Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (40 milliseconds)
English
Persian
striking off the roll
اسم یک solicitor را به تقاضای خودش یا بعلت ارتکاب خطا از لیست وکلاحذف کردن
Other Matches
blood chit
تقاضای مساعدت و اهدای خون بازوبند تقاضای کمک ازمردم
caveator
کسیکه درضمن تقاضای ثبت اختراع تقاضامیکند به تقاضای دیگران تر
theory of effective demand determination
نظریه تقاضای موثر اصطلاح کینز برای تقاضای کل
source
1-لیست کردن متن به صورت اصلی . 2-لیست کردن برنامه اصلی
be your own worst enemy
<idiom>
از ماست که بر ماست
[کسی که به دست خودش برای خودش دردسر می تراشد.]
avianize
ضعیف کردن ویروس بعلت کشت مکرر در جنین جوجه
moderated list
لیست پستی که تمام موضوعات آن پیش از ارسال به کاربران لیست خوانده میشود
subscribing
افزودن نام به لیست پستی از لیست سرویس ها تا هر پیامی برای گروه دریافت کنید
subscribed
افزودن نام به لیست پستی از لیست سرویس ها تا هر پیامی برای گروه دریافت کنید
subscribe
افزودن نام به لیست پستی از لیست سرویس ها تا هر پیامی برای گروه دریافت کنید
subscribes
افزودن نام به لیست پستی از لیست سرویس ها تا هر پیامی برای گروه دریافت کنید
unmoderated list
لیست پست که هر مادهای که در لیست باشد را به زیرنویس دیگر منتقل میکند بدون اینکه کسی آنرا بخواند یا بررسی کند
apply for a divorce
تقاضای طلاق کردن
to request issuance
تقاضای صدور کردن
toa for a job or position
تقاضای شغل کردن
To ask for political asylum.
تقاضای پناهندگی سیاسی کردن
call of more
حق تقاضای زیاد کردن مبیع
demurring
تقاضای درنگ یا مکث کردن
demurred
تقاضای درنگ یا مکث کردن
demur
تقاضای درنگ یا مکث کردن
ask for a lady's hand
تقاضای ازدواج با بانویی کردن
put the bite on someone
<idiom>
از کسی تقاضای پول کردن
demurs
تقاضای درنگ یا مکث کردن
To demand prompt payment.
تقاضای پرداخت فوری کردن
reclamation
تقاضای جبران خسارت کردن
To seek political asylum.
تقاضای پناهندگی سیاسی کردن
he pays his own money
نه اینکه از پول خودش یا پول خودش رامیدهد
hansardize
متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
push up list
لیستی از اقلام که در ان هرقلم در اخر لیست وارد میشود و سایر اقلام همان مکان مربوطه در لیست راحفظ می کنند
circular list
لیست مدور لیست حلقوی
statement of charge
مشخص کردن جرایم فرم تقاضای خسارت
to withdraw an application
صرف نظر کردن از تقاضای درخواست نامه ای
to bring somebody into line
زور کردن کسی که خودش را
[به دیگران]
وفق بدهد یا هم معیار بشود
stack
روش ذخیره داده که آخرین عنصر ذخیره ساده . همیشه در همان محل قرار دارد و بقیه لیست با یک آدرس تغییر مکان به انتهای لیست می روند
stacks
روش ذخیره داده که آخرین عنصر ذخیره ساده . همیشه در همان محل قرار دارد و بقیه لیست با یک آدرس تغییر مکان به انتهای لیست می روند
stacked
روش ذخیره داده که آخرین عنصر ذخیره ساده . همیشه در همان محل قرار دارد و بقیه لیست با یک آدرس تغییر مکان به انتهای لیست می روند
answered
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
privacy
حق یک شخص برای کسترش دادن یا محدود کردن دستیابی به داده مربوط به خودش
answer
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answering
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answers
سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
self compiling compiler
کامپایلری که به زبان اصلی خودش نوشته شده و قابلیت کامپایل کردن خود را نیز دارد
by reason of
بعلت
owing to
بعلت
due to
بعلت
on account of
بعلت
commissions
ارتکاب
commission
ارتکاب
commissioning
ارتکاب
commitment
ارتکاب
perpetration
ارتکاب
commitments
ارتکاب
whenas
بعلت اینکه
on
بعلت بطرف
suspicions
فن به ارتکاب جرم
suspicion
فن به ارتکاب جرم
commission of acts
ارتکاب عمل
commissioning
ارتکاب ماموریت
perpetration of a crime
ارتکاب جرم
committable
قابل ارتکاب
committal
سرسپردگی ارتکاب
commission
ارتکاب ماموریت
commissions
ارتکاب ماموریت
dictionary
1-بلاکی که کلمات و معنای آنها را لیست میکند. 2-ساختار مدیرت داده که امکان مراجعه و ذخیره سازی فایلها را فراهم میکند. 3-بخشی از برنامه آزمایش دیکته :لیست کلمات صحیح برای بررسی متن وجود دارند
dictionaries
1-بلاکی که کلمات و معنای آنها را لیست میکند. 2-ساختار مدیرت داده که امکان مراجعه و ذخیره سازی فایلها را فراهم میکند. 3-بخشی از برنامه آزمایش دیکته :لیست کلمات صحیح برای بررسی متن وجود دارند
pass
یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
passes
یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
passed
یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
guardian by nurture
قیم بعلت پرورش
posteriori
با پی بردن ازمعلول بعلت
red handed
درحین ارتکاب جنایت
red handed
هنگام ارتکاب جنایت
in flagrant delict
درعین ارتکاب گناه
solicitation
تحریک به ارتکاب جرم
flagrante delicto
درحال ارتکاب جرم
of malice prepense
با قصد ارتکاب گناه
in flagrant d.
درعین ارتکاب عمل
in the very act
در حین ارتکاب جرم
conk out
<idiom>
بعلت خستگی به خواب رفتن
time honored
مورد احترام بعلت قدمت
He was caught with his pants down.
مچ او
[مرد]
را حین ارتکاب گرفتند.
To catch someone in the very act .
مچ کسی را گرفتن ( حین ارتکاب )
to catch with one's pants down
مچ
[کسی ]
را گرفتن
[حین ارتکاب]
seize
گیرکردن پیستون بعلت حرارت زیاد
seizes
گیرکردن پیستون بعلت حرارت زیاد
finality
اعتقاد بعلت نهایی در گیتی قطعیت
seized
گیرکردن پیستون بعلت حرارت زیاد
To be caught red - handed.
گیر افتادن ( هنگام ارتکاب عمل )
red-handed
دست درخون هنگام ارتکاب جنایت
He was arrested in the very act .
حین عمل ( ارتکاب جرم ) دستگیر شد
index
لیست موضوعات طبقه بندی شده به گروههایی یا مرتب کردن به صورت الفبا
indexes
لیست موضوعات طبقه بندی شده به گروههایی یا مرتب کردن به صورت الفبا
indexed
لیست موضوعات طبقه بندی شده به گروههایی یا مرتب کردن به صورت الفبا
cenogenesis
تغییراتی که بعلت عادت به محیط وهمزیستی درجنس یانژاد
blow
ناتوانی بعلت فشار مسابقه اتومبیلرانی یا نقص فنی
aposteriori
از معلول بعلت رسیده از مخلوق بخالق پی برده استنتاجی
blows
ناتوانی بعلت فشار مسابقه اتومبیلرانی یا نقص فنی
aphonia
فقدان صدا یا خفگی ان بعلت فلج تارهای صوتی
take over
بدست اوردن توپ از چنگ حریف بعلت خطا
power play
وضع یک تیم نسبت به حریف بعلت عده بیشتر
hydrogen embrittleness
فقدان چقرمگی بعلت وجودهیدروژن در داخل جسم میباشد
burglary
ورود به عنف یا به ملک دیگری به قصد ارتکاب جرم در شب
burglaries
ورود به عنف یا به ملک دیگری به قصد ارتکاب جرم در شب
man down
بازی با یک نفر کمتر از عده معمولی بعلت اخراج یک بازیگر
nominative appositive
اسمی که بعلت بدل شدن حالت فاعلیت پیدا کند
season cracking
ترکی که بعلت عمر زیاد دروسایل یا مهمات تولید میشود
frozen assets
دارائی که بعلت ادعای فرد یا افرادی قابل فروش نمیباشد
attaint
محکومیت قاضی یا عضوهیئت منصفه بعلت دادن رای غلط
nominative subject
اسم یا ضمیری که بعلت میندبودن حالت فاعلی داشته باشد
bronchial asthma
تنگی نفس که بعلت انقباض عضلات جدارقصبه الریه ایجاد میشود
burglarious
مرتکب یا وابسته به عمل واردشدن به خانهای درشب بقصد ارتکاب جرم
bumpers
توپی که بعلت فاصله کوتاه اززمین بلندمیشود و به سوی سر و سینه توپزن میرود
bumper
توپی که بعلت فاصله کوتاه اززمین بلندمیشود و به سوی سر و سینه توپزن میرود
itself
خودش
herself
خودش
himself
خودش
bedsore
زخمی که بعلت خوابیدن متمادی در بستر و نرسیدن خون کافی به پشت بیماران ایجادمیشود
ascend
مرتب کردن داده ها بر طبق کوچکترین مقدار یا داده در لیست
ascended
مرتب کردن داده ها بر طبق کوچکترین مقدار یا داده در لیست
ascends
مرتب کردن داده ها بر طبق کوچکترین مقدار یا داده در لیست
letter of recall
نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
it tells its own tale
از خودش پیداست
on/upon one's head
<idiom>
برای خودش
in his own similitude
مانند خودش
in his own name
بخاطر خودش
herself
خود ان زن خودش را
in his own similitude
بصورت خودش
in his own hand writing
بخط خودش
to his own profit
بفایده خودش
number one
<idiom>
برای دل خودش
in his own name
به اسم خودش
total demand
تقاضای کل
at the instance of
به تقاضای
at the request of
تقاضای
aggregate demand
تقاضای کل
He is behind it . He is at the bottom of it.
زیر سر خودش است
It is her all right.
خود خودش است
his own car
[car of his own]
خودروی خودش
[مرد]
There he is in the flesh. there he is as large as life.
خودش حی وحاضر است
his hat cover his fanily
خودش است و کلاهش
Hear it in his own words.
از زبان خودش بشنوید
She pressed the child to her side.
بچه را به خودش چسباند
vicarious saccifice
خودش به جای دیگران
he pays his own money
پولش را خودش میدهد
He shot himself.
او به خودش شلیک کرد.
He has got too big for his boots . He tends to swagger . It has gone to his head .
خودش را گه کرده است
She considers herself to be the mastermind. She thimks she knows it all.
خودش را عقل کل می داند
walkovers
برد به سبب نداشتن حریف مسابقهای که فقط یک اسب بعلت حذف دیگر اسبها باقی مانده
walkover
برد به سبب نداشتن حریف مسابقهای که فقط یک اسب بعلت حذف دیگر اسبها باقی مانده
stagnation thesis
فرضیه رکود .فرضیهای که بر اساس ان بعلت بلوغ کامل اقتصادی یک کشور و امکان عدم جذب پس اندازها
unlawful assembly
در CL سه نفر یا بیشتر را گویند که به قصد ارتکاب اعمالی که مخل اسایش و امنیت جامعه است گرد هم ایند
demand for payment
تقاضای پرداخت
request substitution
تقاضای تعویض
final demand
تقاضای نهائی
at my request
مطابق با تقاضای من
factor demand
تقاضای عوامل
complementary demand
تقاضای مکمل
composite demand
تقاضای مرکب
request to send
تقاضای ارسال
re claim
تقاضای مجدد
pop the question
<idiom>
تقاضای ازدواج
complementary demand
تقاضای تکمیلی
excess demand
تقاضای بیش از حد
joint demand
تقاضای مشترک
inelastic demand
تقاضای بی کشش
aggregate market demand
تقاضای کل بازار
give
تقاضای رای
effective demand
تقاضای موثر
applications
تقاضای کار
application
تقاضای کار
gives
تقاضای رای
giving
تقاضای رای
aggregate demand function
تابع تقاضای کل
market demand
تقاضای بازار
national demand
تقاضای ملی
elastic demand
تقاضای با کشش
maximum demand
تقاضای بیشینه
at the instance of
بر حسب تقاضای
application for loan
تقاضای وام
It is a gain .
اینهم خودش غنیمت است
She is the center of attraction .
آن زن همه را بسوی خودش می کشد
She only thinks of her self . she is self – centered.
فقط بفکر خودش است
all his g.are swans
غازهای خودش همه غوهستند
She looks after number one . she does herself well .
نمیگذارد برای خودش بد بگذرد.
It is the work of her enemies .
کار دست خودش داد
He fouled his reputation .
گند زد به آبرو ؟ حیثیت خودش
He lowered himself in the esteem of his friends.
خودش را از چشم دوستانش انداخت
The letter is in his own handwriting .
نامه بخط خودش است
He fabcies himself as a writer (author).
به خیال خودش نویسنده است
tax
تحمیل تقاضای سنگین
demand
تقاضای خرید کالا
marginal demand price
قیمت تقاضای نهائی
inelastic demand
تقاضای غیر حساس
oyer
تقاضای استماع یا دادرسی
rpo
تقاضای مظنه قیمت
derived demand
تقاضای مشتق شده
soft market
بازار با تقاضای خوب
taxed
تحمیل تقاضای سنگین
taxes
تحمیل تقاضای سنگین
demanded
تقاضای خرید کالا
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com