Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (19 milliseconds)
English
Persian
animadvert
اعتراض کردن متوجه شدن
Other Matches
protesting
اعتراض اعتراض کردن
protested
اعتراض اعتراض کردن
protests
اعتراض اعتراض کردن
protest
اعتراض اعتراض کردن
challenged
مورد اعتراض یا تردید قراردادن اعتراض و ایراد به عضویا اعضا هیات منصفه انتخاب شده
challenge
مورد اعتراض یا تردید قراردادن اعتراض و ایراد به عضویا اعضا هیات منصفه انتخاب شده
challenges
مورد اعتراض یا تردید قراردادن اعتراض و ایراد به عضویا اعضا هیات منصفه انتخاب شده
to waken
متوجه کردن
lend
متوجه کردن
lends
متوجه کردن
to point to something
به چیزی متوجه کردن
point
به سمت متوجه کردن
protestingly
بطور اعتراض ازروی اعتراض
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
diverts
متوجه کردن معطوف داشتن
diverted
متوجه کردن معطوف داشتن
divert
متوجه کردن معطوف داشتن
To bring something to someones notice . Make someone sit up and take notice .
کسی را متوجه چیزی کردن
to pull any one by the sleeve
کسیرا متوجه سخن خود کردن
to pull any one's sleeve
کسیرا متوجه سخن خود کردن
hansardize
متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
objects
اعتراض کردن
protesting
اعتراض کردن
appose
اعتراض کردن
objected
اعتراض کردن
squawks
اعتراض کردن
direct objects
اعتراض کردن
except
اعتراض کردن
indirect objects
اعتراض کردن
protests
اعتراض کردن
object
اعتراض کردن
squawk
اعتراض کردن
squawked
اعتراض کردن
fulminate
اعتراض کردن
impugn
اعتراض کردن
protested
اعتراض کردن
fuss
اعتراض کردن
fussed
اعتراض کردن
fusses
اعتراض کردن
fussing
اعتراض کردن
contest
اعتراض کردن
contested
اعتراض کردن
contesting
اعتراض کردن
contests
اعتراض کردن
protest
اعتراض کردن
obtest
اعتراض کردن
impugns
اعتراض کردن
impugned
اعتراض کردن
impugning
اعتراض کردن
take exception to
اعتراض کردن به
to enter a protest
اعتراض کردن
to e. a protest
اعتراض کردن
objecting
اعتراض کردن
fulminates
اعتراض کردن
fulminated
اعتراض کردن
to a on or upon
اعتراض کردن بر
exept
اعتراض کردن
condemnation
محکوم کردن اعتراض
direct objects
کالا اعتراض کردن
condemnations
محکوم کردن اعتراض
objecting
کالا اعتراض کردن
to protest against something
به چیزی اعتراض کردن
to cry shame upon
اعتراض سخت بر...کردن
to take exception to anything
به چیزی اعتراض کردن
objects
کالا اعتراض کردن
objected
کالا اعتراض کردن
object
کالا اعتراض کردن
indirect objects
کالا اعتراض کردن
to p off an awkward situation
حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
to plead against a decision
نسبت به تصمیمی اعتراض کردن
to venture on an objection
باجرات اعتراض به کسی کردن
put one's foot down
<idiom>
با تمام وجود اعتراض کردن
litigating
دعوی کردن مورد اعتراض قراردادن
litigates
دعوی کردن مورد اعتراض قراردادن
fin de non recevoir
رد کردن شکایت یا اعتراض طرف مقابل
litigated
دعوی کردن مورد اعتراض قراردادن
litigate
دعوی کردن مورد اعتراض قراردادن
condemning
مورد اعتراض قرار دادن تخط ئه کردن
condemn
مورد اعتراض قرار دادن تخط ئه کردن
condemns
مورد اعتراض قرار دادن تخط ئه کردن
advertent
متوجه
tenty
متوجه
regardful
متوجه
attentive
متوجه
heedful
متوجه
overhanging
متوجه
on ones guard
متوجه
lends
متوجه شدن
presentient
قبلا متوجه
heliotropic
متوجه پرتوافتاب
wistful
متوجه ارزومند
point
متوجه ساختن
Be carful .
متوجه باش
direct
متوجه ساختن
directed
متوجه ساختن
see through
متوجه شدن
theocentric
متوجه بخدا
see-through
متوجه شدن
tendentious
متمایل متوجه
directs
متوجه ساختن
particular redemption
متوجه فقره
finical
متوجه جزئیات
lend
متوجه شدن
I am beginning to realize ( understand ) .
کم کم دارم متوجه می شوم
he aimed it at me
سخنش متوجه من بود
reentrant
متوجه بسمت داخل
It has come to my notice that…
اخیرا"متوجه شده ام که ...
Now I understand!
حالا متوجه شدم!
Oh, I see!
آه، الان متوجه شدم!
self centered
متوجه نفس خود
acroscopic
متوجه به بالا صعودی
otherworldly
متوجه دنیای دیگر
I see now . I got it now . I understand now.
حالافهمیدم ( متوجه شدم )
earthbound
متوجه بسوی زمین
It dawned on me.
بعدش من متوجه شدم.
He is attentive to his work .
متوجه کارش است
to not be
[any]
the wiser
<idiom>
باز هم متوجه نشدن
see the light
<idiom>
متوجه اشتباه شدن
I am sorry, I don't understand.
متاسفم، من متوجه نمیشوم.
great dangers impend over us
خطرهای بزرگی متوجه ما هستند
falloff
متوجه بودن منحرف شدن
great dangers overhang us
خطرهای بزرگی متوجه ما است
She is not mindful of her social position ( status ) .
متوجه موقعیت اجتماعی اش نیست
Be carful of your health .
متوجه ( مواظب ) سلامتت باش
I am concentrating on my studies .
افکارم متوجه مطالعاتم است
to set one's affection
فکر یا میل خود را متوجه ساختن
At last the penny dropped!
<idiom>
آخرش متوجه شد که موضوع چه است!
[اصطلاح]
It was only when she rang up
[called]
that I realized it.
تازه وقتی که او
[زن]
زنگ زد من متوجه شدم.
Upon reflection , I realized that …
دوباره که فکر کردم متوجه شدم که ...
It finally sunk in !
<idiom>
آخرش متوجه شد که موضوع چه است!
[اصطلاح]
to strike at any one
ضربت خود را متوجه کسی ساختن
boomeranged
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomeranging
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomerangs
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomerang
عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
intensive bombardment
بمبارانی که بیک نقطه متمرکزیل متوجه باشد
asleep at the switch
<idiom>
متوجه فرصت نبودن ،روی بخت خوابیدن
introverts
شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
introvert
شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
How do I notice when the meat is off?
چگونه می توانم متوجه شوم که گوشت فاسد شده است؟
extrovert
شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
feel out
<idiom>
صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند
blind side
سمتی که بازیگر متوجه ان نیست سمت خط تجمع نزدیک به خط مماس
extroverts
شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
protested
اعتراض
condemnation
اعتراض
impugnment
اعتراض
impugnation
اعتراض
challenges
اعتراض
protesting
اعتراض
protestations
اعتراض
challenged
اعتراض
challenge
اعتراض
protests
اعتراض
condemnations
اعتراض
animadversion
اعتراض
objection
اعتراض
contestation
اعتراض
protestation
اعتراض
power of reservation
حق اعتراض
remonstrance
اعتراض
exception
اعتراض
exceptions
اعتراض
protest
اعتراض
objections
اعتراض
impeachment
اعتراض
microwave hop
یک کانال رادیویی ریزموج میان انتن بشقابی که متوجه یکدیگر هستند
protested
اعتراض رسمی
demurrer
اعتراض کننده
demurrant
اعتراض کننده
protest for non acceptance
اعتراض نکول
kicker
اعتراض کننده
objector
اعتراض کننده
objectors
اعتراض کننده
disputable
اعتراض پذیر
demurrable
اعتراض پذیر
contesting
اعتراض داشتن بر
challengeable
قابل اعتراض
condemnable
قابل اعتراض
bill of exception
اعتراض نامه
protesting
اعتراض رسمی
defiance
مقاومت اعتراض
objecting
اعتراض داشتن
direct objects
اعتراض داشتن
unlikely
قابل اعتراض
indirect objects
اعتراض داشتن
protests
اعتراض رسمی
object
اعتراض داشتن
unquestionable
غیرقابل اعتراض
objected
اعتراض داشتن
contest
اعتراض داشتن بر
contested
اعتراض داشتن بر
objects
اعتراض داشتن
unobjectionable
اعتراض ناپذیر
implicit
بلا اعتراض
protest
اعتراض رسمی
controvertible
قابل اعتراض
contests
اعتراض داشتن بر
contestable
قابل اعتراض
remonstrance
تعرض اعتراض
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com