English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (27 milliseconds)
English Persian
carp از روی خرده گیری صحبت کردن
Other Matches
caviled خرده گیری کردن
caviling خرده گیری کردن
cavilled خرده گیری کردن
cavils خرده گیری کردن
cavil خرده گیری کردن
hypercriticize زیاده خرده گیری کردن
fussing ایراد گرفتن خرده گیری کردن
fusses ایراد گرفتن خرده گیری کردن
fuss ایراد گرفتن خرده گیری کردن
fussed ایراد گرفتن خرده گیری کردن
phoning شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phone شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoned شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phones شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
cavil خرده گیری
criticalness خرده گیری
cavils خرده گیری
censoriousness خرده گیری
cavilled خرده گیری
nagging خرده گیری
caviling خرده گیری
knoit تغ تغ خرده گیری
caviled خرده گیری
pedantically از روی علم فروشی و خامی از روی خرده گیری
dribbling خرده خرده پیش بردن
dribbled خرده خرده پیش بردن
dribble خرده خرده پیش بردن
dribbles خرده خرده پیش بردن
jobs کار مزدی کردن یک جا خریدن و به خرده فروش فروختن استفاده نامشروع کردن از
job کار مزدی کردن یک جا خریدن و به خرده فروش فروختن استفاده نامشروع کردن از
round بی خرده کردن
roundest بی خرده کردن
To quibble and equivocate. پشت هم اندازی کردن ( طفره رفتن ،دوپهلو صحبت کردن )
sass بابی احترامی صحبت کردن با گستاخانه سخن گفتن با بیشرمانه گفتگو کردن
to talk [to] صحبت کردن [با]
speak صحبت کردن
speaks صحبت کردن
confabulate صحبت کردن
talked صحبت کردن
talks صحبت کردن
talk صحبت کردن
scrapped خرده اوراق کردن
scrap خرده اوراق کردن
retail خرده فروشی کردن
scrapping خرده اوراق کردن
scraps خرده اوراق کردن
go on <idiom> زیادی صحبت کردن
sniffle تودماغی صحبت کردن
hobnobbing صحبت دوستانه کردن
sniffle با فن فن صحبت یاگریه کردن
hobnobs صحبت دوستانه کردن
hobnobbed صحبت دوستانه کردن
harp on <idiom> بانارضایتی صحبت کردن
pipe up <idiom> بلندتر صحبت کردن
to switch on طرف صحبت کردن
hobnob صحبت دوستانه کردن
tell (someone) off <idiom> با عصبانیت صحبت کردن
waste one's breath <idiom> بی نتیجه صحبت کردن
to speak [about] صحبت کردن [در باره]
take exception to <idiom> مخاف صحبت کردن
hold forth <idiom> صحبت کردن درمورد
to speak to somebody با کسی صحبت کردن
sniffled تودماغی صحبت کردن
sniffles تودماغی صحبت کردن
To speak with freedom. آزادانه صحبت کردن .
sniffling با فن فن صحبت یاگریه کردن
sniffled با فن فن صحبت یاگریه کردن
To talk in measured terms . To talk slowly. شمرده صحبت کردن
To speak elaborately. با آب وتاب صحبت کردن
to speak candidly <idiom> بی پرده صحبت کردن
sniffling تودماغی صحبت کردن
To refer to implicitly. To hint. درپرده صحبت کردن
To pay money. To make a payment. بی پرده صحبت کردن
sniffles با فن فن صحبت یاگریه کردن
ad-libbing بدون نوشته صحبت کردن
sniffling درحال عطسه صحبت کردن
have a word with <idiom> بطورخلاصه صحبت ومذاکره کردن
to speak fluently بطور روان صحبت کردن
talk shop <idiom> درموردکار شخصی صحبت کردن
lisping نوک زبانی صحبت کردن
To strick up a conversation with somebody. سر صحبت را با کسی باز کردن
lisped نوک زبانی صحبت کردن
lisp نوک زبانی صحبت کردن
break in upon قطع کردن صحبت کسی
squeaks با صدای جیغ صحبت کردن
squeaking با صدای جیغ صحبت کردن
squeaked با صدای جیغ صحبت کردن
squeak با صدای جیغ صحبت کردن
lisps نوک زبانی صحبت کردن
ad-libs بدون نوشته صحبت کردن
sniffled درحال عطسه صحبت کردن
to interrupt any one's speech صحبت کسیرا قطع کردن
sniffle درحال عطسه صحبت کردن
ad-lib بدون نوشته صحبت کردن
To talk like a book . لفظ قلم صحبت کردن
ad-libbed بدون نوشته صحبت کردن
to talk shop در باره کار صحبت کردن
to take the floor حرف زدن صحبت کردن
sound off باصدای بلند صحبت کردن
sniffles درحال عطسه صحبت کردن
To speak slowly. آهسته صحبت کردن (شمرده)
talked صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talks صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talk صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
speeches صحبت کردن یا ایجاد کلمات با صدا
phone صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
speech صحبت کردن یا ایجاد کلمات با صدا
phoned صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
bespeak قبلا درباره چیزی صحبت کردن
phoning صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
To speake broken French. فرانسه دست وپ؟ شکسته صحبت کردن
in touch <idiom> بایکدیگر صحبت کردن،درارتباط داشتن
phones صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
declaimed با حرارت علیه کسی صحبت کردن
declaims با حرارت علیه کسی صحبت کردن
declaiming با حرارت علیه کسی صحبت کردن
declaim با حرارت علیه کسی صحبت کردن
to speak fluent Farsi روان صحبت کردن زبان پارسی
sips خرده خرده نوشی
sipping خرده خرده نوشی
sipped خرده خرده نوشی
sip خرده خرده نوشی
noil خرده پشمی که هنگام شانه کردن میریزد
blather حرف بی ارزش زدن صحبت بی معنی کردن
beat around the bush <idiom> غیره مستقیم وبا طفره صحبت کردن
to talk insistently to somebody با کسی به اصرار صحبت کردن [تا قانع شود]
to speak on behalf of [as representative] از طرف [کسی] صحبت کردن [به عنوان نماینده]
To speak in a low voice. آهسته صحبت کردن ( با صدای کوتاه ،یواش )
adlib بدون مقدمه صحبت کردن بمیل خود
cant باناله سخن گفتن بالهجه مخصوصی صحبت کردن
straight from the shoulder <idiom> راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
telephones ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
telephoned ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
telephone ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
telephoning ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
converses : صحبت کردن محاوره کردن
converse : صحبت کردن محاوره کردن
conversed : صحبت کردن محاوره کردن
conversing : صحبت کردن محاوره کردن
gesticulated با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulates با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulate با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulating با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
He's a wet blanket. او [مرد] آدم روح گیری [نا امید کننده ای یا ذوق گیری] است.
corrects تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correcting تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
correct تنظیم کردن غلط گیری کردن اصلاح کردن
shoot زدن با تیر پرتاب کردن اندازه گیری کردن ارتفاع خورشید
shoots زدن با تیر پرتاب کردن اندازه گیری کردن ارتفاع خورشید
to ask somebody to say a few words خواهش کردن از کسی کمی [در باره کسی یا چیزی] صحبت کند
follow up پی گیری کردن
ensues پی گیری کردن
ensue پی گیری کردن
decoppering مس گیری کردن
ensued پی گیری کردن
measure اندازه گیری کردن
to keep one's distance کناره گیری کردن
to seclude oneself کناره گیری کردن
shells سبوس گیری کردن
fuelled سوخت گیری کردن
ranging قلق گیری کردن
intercepted جلو گیری کردن
throw up کناره گیری کردن از
fuels سوخت گیری کردن
to give wide berth to کناره گیری کردن از
proofreads غلط گیری کردن
fuelling سوخت گیری کردن
point هدف گیری کردن
proofreading غلط گیری کردن
To remove the stains . لکه گیری کردن
shelling سبوس گیری کردن
shell سبوس گیری کردن
seceded کناره گیری کردن
intercept جلو گیری کردن
fussiness ایراد گیری کردن
retires کناره گیری کردن
retire کناره گیری کردن
targeted هدف گیری کردن
secede کناره گیری کردن
fuel سوخت گیری کردن
fueled سوخت گیری کردن
secedes کناره گیری کردن
hold aloof کناره گیری کردن
crack down on <idiom> سخت گیری کردن
intercepts جلو گیری کردن
intercepting جلو گیری کردن
seceding کناره گیری کردن
proofread غلط گیری کردن
decarbonate کاربن گیری کردن
caulk بتونه گیری کردن
dry-cleans لکه گیری کردن
emended غلط گیری کردن
refuelled سوخت گیری کردن
to split hairs نکته گیری کردن
refuels سوخت گیری کردن
precluding پیش گیری کردن
dry-cleaning لکه گیری کردن
dry-cleaned لکه گیری کردن
decarbonize کاربن گیری کردن
preventing پیش گیری کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com