English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
sheer انحراف حاصل کردن
Other Matches
deviation انحراف مغناطیسی یا انحراف محور قطب نما انحراف ازمسیر
deviations انحراف مغناطیسی یا انحراف محور قطب نما انحراف ازمسیر
drifting انحراف انحراف گلوله انحراف مسیر سمبه
drifted انحراف انحراف گلوله انحراف مسیر سمبه
drifts انحراف انحراف گلوله انحراف مسیر سمبه
drift انحراف انحراف گلوله انحراف مسیر سمبه
submarginal land زمین مطلقا" بی حاصل زمینی که چنان بی حاصل باشد که مخارج سرمایه گذاری و کارگر را نتواندجبران کند
yawed انحراف کشتی از مسیر خود انحراف
preccession انحراف محور ژیروسکوپ انحراف ژیروسکوپی
yaw انحراف کشتی از مسیر خود انحراف
yaw انحراف کشتی از مسیر خود خط انحراف کشتی چرخش افقی هواپیما دور محور قائم ان
yawed انحراف کشتی از مسیر خود خط انحراف کشتی چرخش افقی هواپیما دور محور قائم ان
acquire حاصل کردن
gets حاصل کردن
afford حاصل کردن
afforded حاصل کردن
affording حاصل کردن
affords حاصل کردن
get حاصل کردن
getting حاصل کردن
sterilizing بی بار یا بی حاصل کردن
sterilize بی بار یا بی حاصل کردن
go to rack and ruin <idiom> نتیجه بد حاصل کردن
look in on <idiom> تماس حاصل کردن
sterilized بی بار یا بی حاصل کردن
come to an agreement توافق حاصل کردن
sterilised بی بار یا بی حاصل کردن
sterilises بی بار یا بی حاصل کردن
sterilizes بی بار یا بی حاصل کردن
acquires حاصل کردن اندوختن
acquiring حاصل کردن اندوختن
sterilising بی بار یا بی حاصل کردن
apparent wander انحراف سمت ژیروسکوپی انحراف سمت ژیروسکوپ دراثر چرخش زمین
harvested حاصل درو کردن وبرداشتن
harvest حاصل درو کردن وبرداشتن
osculate تماس نزدیک حاصل کردن
do wonders <idiom> نتیجه عالی حاصل کردن
harvests حاصل درو کردن وبرداشتن
hold out <idiom> حاصل شدن ،تقدیر کردن
generates حاصل کردن تولید نیرو کردن
generating حاصل کردن تولید نیرو کردن
communicate مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
communicates مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
communicated مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
generated حاصل کردن تولید نیرو کردن
generate حاصل کردن تولید نیرو کردن
gets حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
get حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
to come to an agreement یکدل شدن توافق حاصل کردن
getting حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
brushes تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
brush تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
anti balance tab بالچهای که روی سطوح کنترل که در جهت انحراف سطح اصلی منحرف شده وگشتاور لازم برای انحراف سطح را افزایش میدهد وحرکت انرا در مقابل جریان هوا مشکل میسازد
lime light روشنایی سفیدی که از داغ کردن اهک حاصل میشود
getting حاصل کردن تحصیل کردن
gets حاصل کردن تحصیل کردن
get حاصل کردن تحصیل کردن
skims سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skim سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
counter flood اب گیری ضد انحراف ناو متعادل کردن ناو با پر کردن مخازن ان
apparent recession انحراف سمت فاهری ژیروسکوپ انحراف فاهری محور ژیروسکوپ
apogee زاویه انحراف ثقل موشک زاویه انحراف مرکز ثقل موشک در روی مسیر
declination constant زاویه انحراف دستگاه انحراف دستگاه
bituminous paint رنگی ضخیم و سنگین که جزء اصلی ان قیر بوده و بعنوان رنگ ضد اسید برای کم کردن خوردگی حاصل از بخارات والکترولیت موجود در باطری استفاده میشود
declinating station ایستگاه اندازه گیری انحراف مغناطیس دستگاهها ایستگاه اندازه گیری انحراف
yields حاصل
adnate حاصل
bleak <adj.> بی حاصل
blasted [uninhabitable] <adj.> بی حاصل
barren <adj.> بی حاصل
upshot حاصل
deserted <adj.> بی حاصل
outcomes حاصل
yield حاصل
yielded حاصل
desolate <adj.> بی حاصل
outcome حاصل
resumed حاصل
product حاصل
products حاصل
result حاصل
perquisites حاصل
unfruitful بی حاصل
outgrowth حاصل
payoffs حاصل
payoff حاصل
fruitage حاصل
perquisite حاصل
resume حاصل
resuming حاصل
resumes حاصل
nonproductive بی حاصل
resulting حاصل
outgrwth حاصل
resulted حاصل
unutilized بی حاصل
infertile بی حاصل
yields محصول حاصل
yielded محصول حاصل
yielder حاصل دهنده
product حاصل حاصلضرب
karma حاصل کردارانسان
negotiation outcome حاصل مذاکرات
result of the negotiations حاصل مذاکرات
yield محصول حاصل
product حاصل ضرب
totalling حاصل جمع
products حاصل حاصلضرب
sum کل [حاصل جمع]
amount کل [حاصل جمع]
totals حاصل جمع
totalled حاصل جمع
totaling حاصل جمع
to be derived حاصل شدن
totaled حاصل جمع
total حاصل جمع
total کل [حاصل جمع]
amount حاصل جمع
products حاصل ضرب
pinguid حاصل خیز
nonproductive labor کار بی حاصل
steam fog مه حاصل از بخار اب
negotiation result حاصل مذاکرات
partial products حاصل ضربهای جز
paper blockade محاصره بی حاصل
barren بی ثمر بی حاصل
redemption yield حاصل بازخرید
heir ارث بر حاصل
cabonic حاصل از کربن
fatten حاصل خیزکردن
proceeds حاصل فروش
emblements حاصل زمین
foodful حاصل خیز
throughput حاصل کار
earning yield حاصل عواید
productions حاصل دادن
production حاصل دادن
fattened حاصل خیزکردن
fattens حاصل خیزکردن
productive مولد پر حاصل
sums حاصل جمع
growths اثر حاصل
sum حاصل جمع
growth اثر حاصل
gleby حاصل خیز
feracious حاصل خیز
feracity حاصل خیزی
phantasm حاصل خیال ووهم
partial sum حاصل جمع جزئی
overcrop زیاد حاصل برداشتن از
wave pressure فشار حاصل از موج
capital bonus سود حاصل از سرمایه
resultant حاصل منتج شونده
aftercrop حاصل دوم باره
beads دانههای حاصل ازجوشکاری
bead دانههای حاصل ازجوشکاری
spume کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
interest profit عایدی حاصل از بهره
eagre موج حاصل از جذر و مد
hot shorteness شکنندگی حاصل از گرما
gains from trade منافع حاصل از تجارت
mould line خط حاصل از تلاقی دو سطح
ocean foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
beach foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
sideways sum حاصل جمع یک وری
earth pressure فشار حاصل از خاک
lysate حاصل تجزیه سلولی
deflationary gap فاصله حاصل از رکود
fogbow رنگین کمان حاصل از مه
entrance loss افت حاصل از اصطکاک
sea foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
flyash خاکستر حاصل از زغال سنگ
cost saving درامد حاصل از تقلیل هزینه
eolian رسوب حاصل از جریان باد
garden stuff حاصل باغ :سبزی ومیوه
beach foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
petrodollars دلار حاصل ازفروش نفت
productiveness حاصل خیزی نیروی تولید
sea foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
tidal mud deposits گل رسوب شده حاصل از جزرو مد
crops حاصل دادن چینه دان
cropped حاصل دادن چینه دان
spume کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
crop حاصل دادن چینه دان
blear تاری حاصل از اشک وغیره
ocean foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
detour انحراف
corruption انحراف
offsetting انحراف
deviation انحراف
detours انحراف
offset انحراف
diversion انحراف
lapses انحراف
lapse انحراف
slopes انحراف
sloped انحراف
inclination انحراف
slope انحراف
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com