English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English Persian
espial officer افسر عملیات جاسوسی
spial officer افسر عملیات جاسوسی
Other Matches
Counter – espionage operations k. عملیات ضد جاسوسی
spial عملیات جاسوسی
espial عملیات جاسوسی
field officer افسر عملیات صحرایی
beach master افسر لجستیک در عملیات اب خاکی رئیس اسکله
chief army censor افسر نافر فرماندهی عملیات مشترک نیروی زمینی
embarkation officer افسر مسئول بارگیری یا سوارشدن افسر نافر سوار شدن ستون
claims officer افسر رسیدگی به شکایات افسر مسئول تنظیم ادعانامه ها
tactical air controler افسر کنترل عملیات هوایی مسئول مرکز کنترل هوایی
flag rank افسر بالاتر از سروان افسر ارشد
field grade افسر ارشد درجه افسر ارشدی
class a agent officer افسر عامل پرداخت حقوق وجیره نقدی افسر عامل
releasing officer افسر مسئول ترخیص کالاها افسر ترخیص کننده پرسنل
control officer افسر کنترل ستون موتوری افسر کنترل کننده
farmgate type operations رهبری اموزش و عملیات نیروی هوایی یک کشور تامرحله عملیات جنگی
combat cargo officer افسر مسئول ترابری رزمی افسر مسئول بارگیری کالاهای رزمی
buffered computer کامپیوتری که عملیات ورودی و خروجی و عملیات پردازشی را بطور همزمان ارائه میدهد
counter air عملیات ضدهواپیمایی عملیات ضد فعالیت هوایی دشمن
counter air operations عملیات ضد هواپیمایی عملیات ضد برتری هوایی دشمن
anticrop operations عملیات کاربرد افات کشاورزی در عملیات نظامی
spionnage جاسوسی
espial جاسوسی
counterespionage ضد جاسوسی
espionage جاسوسی
counter-espionage ضد جاسوسی
counter espionage ضد جاسوسی
spied جاسوسی کردن
spionnage جاسوسی کردن
spial جاسوسی کردن
espying جاسوسی کردن
espy جاسوسی کردن
stags جاسوسی کردن
espies جاسوسی کردن
intelligence خبرگیری جاسوسی
espied جاسوسی کردن
counterspy مامور ضد جاسوسی
counterintelligence سازمان ضد جاسوسی
spies جاسوسی کردن
industrial espionage جاسوسی صنعتی
industrial espionage جاسوسی در صنعت
spying عمل جاسوسی
stag جاسوسی کردن
spy جاسوسی کردن
fifth column دستگاه جاسوسی
to spy جاسوسی کردن
fifth cloumn مامورین سازمانهای جاسوسی
he was shot for a spy او به جرم جاسوسی تیرباران شد
statement 2-دستور برنامه که CPU را هدایت میکند تا عملیات کنترلی انجام دهد یا عملیات CPU را کنترل کند
statements 2-دستور برنامه که CPU را هدایت میکند تا عملیات کنترلی انجام دهد یا عملیات CPU را کنترل کند
propagate خطایی که در یک محل یا عملیات رخ دهد و سایر عملیات و فرآیند را تحت تاثیر قرار دهد
propagates خطایی که در یک محل یا عملیات رخ دهد و سایر عملیات و فرآیند را تحت تاثیر قرار دهد
propagating خطایی که در یک محل یا عملیات رخ دهد و سایر عملیات و فرآیند را تحت تاثیر قرار دهد
propagated خطایی که در یک محل یا عملیات رخ دهد و سایر عملیات و فرآیند را تحت تاثیر قرار دهد
land control operation عملیات کنترل زمین عملیات
finks اعتصاب شکن جاسوسی کردن
fink اعتصاب شکن جاسوسی کردن
pickeer لاس زدن جاسوسی کردن
code panel رمز ارتباطات در عملیات هوایی و زمینی کلید رمزارتباطات در عملیات هوایی وزمینی
espial جاسوسی عمل مخفی انجام دادن
nark مامور خفیه پلیس جاسوسی کردن
housekeeping عملیات کامپیوتری که مستقیما" کمکی برای بدست اوردن نتایج مطلوب نمیکنداما قسمت ضروری یک برنامه مانند راه اندازی مقدمه چینی و عملیات پاکسازی است خانه داری
air-sea rescue عملیات نجات هوا دریایی عملیات نجات هوایی ودریایی
air sea rescue عملیات نجات هوا دریایی عملیات نجات هوایی ودریایی
components اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
component اجزای تشکیل دهنده نیروی مسلح شرکت کننده در عملیات جزء یا قطعهای از یک وسیله کامل یکان شرکت کننده در عملیات
m مگا عملیات اعشاری در ثانیه . معیار اندازه گیری توان و سرعت معادل یک میلیون عملیات اعشاری در ثانیه
army operations center مرکز عملیات نیروی زمینی مرکز عملیات ارتش
Big Brother دولت یا هر سازمانی که در امور خصوصی و داخلی مردم دخالت و جاسوسی کند و آنها را سختمهار نماید
time resolution جزییات زمان اجرای عملیات نشان دادن جزییات اجرای زمانی عملیات
beachmaster's unit یکان عملیات بارانداز یکان عملیات اسکله
officers افسر
pretor افسر
line officer افسر صف
commissioned officer افسر
commissioned officers افسر
sub-lieutenant افسر جز
pretorian افسر
sub-lieutenants افسر جز
corona australis افسر
jemadar افسر
coronate افسر
coronae australis افسر
officer افسر
officer in charge افسر مسئول
veterinarians افسر دامپزشک
brass افسر ارشد
commanding officer افسر فرمانده
liaison officer افسر رابط
line officer افسر صفی
junior officer افسر جزء
officer on duty افسر مسئول
air officer افسر هواپیمایی
air officer افسر هوایی
archon افسر سرپرست
active officer افسر کادر
accountable disbursing officer افسر عامل
commanding officers افسر فرمانده
commandant افسر فرمانده
commandants افسر فرمانده
constable افسر ارتش
constables افسر ارتش
warrant officer افسر یار
warrant officers افسر یار
officer of the watch افسر نگهبان
watch officer افسر نگهبان
commissioned officer افسر کادر
veterinarian افسر دامپزشک
finance officer افسر مالی
finance officer افسر دارایی
field officer افسر رزمی
divisional officer افسر قسمت
navigator افسر راه
navigator افسر سکان
navigators افسر راه
navigators افسر سکان
executive officer افسر اجراییات
espial officer افسر تجسس
cable officer افسر لنگر
detail officer افسر مشاغل
detail officer افسر کارگزینی
disbursing officer افسر عامل
firing line officer افسر تیر
flag officer افسر دریایی
bosuns افسر کشتی
bosun افسر کشتی
war horse افسر یاسربازدامپزشک
war horses افسر یاسربازدامپزشک
runner افسر پلیس
runners افسر پلیس
bos'n افسر کشتی
officer of the day افسر نگهبان
bo's'n افسر کشتی
commissioned officers افسر کادر
forward air controller افسر نافرمقدم
flying officer افسر پرواز
flying officer افسر خلبان
flag officer افسر پرچم
division officer افسر قسمت
staff officer افسر ستاد
The officer on night duty. افسر کشیک شب
subalterns افسر جزء
police officers افسر شهربانی
police officers افسر پلیس
police officer افسر شهربانی
personnel officer افسر پرسنل
subofficer افسر جزء
police officer افسر پلیس
reserve officer افسر وفیفه
reserve officer افسر احتیاط
senior officer افسر ارشد
surveying officer افسر تحقیق
supply officer افسر تدارکات
subassembly officer افسر جزء
regular officer افسر کادر
personnel officer افسر اجودانی
custodians افسر مرموزات
prefects افسر ارشد
prefect افسر ارشد
engineer افسر مهندس
custodian افسر مرموزات
orderly officen افسر نگهبانی
engineered افسر مهندس
engineers افسر مهندس
property officer افسر اموال
subaltern افسر جزء
airhead operations عملیات مخصوص گرفتن سرپل هوایی عملیات تهیه سرپل هوایی
disbursing officer افسر ذیحساب مالی
duty officer افسر نگهبان ستاد
disbursing officer افسر پرداخت پول
safety officer افسر تامین یکان
personnel officer افسر رکن یکم
field grade افسر ارشد ارتش
property officer افسر ذیحساب اموال
firing line officer افسر میدان تیر
five star افسر پنج ستارهای
subalterns افسر جزء مادون
field officer افسر رسته رزمی
subaltern افسر جزء مادون
ranker افسر سربازی کرده
service officer افسر ارشد نگهبان
courier transfer officer افسر مسئول پیک
reservist سرباز یا افسر ذخیره
reservists سرباز یا افسر ذخیره
accountable disbursing officer افسر ذیحساب مالی
accredited officer افسر خبرنگار خارجی
artillery liaison officer افسر رابط توپخانه
active officer افسر کادر ثابت
advance officer افسر جلودار ستون
aerographer کمک افسر هواشناسی
agent officer افسر عامل پرداخت
alternate command authority افسر جانشین فرمانده
assistant navigator کمک افسر راه
battery executive افسر اجرائیات اتشبار
palm علامت افسر ارشدی
palms علامت افسر ارشدی
contracting officer افسر متصدی پیمان
subalternate افسر جزء متوالی
captain of the port افسر انتظامات بندر
surveying officer افسر بررسی کننده
command liaison افسر رابط فرماندهی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com