Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (19 milliseconds)
English
Persian
to salute an officer
افسری را سلام دادن
Other Matches
salutes
سلام دادن
saluting
سلام دادن
salute
سلام دادن
saluted
سلام دادن
to return a greeting
جواب سلام دادن
hand salute
سلام نظامی دادن سلام نظامی
levee
سلام عام بارعام دادن
parting salute
سلام نظامی با توپ و غیره برای عزیمت اشخاص سلام بدرقه
saluted
سلام کردن یا دست دادن دو کشتی گیر در اغازمبارزه
salute
سلام کردن یا دست دادن دو کشتی گیر در اغازمبارزه
saluting
سلام کردن یا دست دادن دو کشتی گیر در اغازمبارزه
cap
سلام دادن بوسیله برداشتن کلاه از سر سربطری یا قوطی
capped
سلام دادن بوسیله برداشتن کلاه از سر سربطری یا قوطی
salutes
سلام کردن یا دست دادن دو کشتی گیر در اغازمبارزه
To stand at the salute.
بحالت سلام ایستادن (سلام نظامی )
saluted
احترام نظامی توپ سلام یا توپ سلام انداختن
saluting battery
توپ اجراکننده تیر سلام اتشبار تیر سلام
saluting
احترام نظامی توپ سلام یا توپ سلام انداختن
salute
احترام نظامی توپ سلام یا توپ سلام انداختن
salutes
احترام نظامی توپ سلام یا توپ سلام انداختن
epaulet
سردوشی افسری
epaulette
سردوشی افسری
epaulets
سردوشی افسری
epaulettes
سردوشی افسری
military college
دانشکده افسری
cadets
دانشجوی دانشکده افسری
aces
افسری که بیش از 5 پروازدارد
ace
افسری که بیش از 5 پروازدارد
cadet
دانشجوی دانشکده افسری
regimental
لباس افسری وابسته به هنگ
caddying
دانش اموز دانشکده افسری پسر کهتر
caddie
دانش اموز دانشکده افسری پسر کهتر
sailing master
افسری که موافب راندن کرجیهای تفرجی است
caddied
دانش اموز دانشکده افسری پسر کهتر
caddies
دانش اموز دانشکده افسری پسر کهتر
boatswains
افسری که مسئول افراشتن بادبان ولنگر طنابهای کشتی است
boatswain
افسری که مسئول افراشتن بادبان ولنگر طنابهای کشتی است
greetings
سلام
salaaming
سلام
salaams
سلام
ave
سلام
hello
سلام
hullo
سلام
salaamed
سلام
salaam
سلام
salutation
سلام
salutations
سلام
greeting
سلام
allhail
سلام
all hail
سلام
regards
سلام
regarded
سلام
regard
سلام
good afternoon
سلام
howdy
سلام !
salutes
سلام
salute
سلام
greet
: سلام
greeted
: سلام
kind regards
سلام
saluting
سلام
saluted
سلام
greets
: سلام
to give the time of day
سلام کردن
blank catridge
گلوله سلام
hello
سلام کردن
greeting
سلام کننده
sty
سنده سلام
color salute
سلام به پرچم
greetings
سلام کننده
admirals' march
سلام تیمساری
hails
سلام کردن
salaams
سلام کردن
hail
: سلام درود
salaaming
سلام کردن
salaamed
سلام کردن
hail
سلام کردن
hailed
: سلام درود
salaam
سلام کردن
hellos
سلام کردن
hallos
سلام کردن
hullos
سلام کردن
hailed
سلام کردن
hailing
: سلام درود
hailing
سلام کردن
hails
: سلام درود
to take the salute
سلام گرفتن
take the salute
سلام گرفتن
saluting gun
توپ سلام
stye
سنده سلام
half cap
نیم سلام
gun salute
تیر سلام
sties
سنده سلام
minute gun
توپ سلام
full dress
لباس سلام
nodding acquaintance
سلام علیک
styes
سنده سلام
curtsied
سلام یاتواضع کردن
curtsying
سلام یاتواضع کردن
They greeted each other.
با هم سلام وتعارف کردند
hailed
سلام برشما باد
to make a curtsy
سلام زنانه کردن
Please give him my (best) regards.
سلام مرا به اوبرسانید
hails
سلام برشما باد
to fire salute
توپ سلام انداختن
fire salute
توپ سلام انداختن
hailing
سلام برشما باد
curtsey
سلام یاتواضع کردن
curtseying
سلام یاتواضع کردن
saluter
سلام دهنده یاکننده
curtsy
سلام یاتواضع کردن
evening gun
توپ سلام شامگاه
curtsies
سلام یاتواضع کردن
give my r. s to him
سلام مرابه او برسانید
Remember me to him.
سلام من را به او برسان.
[مرد]
Give him my regards.
سلام من را به او برسان.
[مرد]
peace be with you
سلام برشما باد
hail
سلام برشما باد
salutation
تعارف سلام اول نامه
To greet someone . To exchange greetings with someone.
با کسی سلام وتعارف کردن
salutations
تعارف سلام اول نامه
half cap
سلام با اندک تکانی درکلاه
personal salute
مراسم سلام افراد برجسته
gratulate
تبریک گفتن سلام کردن
To take the salute.
جواب سلام ( نظامی ) رادادن
personal salute
تیر سلام برای افراد
Everyone sends their regards to you.
همگی بهت سلام رسوندن.
present arms
سلام درحال پیش فنگ
He didnt return (acknowledge) my greetings.
جواب سلام مرا نداد
To be a nodding acquaintance of someone .
با کسی سلام وعلیک داشتن
he has an axe to grind
سلام لربی طمع نیست
to do make or pay obeisance to
بکسی تواضع یا باسر سلام کردن
ahoy
ندا و خبر برای مواقع سلام لفظ
Can't you just say hello like a normal person?
نمیتونی مثل یک آدم معمولی سلام بدی؟
parting shots
تیر سلام برای بدرقه یکانها یامهمانان
parting shot
تیر سلام برای بدرقه یکانها یامهمانان
gun salute
سلام با تیراندازی توپخانه ادای احترام با شلیک توپ
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
salvoes
شلیک توپ برای ادای احترام توپ سلام
salvo
شلیک توپ برای ادای احترام توپ سلام
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
color salute
سلام پرچم احترام به پرچم
rifle salute
احترام با تفنگ سلام با تفنگ
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com