English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English Persian
striking off the roll اسم یک solicitor را به تقاضای خودش یا بعلت ارتکاب خطا از لیست وکلاحذف کردن
Other Matches
blood chit تقاضای مساعدت و اهدای خون بازوبند تقاضای کمک ازمردم
caveator کسیکه درضمن تقاضای ثبت اختراع تقاضامیکند به تقاضای دیگران تر
theory of effective demand determination نظریه تقاضای موثر اصطلاح کینز برای تقاضای کل
source 1-لیست کردن متن به صورت اصلی . 2-لیست کردن برنامه اصلی
be your own worst enemy <idiom> از ماست که بر ماست [کسی که به دست خودش برای خودش دردسر می تراشد.]
avianize ضعیف کردن ویروس بعلت کشت مکرر در جنین جوجه
moderated list لیست پستی که تمام موضوعات آن پیش از ارسال به کاربران لیست خوانده میشود
subscribes افزودن نام به لیست پستی از لیست سرویس ها تا هر پیامی برای گروه دریافت کنید
subscribed افزودن نام به لیست پستی از لیست سرویس ها تا هر پیامی برای گروه دریافت کنید
subscribe افزودن نام به لیست پستی از لیست سرویس ها تا هر پیامی برای گروه دریافت کنید
subscribing افزودن نام به لیست پستی از لیست سرویس ها تا هر پیامی برای گروه دریافت کنید
unmoderated list لیست پست که هر مادهای که در لیست باشد را به زیرنویس دیگر منتقل میکند بدون اینکه کسی آنرا بخواند یا بررسی کند
apply for a divorce تقاضای طلاق کردن
to request issuance تقاضای صدور کردن
toa for a job or position تقاضای شغل کردن
reclamation تقاضای جبران خسارت کردن
demurred تقاضای درنگ یا مکث کردن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
demur تقاضای درنگ یا مکث کردن
put the bite on someone <idiom> از کسی تقاضای پول کردن
To seek political asylum. تقاضای پناهندگی سیاسی کردن
To ask for political asylum. تقاضای پناهندگی سیاسی کردن
demurring تقاضای درنگ یا مکث کردن
ask for a lady's hand تقاضای ازدواج با بانویی کردن
demurs تقاضای درنگ یا مکث کردن
To demand prompt payment. تقاضای پرداخت فوری کردن
he pays his own money نه اینکه از پول خودش یا پول خودش رامیدهد
hansardize متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
push up list لیستی از اقلام که در ان هرقلم در اخر لیست وارد میشود و سایر اقلام همان مکان مربوطه در لیست راحفظ می کنند
circular list لیست مدور لیست حلقوی
statement of charge مشخص کردن جرایم فرم تقاضای خسارت
to withdraw an application صرف نظر کردن از تقاضای درخواست نامه ای
to bring somebody into line زور کردن کسی که خودش را [به دیگران] وفق بدهد یا هم معیار بشود
stack روش ذخیره داده که آخرین عنصر ذخیره ساده . همیشه در همان محل قرار دارد و بقیه لیست با یک آدرس تغییر مکان به انتهای لیست می روند
stacks روش ذخیره داده که آخرین عنصر ذخیره ساده . همیشه در همان محل قرار دارد و بقیه لیست با یک آدرس تغییر مکان به انتهای لیست می روند
stacked روش ذخیره داده که آخرین عنصر ذخیره ساده . همیشه در همان محل قرار دارد و بقیه لیست با یک آدرس تغییر مکان به انتهای لیست می روند
answering سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
privacy حق یک شخص برای کسترش دادن یا محدود کردن دستیابی به داده مربوط به خودش
answered سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answers سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answer سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
self compiling compiler کامپایلری که به زبان اصلی خودش نوشته شده و قابلیت کامپایل کردن خود را نیز دارد
on account of بعلت
owing to بعلت
due to بعلت
by reason of بعلت
commissioning ارتکاب
commitments ارتکاب
commitment ارتکاب
perpetration ارتکاب
commissions ارتکاب
commission ارتکاب
whenas بعلت اینکه
on بعلت بطرف
committable قابل ارتکاب
suspicion فن به ارتکاب جرم
commission ارتکاب ماموریت
suspicions فن به ارتکاب جرم
commission of acts ارتکاب عمل
perpetration of a crime ارتکاب جرم
commissions ارتکاب ماموریت
committal سرسپردگی ارتکاب
commissioning ارتکاب ماموریت
dictionaries 1-بلاکی که کلمات و معنای آنها را لیست میکند. 2-ساختار مدیرت داده که امکان مراجعه و ذخیره سازی فایلها را فراهم میکند. 3-بخشی از برنامه آزمایش دیکته :لیست کلمات صحیح برای بررسی متن وجود دارند
dictionary 1-بلاکی که کلمات و معنای آنها را لیست میکند. 2-ساختار مدیرت داده که امکان مراجعه و ذخیره سازی فایلها را فراهم میکند. 3-بخشی از برنامه آزمایش دیکته :لیست کلمات صحیح برای بررسی متن وجود دارند
pass یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
passed یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
passes یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
guardian by nurture قیم بعلت پرورش
posteriori با پی بردن ازمعلول بعلت
solicitation تحریک به ارتکاب جرم
in the very act در حین ارتکاب جرم
red handed درحین ارتکاب جنایت
red handed هنگام ارتکاب جنایت
in flagrant delict درعین ارتکاب گناه
flagrante delicto درحال ارتکاب جرم
in flagrant d. درعین ارتکاب عمل
of malice prepense با قصد ارتکاب گناه
time honored مورد احترام بعلت قدمت
conk out <idiom> بعلت خستگی به خواب رفتن
To catch someone in the very act . مچ کسی را گرفتن ( حین ارتکاب )
to catch with one's pants down مچ [کسی ] را گرفتن [حین ارتکاب]
He was caught with his pants down. مچ او [مرد] را حین ارتکاب گرفتند.
seized گیرکردن پیستون بعلت حرارت زیاد
seizes گیرکردن پیستون بعلت حرارت زیاد
seize گیرکردن پیستون بعلت حرارت زیاد
finality اعتقاد بعلت نهایی در گیتی قطعیت
red-handed دست درخون هنگام ارتکاب جنایت
He was arrested in the very act . حین عمل ( ارتکاب جرم ) دستگیر شد
To be caught red - handed. گیر افتادن ( هنگام ارتکاب عمل )
index لیست موضوعات طبقه بندی شده به گروههایی یا مرتب کردن به صورت الفبا
indexes لیست موضوعات طبقه بندی شده به گروههایی یا مرتب کردن به صورت الفبا
indexed لیست موضوعات طبقه بندی شده به گروههایی یا مرتب کردن به صورت الفبا
take over بدست اوردن توپ از چنگ حریف بعلت خطا
aposteriori از معلول بعلت رسیده از مخلوق بخالق پی برده استنتاجی
power play وضع یک تیم نسبت به حریف بعلت عده بیشتر
cenogenesis تغییراتی که بعلت عادت به محیط وهمزیستی درجنس یانژاد
aphonia فقدان صدا یا خفگی ان بعلت فلج تارهای صوتی
hydrogen embrittleness فقدان چقرمگی بعلت وجودهیدروژن در داخل جسم میباشد
blow ناتوانی بعلت فشار مسابقه اتومبیلرانی یا نقص فنی
blows ناتوانی بعلت فشار مسابقه اتومبیلرانی یا نقص فنی
burglaries ورود به عنف یا به ملک دیگری به قصد ارتکاب جرم در شب
burglary ورود به عنف یا به ملک دیگری به قصد ارتکاب جرم در شب
frozen assets دارائی که بعلت ادعای فرد یا افرادی قابل فروش نمیباشد
attaint محکومیت قاضی یا عضوهیئت منصفه بعلت دادن رای غلط
season cracking ترکی که بعلت عمر زیاد دروسایل یا مهمات تولید میشود
nominative appositive اسمی که بعلت بدل شدن حالت فاعلیت پیدا کند
man down بازی با یک نفر کمتر از عده معمولی بعلت اخراج یک بازیگر
nominative subject اسم یا ضمیری که بعلت میندبودن حالت فاعلی داشته باشد
bronchial asthma تنگی نفس که بعلت انقباض عضلات جدارقصبه الریه ایجاد میشود
burglarious مرتکب یا وابسته به عمل واردشدن به خانهای درشب بقصد ارتکاب جرم
bumpers توپی که بعلت فاصله کوتاه اززمین بلندمیشود و به سوی سر و سینه توپزن میرود
bumper توپی که بعلت فاصله کوتاه اززمین بلندمیشود و به سوی سر و سینه توپزن میرود
himself خودش
itself خودش
herself خودش
bedsore زخمی که بعلت خوابیدن متمادی در بستر و نرسیدن خون کافی به پشت بیماران ایجادمیشود
ascended مرتب کردن داده ها بر طبق کوچکترین مقدار یا داده در لیست
ascends مرتب کردن داده ها بر طبق کوچکترین مقدار یا داده در لیست
ascend مرتب کردن داده ها بر طبق کوچکترین مقدار یا داده در لیست
letter of recall نامهای است که رئیس یک کشور به رئیس کشور دیگرنوشته و از او تقاضای مرخص کردن سفیری را که کارش در مملکت مرسل الیه پایان یافته میکند
on/upon one's head <idiom> برای خودش
it tells its own tale از خودش پیداست
in his own hand writing بخط خودش
number one <idiom> برای دل خودش
herself خود ان زن خودش را
in his own similitude بصورت خودش
in his own similitude مانند خودش
to his own profit بفایده خودش
in his own name به اسم خودش
in his own name بخاطر خودش
at the instance of به تقاضای
total demand تقاضای کل
at the request of تقاضای
aggregate demand تقاضای کل
Hear it in his own words. از زبان خودش بشنوید
It is her all right. خود خودش است
She pressed the child to her side. بچه را به خودش چسباند
There he is in the flesh. there he is as large as life. خودش حی وحاضر است
She considers herself to be the mastermind. She thimks she knows it all. خودش را عقل کل می داند
he pays his own money پولش را خودش میدهد
vicarious saccifice خودش به جای دیگران
He has got too big for his boots . He tends to swagger . It has gone to his head . خودش را گه کرده است
his own car [car of his own] خودروی خودش [مرد]
He shot himself. او به خودش شلیک کرد.
He is behind it . He is at the bottom of it. زیر سر خودش است
his hat cover his fanily خودش است و کلاهش
stagnation thesis فرضیه رکود .فرضیهای که بر اساس ان بعلت بلوغ کامل اقتصادی یک کشور و امکان عدم جذب پس اندازها
walkover برد به سبب نداشتن حریف مسابقهای که فقط یک اسب بعلت حذف دیگر اسبها باقی مانده
walkovers برد به سبب نداشتن حریف مسابقهای که فقط یک اسب بعلت حذف دیگر اسبها باقی مانده
unlawful assembly در CL سه نفر یا بیشتر را گویند که به قصد ارتکاب اعمالی که مخل اسایش و امنیت جامعه است گرد هم ایند
re claim تقاضای مجدد
give تقاضای رای
gives تقاضای رای
giving تقاضای رای
at my request مطابق با تقاضای من
factor demand تقاضای عوامل
demand for payment تقاضای پرداخت
complementary demand تقاضای تکمیلی
composite demand تقاضای مرکب
complementary demand تقاضای مکمل
at the instance of بر حسب تقاضای
pop the question <idiom> تقاضای ازدواج
application تقاضای کار
final demand تقاضای نهائی
market demand تقاضای بازار
joint demand تقاضای مشترک
maximum demand تقاضای بیشینه
excess demand تقاضای بیش از حد
effective demand تقاضای موثر
national demand تقاضای ملی
inelastic demand تقاضای بی کشش
elastic demand تقاضای با کشش
applications تقاضای کار
aggregate demand function تابع تقاضای کل
application for loan تقاضای وام
request to send تقاضای ارسال
request substitution تقاضای تعویض
aggregate market demand تقاضای کل بازار
all his g.are swans غازهای خودش همه غوهستند
It is a gain . اینهم خودش غنیمت است
She only thinks of her self . she is self – centered. فقط بفکر خودش است
He lowered himself in the esteem of his friends. خودش را از چشم دوستانش انداخت
She looks after number one . she does herself well . نمیگذارد برای خودش بد بگذرد.
He fouled his reputation . گند زد به آبرو ؟ حیثیت خودش
It is the work of her enemies . کار دست خودش داد
The letter is in his own handwriting . نامه بخط خودش است
She is the center of attraction . آن زن همه را بسوی خودش می کشد
He fabcies himself as a writer (author). به خیال خودش نویسنده است
demanded تقاضای خرید کالا
perfectly elastic demand تقاضای کاملا با کشش
soft market بازار با تقاضای خوب
taxes تحمیل تقاضای سنگین
credit application تقاضای گشایش اعتبار
marginal demand price قیمت تقاضای نهائی
tax تحمیل تقاضای سنگین
taxed تحمیل تقاضای سنگین
demands تقاضای خرید کالا
perfectly inelastic demand تقاضای کاملا بی کشش
elastic demand تقاضای انعطاف پذیر
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com