پاس کردن پل زدن راه فرعی ساختن اتصال کوتاه کردن مجرای فرعی
grade crossings تقاطع پیاده روها تقاطع راه اهن و جاده
grade crossing تقاطع پیاده روها تقاطع راه اهن و جاده
intersect تقاطع کردن
crisscross تقاطع کردن
intersected تقاطع کردن
interlace تقاطع کردن
intersects تقاطع کردن
intertwine تقاطع کردن
intertwined تقاطع کردن
intertwines تقاطع کردن
intertwining تقاطع کردن
crosser تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosses تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crossest تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
cross تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
meets مواجه شدن تقاطع کردن
meet مواجه شدن تقاطع کردن
intercross تقاطع کردن جفت گیری
pussyfoot دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
goose step رژه رفتن بدون زانو خم کردن قدم اهسته رفتن
subspecies قسم فرعی جنس فرعی از یک نژاد
by pass گذرگاه فرعی مسیر فرعی
ecotype بخش فرعی از نوع مستقل جانور یا گیاه که افراد ان باهم اختلاط و امتزاج نموده و بخش واحد فرعی تشکیل میدهند
minor در رشته ثانوی یا فرعی تحصیل کردن کماد
sidelines ازبازی یا معرکه خارج کردن کار یا چیز فرعی
sideline ازبازی یا معرکه خارج کردن کار یا چیز فرعی
sidelined ازبازی یا معرکه خارج کردن کار یا چیز فرعی
sidelining ازبازی یا معرکه خارج کردن کار یا چیز فرعی
shunting station ایستگاه فرعی راه اهن برای جابجا کردن واگن ولوکوموتیو
subdivide بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdividing بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivided بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
subdivides بقسمتهای جزء تقسیم کردن باجزاء فرعی تقسیم بندی کردن
crosses تقاطع
chiasma تقاطع
crosser تقاطع
street crossing تقاطع
intersections تقاطع
intersect تقاطع
junction تقاطع
junctions تقاطع
line cross تقاطع خط
weaving تقاطع
intersects تقاطع
intersected تقاطع
crossest تقاطع
decussation تقاطع
crossing line خط تقاطع
intersection تقاطع
cross تقاطع
intercepts محل تقاطع
intercepting محل تقاطع
crossing نقطه تقاطع
focussing نقطه تقاطع
beam grillage تقاطع تیرها
focusses نقطه تقاطع
tree traversal تقاطع درختی
crossing محل تقاطع
meet مقتضی تقاطع
weaving section منطقه تقاطع
point of intersection نقطه تقاطع
meets مقتضی تقاطع
grade crossing تقاطع شاهراه
intersection تقاطع همبر
angle of erossing زاویه تقاطع
intersections تقاطع همبر
weaving distance طول تقاطع
grade crossings تقاطع شاهراه
intercepted محل تقاطع
focussed نقطه تقاطع
focuses نقطه تقاطع
road junction تقاطع راه
road junction تقاطع جاده
intersection point نقطه تقاطع
cross road تقاطع جاده
focus نقطه تقاطع
focused نقطه تقاطع
crossing plane سطح تقاطع
angle of cutting زاویه تقاطع
scissor junction تقاطع مورب
intercept محل تقاطع
To quibble and equivocate. پشت هم اندازی کردن ( طفره رفتن ،دوپهلو صحبت کردن )
boot out <idiom> اخراج کردن ،کسی را مجبوربه ترک یا رفتن کردن
grade crossing تقاطع راه اهن
grade crossings تقاطع راه اهن
Go to the second crossroad. به دومین تقاطع بروید.
intersectional وابسته بمحل تقاطع
Go to the first crossroad. به اولین تقاطع بروید.
interlacement درهم بافتگی تقاطع
intercept point محل تقاطع [ریاضی]
crossroad محل تقاطع دو جاده
crossing tower برج تقاطع در کلیسا
multiway junction تقاطع چند راه
you have no option but to go چارهای جز رفتن ندارید کاری جز رفتن نمیتوانیدبکنید
stbtitle عنوان فرعی عنوان فرعی مقاله
cross over point نقطه تقاطع مسیر رژه
cross road محل تقاطع دو جاده چهارراه
traffic cut تقاطع دو جریان عبور و مرور
level crossings محل تقاطع دو خط راه اهن
level crossing محل تقاطع دو خط راه اهن
ford crossing تقاطع جاده با مجاری ابگذر
flyover junction تقاطع دو راه ناهمکف چهارراه دو تراز
cross roads تقاطع با زاویه قایم چهارراه راست
slanted کج رفتن کج کردن
slant کج رفتن کج کردن
slants کج رفتن کج کردن
skyline خط افق که محل تقاطع زمین واسمان است
skylines خط افق که محل تقاطع زمین واسمان است
decussate تقاطع یکی در میان یا بشکل > ضرب در< بودن
to start [for] شروع کردن رفتن [به]
mopping up پاک کردن رفتن
to take a walk گردش کردن یا رفتن
long base method روش تقاطع نقشه برداری بااستفاده از یک باز طولانی
cabbage کش رفتن رشد پیدا کردن
to push off شروع کردن بیرون رفتن
to go on جلوتر رفتن سلوک کردن
put off تاخیر کردن طفره رفتن
to go along همراه رفتن همراهی کردن
get on پیش رفتن کار کردن
get off روانه کردن عقب رفتن از
pierces رخنه کردن فرو رفتن
set on پیش رفتن حمله کردن
pierce رخنه کردن فرو رفتن
get a wiggle on <idiom> عجله کردن با شتاب رفتن
ducks زیر اب رفتن غوض کردن
walks گردش کردن پیاده رفتن
cabbages کش رفتن رشد پیدا کردن
walked گردش کردن پیاده رفتن
walk گردش کردن پیاده رفتن
duckings زیر اب رفتن غوض کردن
ducked زیر اب رفتن غوض کردن
duck زیر اب رفتن غوض کردن
sublease اجاره فرعی دادن حق اجاره بمستاجر فرعی دادن
parameters نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
absolute address مختصاتی که فاصله یک نقطه از محل تقاطع بردارها را نشان میدهد
parameter نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
mouch راه رفتن دولادولاراه رفتن
drifted بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
fluctuates نوسان کردن بالا وپایین رفتن
nose dive ناگهان شیرجه رفتن یا تنزل کردن
drifts بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
waste بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
drift بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
drifting بی اراده کار کردن بی مقصد رفتن
to go places گردش کردن [رفتن به جاهای دیدنی]
wastes بی نیرو و قوت کردن ازبین رفتن
fluctuated نوسان کردن بالا وپایین رفتن
fluctuate نوسان کردن بالا وپایین رفتن
nicking ضربه به محل تقاطع دیوار وزمین اسکواش که قابل گرفتن نیست
collision course interception تقاطع مسیر رهگیری باهواپیمای دشمن مسیربرخورد هواپیمای رهگیر بادشمن
nicks ضربه به محل تقاطع دیوار وزمین اسکواش که قابل گرفتن نیست
nick ضربه به محل تقاطع دیوار وزمین اسکواش که قابل گرفتن نیست
nicked ضربه به محل تقاطع دیوار وزمین اسکواش که قابل گرفتن نیست
march نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
canvasses مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
tramps باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
tramp باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
canvassed مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
marched نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
marches نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
marching نظامی وار راه رفتن پیشروی کردن
tramped باصدا راه رفتن پیاده روی کردن
seesaw بالا وپایین رفتن الله کلنگ کردن
sinuating حرکت کردن به طور قیقاجی قیقاج رفتن
to go away ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
canvass مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
to go to ترک کردن برای رفتن و آوردن چیزی
to abscond [from] <idiom> ناگهان ترک کردن [در رفتن ] [اصطلاح مجازی]
canvassing مشتری پیدا کردن یا دنبال سفارش رفتن
graticule ticks نقاط تقاطع خطوط شبکه بندی نصف النهارات و مدارات روی نقشه
grade separation تقاطع شاهراه یا راه اهن که در ان دو جاده دارای اختلاف سطح از یکدیگر هستند
To quicken ones pace . قدمهای خود را سریع تر کردن ( تندتر راه رفتن )
lead the way <idiom> جلو رفتن ونشان دادن مسیر،راهنماییی کردن
turn out <idiom> بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
to go on a picnic بگردش دسته جمعی رفتن درسوردانگی شرکت کردن
to go catting [to look for sexual partners] <idiom> رفتن برای دختر بلند کردن [اصطلاح روزمره]
extending وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
to go one better برکسی پیش دستی کردن روی دست کسی رفتن
extend وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extends وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
to keep pace with something <idiom> با چیزی برابر راه رفتن [یاد گرفتن] [تغییر کردن] [اصطلاح]
to jink [colloquial] [British English] در دویدن [راه رفتن] [رانندگی کردن] ناگهان مسیر را تغییر دادن
pace lap دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
trot یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trots یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trotting یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trotted یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
by فرعی
incident فرعی
secondary فرعی
succursal فرعی
accessory فرعی
second class فرعی
petty فرعی
half deck پل فرعی
subaltern فرعی
inferiors فرعی
inferior فرعی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com