English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
to bechon to a person to come اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
Other Matches
convoke برای تشکیل جلسه وشورایاکمیسیون دعوت کردن
to swear tre sonagainstany one سوگند برای خیانت بکسی خوردن
pious fraud حیلهای که به دستاویزمذهبی برای مقاصد پیک مذهبی بکسی بزنند
gantlope باند برای دست دعوت به مارزه
gantelope باند برای دست دعوت به مبارزه
call a metting تعیین وقت و دعوت برای جلسه
raise a fuss <idiom> قول برای تکرار دعوت درتاریخی دیگر
innuendo اشاره تلویحا اشاره کردن
innuendoes اشاره تلویحا اشاره کردن
imply اشاره داشتن بر اشاره کردن
implies اشاره داشتن بر اشاره کردن
innuendos اشاره تلویحا اشاره کردن
implying اشاره داشتن بر اشاره کردن
blue flag پرچم ابی برای علامت دادن بکسی که اتومبیل دیگری بدنبال و نزدیک اوست تا راه بدهد
to ask somebody out for dinner کسی را برای شام به رستوران دعوت کرن [بیشتر دوست دختر و پسر]
cue اشارت اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر چوب بیلیارد
cues اشارت اشاره برای راهنمایی خواننده یاگوینده یا بازیگر چوب بیلیارد
nil pointer اشاره گری که برای بیان انتهای یک لیست پیوندی بکارمی رود
bequeathed بکسی واگذار کردن
to give heed to any one بکسی اعتنایاتوجه کردن
bequeaths بکسی واگذار کردن
to give one the knee بکسی تواضع کردن
bequeath بکسی واگذار کردن
to take pity on any one بکسی رحم کردن
to read one a lesson بکسی نصیحت کردن
To spit at someone (something). بکسی (چیزی ) تف کردن
bequeathing بکسی واگذار کردن
to give one the knee بکسی تعظیم کردن
to lay violent handsonany one اعمال زورنسبت بکسی کردن دست زوربرکسی دراز کردن
bubble help خط ی روی صفحه نمایش برای نشان دادن آنچه شما به آن اشاره می کنید
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
pull through در سختی بکسی کمک کردن
deriding بکسی خندیدن استهزاء کردن
to run upon any one بکسی برخورد یا تصادف کردن
to pelt some one with stones باسنگ بکسی حمله کردن
toa the life of a person سوء قصدنسبت بکسی کردن
to pelt some one with stones سنگ بکسی پرت کردن
derided بکسی خندیدن استهزاء کردن
derides بکسی خندیدن استهزاء کردن
to serve notice on a person رسما بکسی اخطار کردن
deride بکسی خندیدن استهزاء کردن
to ply any one with drink باصرارنوشابه بکسی تعارف کردن
to follow any ones example سرمشق کسیراپیروی کردن بکسی تاسی کردن
to do make or pay obeisance to بکسی تواضع یا باسر سلام کردن
To look fondly at someone . با نظر خریداری بکسی نگاه کردن
to snap one's nose or head off بکسی پریدن واوقات تلخی کردن
to serve a legal p on any one ورقه قانونی بکسی ابلاغ کردن
asks دعوت کردن
invite دعوت کردن
to invite [to] دعوت کردن [به]
invited دعوت کردن
invites دعوت کردن
asked دعوت کردن
convocate دعوت کردن
ask دعوت کردن
asking دعوت کردن
to call in دعوت کردن
to palm off a thing on aperson چیزیرا با تردستی بکسی رساندن یابراوتحمیل کردن
patents امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patenting امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
to run in to a person دیدنی مختصر از کسی کردن بکسی سرزدن
patented امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patent امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
call to order به حفظ انتظام دعوت کردن نظم مجلسی را برقرار کردن
to proffer an invitation رسما دعوت کردن
imposition of hands هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
proposition پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
propositioned پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
propositioning پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
propositions پیشنهاد کردن به دعوت بمقاربت جنسی کردن
to fling down the gauntlet بجنگ تن بتن دعوت کردن
To cancel ( an invitation , a passport, a cheque). باطل کردن (دعوت ،گذرنامه ،چک )
invite to tender دعوت به مناقصه یا مزایده کردن
to throw down the glove بجنگ تن بتن دعوت کردن
have over <idiom> شخصی را به خانه خود دعوت کردن
treat someone <idiom> پول کسی را پرداختن ،دعوت کردن
to take a rain check [ raincheck] on an offer [American E] رد کردن درخواستی و قول دعوت بعدی
yalta conference م تشکیل یک سازمان جهانی برای صلح و امنیت جهان تاکید و بر پارهای تصمیمات دیگر که قبلا" در منشوراتلانتیک به ان اشاره شده بودتاکید شد
beckons اشاره کردن
abodes اشاره کردن
abode اشاره کردن
point اشاره کردن
mentioning اشاره کردن
to raise اشاره کردن
alluded اشاره کردن
mentions اشاره کردن
allude اشاره کردن
mention اشاره کردن
motion اشاره کردن
to throw out اشاره کردن
alludes اشاره کردن
alluding اشاره کردن
motioned اشاره کردن
motioning اشاره کردن
to make a motion اشاره کردن
motions اشاره کردن
to bring up اشاره کردن
beckoning اشاره کردن
to touch upon اشاره کردن
suggested اشاره کردن بر
hints اشاره کردن
suggests اشاره کردن بر
suggesting اشاره کردن بر
infers اشاره کردن بر
inferring اشاره کردن بر
beckon اشاره کردن
infer اشاره کردن بر
inferred اشاره کردن بر
tuch اشاره کردن
nudged اشاره کردن
nudges اشاره کردن
beckoned اشاره کردن
to touch on اشاره کردن
nudging اشاره کردن
hint اشاره کردن
suggest اشاره کردن بر
nudge اشاره کردن
hinted اشاره کردن
bids امر کردن دعوت کردن
bid امر کردن دعوت کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
circulars فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
circular فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
winking باچشم اشاره کردن
winked باچشم اشاره کردن
pinpointing با دقت اشاره کردن به
wink باچشم اشاره کردن
winks باچشم اشاره کردن
connote اشاره ضمنی کردن
pinpoints با دقت اشاره کردن به
pinpointed با دقت اشاره کردن به
pinpoint با دقت اشاره کردن به
to point to something به چیزی اشاره کردن
to smack of something <idiom> اشاره کردن [اصطلاح مجازی]
indicates نمایان ساختن اشاره کردن بر
indicated نمایان ساختن اشاره کردن بر
indicate نمایان ساختن اشاره کردن بر
glance اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
glances اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
glanced اشاره کردن ورد شدن برق زدن خراشیدن
insinuates داخل کردن اشاره کردن
cue : اشاره کردن راهنمایی کردن
insinuated داخل کردن اشاره کردن
insinuate داخل کردن اشاره کردن
referred اشاره کردن نشان کردن
refer اشاره کردن نشان کردن
refers اشاره کردن نشان کردن
cues : اشاره کردن راهنمایی کردن
indexing استفاده از کامپیوتر برای کامپایل کردن اندیس برای کتاب با انتخاب کردن کلمات و موضوعات مربوطه در متن
gesticulates با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulate با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulated با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulating با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
snap a person's nose off بکسی پریدن
to play a trick on any one بکسی حیله
snap a person's head off بکسی پریدن
to ride one down سواره بکسی
to play one f. بکسی ناروزدن
drop by بکسی سر زدن
to run across or against بکسی تاخت
to spat at تف بکسی انداختن
to give ones heart to a person دل بکسی دادن
to face any one down بکسی تشرزدن
Dont you dare tell anyone . مبادا بکسی بگویی
to do make or pay obeisance to بکسی احترام گزاردن
to believe in a person بکسی ایمان اوردن
serve one a trick بکسی حیله زدن
to serve one a trick بکسی حیله زدن
to yearn to بکسی اشتیاق داشتن
to paddle one's own canoe کار بکسی نداشتن
to give one the straight tip محرمانه چیزیرا بکسی خبردادن
heteroplasty پیوندبافته کسی بکسی دیگر
to put a slur on any one لکه بدنامی بکسی چسباندن
retaliate عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliates عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliated عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliating عین چیزی را بکسی برگرداندن
toincrease any one's salary اضافه حقوق بکسی دادن
to think highliy of any one نسبت بکسی خوش بین بودن
to have recourse to a person بکسی توسل جستن یامتوسل شدن
prejudice agaiast a person غرض نسبت بکسی از روی تعصب
To give somebody a few days grace . بکسی چند روز مهلت دادن
favoritism استثناء قائل شدن نسبت بکسی
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
To cry wolf . آی گرگ آی گرگ کردن ( اشاره بداستان چوپان دروغگه )
calling دعوت
invitations دعوت
bidding دعوت
summoned دعوت
summons دعوت
summon دعوت
summonses دعوت
summonsing دعوت
summonsed دعوت
invitation دعوت
potatoes and point سیب زمینی یا نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
personal متصل یا وصل در سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه برای کاربر
intubation فرو کردن لوله در حنجرهای برای برای نگاه داشتن .....دیفتری و مانندان
bread and point سیب زمینی و نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
autos توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com