Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English
Persian
glad hand
<idiom>
بااهمییت برخورد کردن
Other Matches
collision
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
collisions
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
channels
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channelled
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channel
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channeled
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channeling
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
crosser
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosses
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crossest
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
cross
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
meets
برخورد کردن
impacts
برخورد کردن
chatter
برخورد کردن
chattered
برخورد کردن
osculate
برخورد کردن
meet
برخورد کردن
chattering
برخورد کردن
chatters
برخورد کردن
impact
برخورد کردن
knock-up
برخورد کردن
knock up
برخورد کردن
knock-ups
برخورد کردن
smashes
برخورد خرد کردن
meets
: برخورد کردن یافتن
smash
برخورد خرد کردن
meet
: برخورد کردن یافتن
snag
بمانعی برخورد کردن
snagging
بمانعی برخورد کردن
warm up
<idiom>
دوستانه برخورد کردن
snags
بمانعی برخورد کردن
sideswipes
برخورد کردن به پهلوی چیزی
sideswipe
برخورد کردن به پهلوی چیزی
to run upon any one
بکسی برخورد یا تصادف کردن
to collide head on
با هم شاخ بشاخ برخورد کردن
crushes
له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
crushed
له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
crush
له کردن خرد کردن برخورد کردن بزمین
to bump
[into]
برخورد کردن
[بهم خوردن ]
[با کسی یا چیزی]
condition
اضافه کردن داده ارسالی پس از برخورد با مجموعه پارامترها
colliding
تصادف کردن برخورد کردن
collides
تصادف کردن برخورد کردن
collided
تصادف کردن برخورد کردن
collide
تصادف کردن برخورد کردن
head crash
برخورد فیزیکی نوک خواندن /نوشتن با سطح دیسک برخورد نوک خواندن ونوشتن با سطح ضبط شونده یک دیسک سخت که نتیجه اش از دست اطلاعات میباشد خرابی هد
tiles
مرتب کردن گروهی از پنجره ها به طوری که در کنار هم و بدون برخورد روی هم نمایش داده شوند
tile
مرتب کردن گروهی از پنجره ها به طوری که در کنار هم و بدون برخورد روی هم نمایش داده شوند
to hit
اصابت کردن
[برخورد کردن]
[ضربه زدن ]
[زدن]
hitting
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hit
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
hits
اصابت تیر تصادف ضربه زدن به دشمن خوردن گلوله به هدف برخورد کردن با دشمن اثرتیر
receptions
برخورد
impacts
برخورد
incidence
برخورد
reception
برخورد
osculation
برخورد
confliction
برخورد
impact
برخورد
strikingly
برخورد
striking
برخورد
approach
برخورد
approached
برخورد
approaches
برخورد
attitudes
برخورد
criss-crossing
برخورد
stopping
برخورد
stops
برخورد
intersect
برخورد
intersected
برخورد
intersects
برخورد
clashes
برخورد
clashed
برخورد
conflicts
برخورد
clash
برخورد
conflict
برخورد
stopped
برخورد
criss-crosses
برخورد
attitude
برخورد
contacts
برخورد
contacting
برخورد
contacted
برخورد
contact
برخورد
appulse
برخورد
conflicted
برخورد
stop
برخورد
ill favored
بد برخورد
criss-cross
برخورد
criss-crossed
برخورد
collisions
برخورد
strikes
برخورد
strike
برخورد
collision
برخورد
tangency
برخورد
greet
درود برخورد
collision rate
نرخ برخورد
collision rate
میزان برخورد
affects
احساسات برخورد
collision rate
سرعت برخورد
collision energy
انرژی برخورد
touche
اعلام برخورد
unsporting conduct
برخورد ناجوانمردانه
probability of collision
احتمال برخورد
greeted
درود برخورد
greets
درود برخورد
contiguity
برخورد تماس
affable
خوش برخورد
affect
احساسات برخورد
conflux
همریزگاه برخورد
crossing points
محل برخورد دو خط
fall on
<idiom>
برخورد (بامشکلات)
My pride was wounded ( hurt) .
به غیرتم برخورد
zone of contact
محل برخورد
collision frequency
فراوانی برخورد
accessible
خوش برخورد
conflict of interest
برخورد منافع
jct
محل برخورد
crossing point
محل برخورد دو خط
head oncollision
برخورد رویاروی
impact effect
اثر برخورد
tolerating
برخورد هموارکردن
tolerates
برخورد هموارکردن
tolerated
برخورد هموارکردن
tolerate
برخورد هموارکردن
coincidences
تطبیق برخورد
elastic collision
برخورد کشسان
elastic collision
برخورد الاستیک
electron impact
برخورد الکترونها
impact force
نیروی برخورد
coincidence
تطبیق برخورد
head on collision
برخورد رودررو
tilt
منازعه برخورد
impact strength
استحکام برخورد
tilted
منازعه برخورد
impact sound
صدای برخورد
impact parameter
پارامتر برخورد
intersection point
محل برخورد
meeter
برخورد کننده
impact test
ازمون برخورد
take the blade
برخورد شمشیرها
effective collision
برخورد موثر
impact factor
ضریب برخورد
tilts
منازعه برخورد
impact hardness
سختی برخورد
inelastic collision
برخورد ناکشسان
sea foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
contact
اتصال الکتریکی برخورد
inelastic cross section
مقطع برخورد ناکشسان
fronting
نما طرز برخورد
front
نما طرز برخورد
maladdress
برخورد بد ترک ادب
chattering
ضربه زدن برخورد
noncontact sports
ورزشهای بدون برخورد
chatters
ضربه زدن برخورد
collision of the second kind
برخورد نوع دوم
chattered
ضربه زدن برخورد
chatter
ضربه زدن برخورد
collision of the first kind
برخورد نوع اول
contacted
اتصال الکتریکی برخورد
ocean foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
encounter
رویاروی شدن برخورد
absence of blade
عدم برخورد شمشیرها
incidence
برخوردکردن میدان برخورد
meeting
اتصال برخورد میتینگ
meetings
اتصال برخورد میتینگ
contacts
اتصال الکتریکی برخورد
criterion
مشخصاتی که با آن برخورد خواهد شد
he was provoked by my words
سخنان من باو برخورد
beach foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
encounters
رویاروی شدن برخورد
encountering
رویاروی شدن برخورد
spume
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
contacting
اتصال الکتریکی برخورد
encountered
رویاروی شدن برخورد
kissoff
برخورد 2 تیر با یکدیگربرروی هدف
swishing
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
breasts
برخورد سینه قهرمان دو به نوار
effective collision cross section
سطح مقطع برخورد موثر
breast
برخورد سینه قهرمان دو به نوار
swish
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
swished
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
swishes
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
near collision
حالت نزدیک برخورد دوهواپیما
spume
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
ocean foam
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
beach foam
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
sea foam
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
impact loss
افت انرژی در اثر برخورد
nodes
محل برخورد بردارهادر نمونه برداری
to come towards
به طرف کسی رفتن برای برخورد
to be coming up to meet
به طرف کسی رفتن برای برخورد
anthropogenic
مربوط به برخورد وتماس بشر با طبیعت
personal remarks
اشارات وسخنانی که به شخصیت کسی برخورد
to approach
به طرف کسی رفتن برای برخورد
node
محل برخورد بردارهادر نمونه برداری
to come to meet
به طرف کسی رفتن برای برخورد
streetwise
ماهر در برخورد با مشکلات و خشونتهای شهری
crashes
سقوط هواپیما تصادف خودرو برخورد به چیزی
bounces
برخورد چندین کلید در اثر تنظیم غلط
touches
برخورد شمشیر به بدن ضربه فنی کشتی
circular dispersion
قطر کوچکترین دایرهای که 57% پرتابه ها به ان برخورد میکنند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com