Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
The exam was too easy for words .
امتحان آنقدر آسان بود که چه بگویم
Other Matches
i cannot say him nay
بگویم
i scarcely know what to say
نمیدانم چه بگویم
iam inclined to think
میخواهم بگویم
permit me to say
اجازه دهید بگویم
i beg leave to say
اجازه میخواهم بگویم
i wish i might speak
کاش می توانستم سخن بگویم
I dont wish ( want ) to malign anyone .
میل ندارم بد کسی را بگویم
How many times do I have to tell you that …
چند بار باید به شما بگویم که ...
as ... as
<adv.>
آنقدر... که
piece of cake
<idiom>
آسان
duck soup
<idiom>
آسان
effortless
آسان
effortlessly
آسان
You have to listen to me.
شما باید به من گوش بکنید
[ببینید چی می خواهم بگویم]
.
May I use your name as a reference?
اجازه میدهید شما را بعنوان توصیه کننده بگویم؟
easy-going
<adj.>
آسان گیر
relaxed
<adj.>
آسان گیر
doddle
سهل-آسان
easy
<adj.>
آسان گیر
easygoing
<adj.>
آسان گیر
pushover
کار آسان
I was so tired that …
آنقدر خسته بودم که ...
He did not live long enough to …
آنقدر عمر نکرد که ...
easy
<adj.>
راحت
[آسان گیر]
easy-going
<adj.>
راحت
[آسان گیر]
relaxed
<adj.>
راحت
[آسان گیر]
It is easier said than done .
گفتنش آسان است
easygoing
<adj.>
راحت
[آسان گیر]
To take things easy(lightly)
کارها را آسان گرفتن
highroad
راه آسان یا سر راست
highroads
راه آسان یا سر راست
child's play
هر کار بسیار آسان
I kept saying it tI'll I was blue in the face.
آنقدر گفتم با زبانم مودرآورد
She had the never to say. . .
آنقدر پررو بود که گفت ...
He drank himself to death.
آنقدر مشروب خورد تامرد
She talked tI'll she was blue in the face .
آنقدر حرف زد که زبانش مودرآورد
It is easy for me.
برایم خیلی آسان است
dime a dozen
<idiom>
آسان بدست آمدن ،عادی
to scare the living daylights out of somebody
کسی را آنقدر بترسانند که زهره اش بترکد
My tea isnt cool enough to drink.
چایی ام آنقدر خنک نشده که بخورم
She wept herself to sleep .
آنقدر گریه کرد تا خوابش برد
He wears his socks into holes .
آنقدر جوابهارامی پوشد تا سوراخ شوند
It is quite easy when you get ( have ) the knack of it .
وقتیکه فن کار را بدانی آسان می شود
convenience foods
غذایی که پختن یا کشیدن آن آسان باشد
This is the easisrt way.
این آسان ترین راه است
convenience food
غذایی که پختن یا کشیدن آن آسان باشد
They I got confused .
آنقدر ازمن سؤال کردند که گیج شدم
There is nothing to it .
هیچ کاری ندارد ( بسیار آسان است )
to beat the egg-white until it is stiff
سفیده تخم مرغ را آنقدر بزنند که سفت شود
to be at a loss as to what to advise
آنقدر بهت زده بودن که نتوانند نصیحتی بدهند
He threatened to thrash the life out of me .
تهدیدم کردکه آنقدر کتکم خواهد زد تا جانم دربیاید
talk someone's ear off
<idiom>
آنقدر حرف میزند که انگاری سرگنجشک خورده
[اصطلاح روزمره]
She speaks French as if it were her mother tongue . She speaks Frinch like a native .
فرانسه را آنقدر قشنگ صحبت می کند گویی زبان مادریش است
opens
برنامه طراحی شده که امکان گستردگی در آینده و تغییرات آسان را فراهم میکند
opened
برنامه طراحی شده که امکان گستردگی در آینده و تغییرات آسان را فراهم میکند
open
برنامه طراحی شده که امکان گستردگی در آینده و تغییرات آسان را فراهم میکند
I work in a bank, or more precisely at Melli Bank.
من در بانک کار میکنم یا دقیقتر بگویم در بانک ملی.
I´m as hungry as a horse.
آنقدر گشنه هستم که روده بزرگ روده کوچک را بخورد.
hungry as a hunter
<idiom>
آنقدر گشنه که روده بزرگ روده کوچک را بخورد
assays
امتحان
checking
امتحان
examinations
امتحان
examination
امتحان
inspection
امتحان
try
امتحان
checked
امتحان
check
امتحان
tests
امتحان ها
assay
امتحان
trials
امتحان
examination
امتحان
tests
امتحان
test
امتحان
trial
امتحان
examinations
امتحان ها
trials
امتحان ها
tested
امتحان
checks
امتحان
tries
امتحان
tentatively
من باب امتحان
quiz
[American]
امتحان
test
امتحان
quizzes
امتحان
quiz
امتحان
trial
امتحان
qualifying examination
امتحان صلاحیت
unsight
امتحان نکرده
vivas voce
امتحان شفاهی
tripos
امتحان حساب
to take an examination
امتحان دادن
to bring to the proof
امتحان کردن
to give an examination
امتحان کردن
unaudited
<adj.>
امتحان نشده
unchecked
<adj.>
امتحان نشده
unevaluated
<adj.>
امتحان نشده
uninspected
<adj.>
امتحان نشده
untested
<adj.>
امتحان نشده
unverified
<adj.>
امتحان نشده
To flunk a course . To fail an exam.
در امتحان رد شدن
unexamined
<adj.>
امتحان نشده
to make a trial of
امتحان کردن
examination
امتحان ازمایش
tries
امتحان کردن
tests
امتحان کردن
temptation
ازمایش امتحان
temptations
ازمایش امتحان
crucible
امتحان سخت
crucibles
امتحان سخت
preliminaries
امتحان مقدماتی
preliminary
امتحان مقدماتی
tested
امتحان محک
examinations
امتحان ازمایش
assays
امتحان عیارگری
tests
امتحان محک
assay
امتحان عیارگری
probation
ازمایش امتحان
examined
امتحان کردن
experiments
امتحان عمل
examining
امتحان کردن
examines
امتحان کردن
tested
امتحان کردن
examiner
امتحان کننده
trials
امتحان کردن
trials
ازمایش امتحان
pretest
امتحان مقدماتی
trial
امتحان کردن
probational
ازمایش امتحان
examiners
امتحان کننده
experiment
امتحان عمل
proctor
نافر امتحان
experimented
امتحان عمل
trial
ازمایش امتحان
experimenting
امتحان عمل
put to test
امتحان کردن
try
امتحان کردن
examine
امتحان کردن
examinee
امتحان دهنده
examination anxiety
اضطراب امتحان
examinee
امتحان شونده
examinable
قابل امتحان
essay examination
امتحان انشایی
test
امتحان محک
bar examination
امتحان وکالت
test
امتحان کردن
test anxiety
اضطراب امتحان
She procrastinated until it was too late .
آنقدر دفع وقت (وقت کشی ) کرد که دیگه کار از کار گذشت
checked
امتحان کردن بازرسی
invigilate
در امتحان نظارت کردن
check
امتحان کردن بازرسی
invigilated
در امتحان نظارت کردن
invigilates
در امتحان نظارت کردن
invigilating
در امتحان نظارت کردن
checks
امتحان کردن بازرسی
to write an exam
امتحان کتبی نوشتن
hold water
از امتحان درست درامدن
viva voce
شفاها امتحان شفاهی
to do a test
امتحان کتبی نوشتن
midyear
امتحان نیمه سال
to give an examination
صورت امتحان دادن
to buy on trial
بشرط امتحان خریدن
testable
امتحان پذیر ازمایشی
reexamine
دوباره امتحان کردن
try (something) out
<idiom>
امتحان کردن(چیزی)
try on
<idiom>
امتحان کردن لباس
tests
ازمایش کردن امتحان
tested
ازمایش کردن امتحان
check lock
ساعت امتحان کننده
test
ازمایش کردن امتحان
I'd like to try ...
من میخواهم ... را امتحان کنم.
to put to proof
امتحان کردن محک زدن
matriculation
امتحان ورودی دانشگاه کنکور
to get a pass in physics
در امتحان فیزیک قبول شدن
to try something on
چیزی را برای امتحان پوشیدن
to check out something
چیزی را بررسی یا امتحان کردن
To pass the exam on the first try.
یک ضرب در امتحان قبول شدن
palpate
لمس کردن امتحان نمودن
pretest
امتحان مقدماتی بعمل اوردن
gre
امتحان ورودی بعد از لیسانس
graduate record examination
امتحان ورودی بعد ازلیسانس
To purchase on approval .
بشرط امتحان ( شرطی )خریدن
acid test
وسیلهء ازمایش امتحان با اسید
ordeals
امتحان سخت برای اثبات بیگناهای
How many students passed the exam?
چند نفر در امتحان قبول شدند؟
urinoscopy
پیشاب بینی امتحان ادرار فسر
placements
تعیین دانشپایه دانشجو از روی امتحان
placement
تعیین دانشپایه دانشجو از روی امتحان
ordeal
امتحان سخت برای اثبات بیگناهای
To mark the examination papers .
ورقه های امتحان رانمره دادن
to try on
برای امتحان پوشیدن بطورازمایش اغازکردن
cramming
خودرا برای امتحان اماده کردن
crammed
خودرا برای امتحان اماده کردن
cram
خودرا برای امتحان اماده کردن
shibboleths
امتحان اصطلاح پیش پا افتاده ومرسوم
shibboleth
امتحان اصطلاح پیش پا افتاده ومرسوم
test paper
کاغذ مخصوص ازمایش ورقه امتحان
crams
خودرا برای امتحان اماده کردن
to try something completely new
<idiom>
چیزی
[روشی ]
کاملا متفاوت امتحان کردن
greats
امتحان نهایی دردانشگاه برای گرفتن درجه
he went out in the poll
امتحان دانشگاه را گذراندولی امتیاز ویژهای نگرفت
He feels shame at failing in his exam .
ازاینگه در امتحان مردود شده خجالت می کشد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com