English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
slimsy باریک اندام نحیف
Other Matches
slim باریک اندام
svelt باریک اندام
slimpsy باریک اندام
svelte باریک اندام
slimmed باریک اندام
slimmest باریک اندام
slims باریک اندام
slimming باریک اندام
slights باریک اندام پست
slighted باریک اندام پست
slighting باریک اندام پست
slightest باریک اندام پست
slighter باریک اندام پست
slight باریک اندام پست
launce سگ ماهی باریک اندام خاردار
slenderize لاغر اندام شدن باریک کردن
saury ماهی باریک اندام ودراز منقار اقیانوس اطلس
swathes ردیف باریک راه باریک
swathe ردیف باریک راه باریک
swath ردیف باریک راه باریک
pindling نحیف
slimpsy نحیف
frail نحیف
frailer نحیف
slighted نحیف
frailest نحیف
feeble نحیف
feebler نحیف
feeblest نحیف
lank نحیف
skimps نحیف
skimping نحیف
haggard نحیف
gaunt نحیف
slights نحیف
slighting نحیف
slightest نحیف
meager نحیف
slighter نحیف
slight نحیف
lenten نحیف
skimped نحیف
meagre نحیف
skimp نحیف
slackens نحیف کردن
lean نحیف اندک
spare نحیف نازک
spared نحیف نازک
slacken نحیف کردن
skimpy اندک نحیف
scrag جانور نحیف
slackening نحیف کردن
slackened نحیف کردن
wonky نحیف لرزان
peak نحیف شدن
leaned نحیف اندک
leans نحیف اندک
peaking نحیف شدن
peaks نحیف شدن
pined از غم و حسرت نحیف شدن
pining از غم و حسرت نحیف شدن
scrimp نحیف تقلیل دادن
pine از غم و حسرت نحیف شدن
scant نحیف مقدار قلیل
pines از غم و حسرت نحیف شدن
scalawag جانور نحیف وکم ارزش
windlestraw ساقه خشک علف ادم لاغر و نحیف
dismemberment اندام
mayhen اندام
memberless بی اندام
members اندام
member اندام
organ اندام
the unruly اندام سر کش
organs اندام
golgy tendon organ اندام گلژی
flabelliform اندام بادبزنی
mutilate بی اندام کردن
mutilating بی اندام کردن
f. of uterus اندام رحم
extirpation قطع اندام
extirpation اندام برداری
limb اندام زیرین
limbs اندام زیرین
hemialgia دردنیمه اندام
terminal organ اندام پایانی
shapes ریخت اندام
lithe لاغر اندام
largeof limb درشت اندام
end organ اندام انتهایی
electric organ اندام برقزن
effector اندام مجری
flabellate اندام بادبزنی
puny ریزه اندام
phantom limb اندام خیالی
organic موثردرساختمان اندام
Lilliputian ریزه اندام
plasticity اندام پذیری
shape ریخت اندام
sense organ اندام حسی
body building پرورش اندام
plastisity اندام پذیری
body-building پرورش اندام
sense modality اندام حسی
mutilates بی اندام کردن
handsome <adj.> خوش اندام
swimming bell اندام شنا
prosthesis اندام مصنوعی
anthropometry اندام سنجی
organography اندام شناسی
organ of corty اندام کورتی
well set up خوش اندام
petite ریزه اندام
olfactory organ اندام بویایی
organology اندام شناسی
exairesis برش اندام زیادی
body-building ورزش زیبایی اندام
figurine پیکره کوچک اندام
body building ورزش زیبایی اندام
paidle اندام شنا پرک
tegument جلد پوشش اندام
membered دارای .....اندام یا عضو
mutilated اندام بریده مغلوط
amputate قطع اندام کردن
lachrymals اندام های اشک
lachrymals اندام های اشکی
amputated قطع اندام کردن
amputates قطع اندام کردن
amputating قطع اندام کردن
handsomeness تناسب اندام مطبوعیت
midget ریز اندام ریزه
statuettes تندیس ریزه اندام
statuette پیکره کوچک اندام
figurines پیکره کوچک اندام
statuette تندیس ریزه اندام
wolf hound تازی درشت اندام
organic اندام دار اساسی
midgets ریز اندام ریزه
hobbies اسب کوچک اندام
hobby اسب کوچک اندام
statuettes پیکره کوچک اندام
dismembers اندام های کسی رابریدن
tortrix پروانه بید درشت اندام
dismembering اندام های کسی رابریدن
dismembered اندام های کسی رابریدن
slim jim شبیه ادم لاغر اندام
tortricid پروانه بید درشت اندام
tortricidae پروانه بید درشت اندام
sculpture in miniature پیکر تراشی کوچک اندام
dismember اندام های کسی رابریدن
sylphid زن جوان وزیبا وباریک اندام
to cut a figure عرض اندام یاجلوه کردن
Give ( get , have ) somebody the shivers . ترس ولرز بر اندام کسی انداختن
rachis اندام ساقهای یا محوری مهرههای پشت
malfunction [ اندام یا ماشین و غیره ] درست کار نکردن
limb قطع کردن عضو اندام زبرین
limbs قطع کردن عضو اندام زبرین
tiger moth پروانه درشت اندام ودراز بال
scal away ادم بی معنی جانور کوچک اندام یا لاغر
willet مرغ ساحلی درشت اندام شبیه لک لک یا ماهیخوار
mammila اندام یا چیز دیگرکه مانند پستان باشد
attenute باریک
narrowest باریک
capillary باریک
capillaries باریک
angustate باریک
fine drawn باریک
fine spun باریک
thins باریک
thinnest باریک
tender باریک
tendering باریک
narrower باریک
tendered باریک
thinners باریک
tenuous باریک
narrow باریک
tenderest باریک
narrowed باریک
slender باریک
gracile باریک
thready باریک
slats باریک
straits باریک
trickly باریک
reedier باریک
reediest باریک
needle-nose pliers دم باریک
long nose دم باریک
strait باریک
lathy باریک
slices باریک
slice باریک
slat باریک
leptocephalic سر باریک
narrow headed سر باریک
reedy باریک
thinned باریک
thin باریک
hairlike باریک
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com