Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
To get a pass.
امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
Other Matches
Lets play that again .
قبول ندارم.
[قبول نیست دربازی وغیره ]
trial trip
مسافرت ازمایشی یا امتحانی
sit for an examination
در امتحانی شرکت کردن
tentative
امتحانی عمل تجربی
to cram
فشرده درس خواندن
[برای امتحانی]
to sit for an examination
در امتحانی وارد شدن یاشرکت کردن
to swot
[British E]
for an exam
فشرده درس خواندن
[برای امتحانی]
to mug up
[British E]
for an exam
فشرده درس خواندن
[برای امتحانی]
previous examination
نخستین امتحانی که درجه A.B در کمبریج باید داد
little go
نخستین امتحانی که برای گرفتن درجه در a.b کمبریج باید داد
adopted types
انواع تجهیزات مورد قبول انواع تجهیزات قبول شده
to make a shift
گذراندن
passes
گذراندن
pass
گذراندن
to have a rough time
بد گذراندن
to be at ease
به گذراندن
to rime away one's time
گذراندن
avert
گذراندن
passed
گذراندن
averted
گذراندن
averting
گذراندن
averts
گذراندن
survive
گذراندن
survived
گذراندن
survives
گذراندن
surviving
گذراندن
belate
ازموقع گذراندن
idlest
وقت گذراندن
filtration
از صافی گذراندن
interlace
ازهم گذراندن
laugh away
با خنده گذراندن
leach
از صافی گذراندن
aestivate
تابستان را گذراندن
temporising
وقت گذراندن
play away
به بازی گذراندن
filrate
از صافی گذراندن
idles
وقت گذراندن
piddled
وقت گذراندن
piddles
وقت گذراندن
temporised
وقت گذراندن
temporises
وقت گذراندن
temporize
وقت گذراندن
temporized
وقت گذراندن
temporizes
وقت گذراندن
niggles
وقت گذراندن
niggled
وقت گذراندن
niggle
وقت گذراندن
temporizing
وقت گذراندن
Sunday
یکشنبه را گذراندن
Sundays
یکشنبه را گذراندن
idle
وقت گذراندن
idled
وقت گذراندن
piddle
وقت گذراندن
filtering
از صافی گذراندن
to rough it
سخت گذراندن
to sleep away one's time
بخواب گذراندن
to laugh away
با خنده گذراندن
token passing
گذراندن نشانه
to gain time
به بهانه گذراندن
to enjoy oneself
خوش گذراندن
To overstep the mark. To go too far.
از حد معمول گذراندن
temporalize
وقت گذراندن
to rub through or along
بسختی گذراندن
To review the past in ones minds eye .
گذشته را از نظر گذراندن
procrastinates
بدفع الوقت گذراندن
procrastinated
بدفع الوقت گذراندن
procrastinate
بدفع الوقت گذراندن
temporizes
بدفع الوقت گذراندن
to talk away
بصحبت یاگفتگو گذراندن
loaf
وقت را بیهوده گذراندن
moons
بیهوده وقت گذراندن
lobby
برای گذراندن لایحهای
temporizing
بدفع الوقت گذراندن
while
سپری کردن گذراندن
to muck a bout
بیهوده وقت گذراندن
procrastinating
بدفع الوقت گذراندن
to stay overnight
مدت شب را
[جایی]
گذراندن
temporised
بدفع الوقت گذراندن
lobbied
برای گذراندن لایحهای
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself .
از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
temporises
بدفع الوقت گذراندن
To pass a bI'll through parliament .
لایحه یی را از مجلس گذراندن
temporising
بدفع الوقت گذراندن
temporalize
بدفع الوقت گذراندن
temporize
بدفع الوقت گذراندن
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
temporized
بدفع الوقت گذراندن
lobbies
برای گذراندن لایحهای
weekends
تعطیل اخرهفته را گذراندن
infltrate
از سوراخهای صافی گذراندن
passes
گذراندن تصویب شدن
jauk
بیهوده وقت گذراندن
dawdle
بیهوده وقت گذراندن
outwear
کهنه شدن گذراندن
dawdled
بیهوده وقت گذراندن
serve one's term of imprisonment
حبس خود را گذراندن
dawdles
بیهوده وقت گذراندن
dawdling
بیهوده وقت گذراندن
grip
بریدگی برای گذراندن اب
moon
بیهوده وقت گذراندن
grips
بریدگی برای گذراندن اب
gripping
بریدگی برای گذراندن اب
gripped
بریدگی برای گذراندن اب
hang around
وقت را به بطالت گذراندن
get through
به پایان رساندن گذراندن
get on
گذران کردن گذراندن
weekend
تعطیل اخرهفته را گذراندن
to mope a way
به افسردگی و پکری گذراندن
pass
گذراندن تصویب شدن
to lop a bout
بیهوده وقت گذراندن
to loaf a way one's time
بیهوده وقت گذراندن
fare
گذراندن گذران کردن
fared
گذراندن گذران کردن
fares
گذراندن گذران کردن
faring
گذراندن گذران کردن
dillydally
بیهوده وقت گذراندن
passed
گذراندن تصویب شدن
reeve
طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
to p at or in an occpation
بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
To bring something to someones attention .
چیزی را ازنظر کسی گذراندن
testamur
گواهی نامه گذراندن امتحانات
to loaf a way one's time
وقت خود را ببطالت گذراندن
hang out
<idiom>
به بطالت گذراندن روزگار کردن
pass
گذرگاه کارت عبور گذراندن
passed
گذرگاه کارت عبور گذراندن
passes
گذرگاه کارت عبور گذراندن
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
convalesced
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
serve
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
served
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
serves
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
peel
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
peels
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
convalesces
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snoozing
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozes
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozed
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snooze
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
convalesce
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
dallying
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
stand off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
dallies
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dallied
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
stand-offs
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
dally
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
to pull any one across a river
کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
convalescing
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
pass
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passes
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company
پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
passed
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
reeve
ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
make a living
<idiom>
پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
push ball
بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
acknowledgment
قبول
receptions
قبول
acceptance
قبول
imprimatur
قبول
intromission
قبول
acceptances
قبول
reception
قبول
compliance
قبول
admissions
قبول
admission
قبول
adoption
قبول
unacceptable
غیرقابل قبول
conceding
قبول شکست
disallowance
عدم قبول
embracement
قبول اتخاذ
reply paid /RP/
[reply prepaid]
جواب قبول
express acceptance
قبول صریح
passed
قبول کردن
ineligible
غیرقابل قبول
I agree.
قبول دارم.
compliantly
با قبول و رضایت
unacceptably
غیرقابل قبول
compliant
قبول کننده
ratification
قبول قبولی
valid
قابل قبول
admission of liability
قبول بدهی
admittable
قابل قبول
adopter
قبول کننده
acceptance
قبول قرارداد
pass
قبول کردن
concede
قبول شکست
allowable load
بارقابل قبول
adopting
قبول کردن
conceded
قبول شکست
concedes
قبول شکست
compliancy
قبول اجابت
implied acceptance
قبول ضمنی
passes
قبول کردن
naturalization
قبول تابعیت
receivable
قابل قبول
ready acceptance
حسن قبول
non acceptance
عدم قبول
accord
قبول کردن
Agreed . that is a deal .
قبول ( قبوله )
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com