English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English Persian
rack up بازی کردن- حساب کردن
Other Matches
check register بازرسی کردن صورت حساب واریز حساب کردن واریزحساب
reckoned حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckon حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
reckons حساب پس دادن روی چیزی حساب کردن محسوب داشتن
To cook the books. حساب بالاآوردن (حساب سازی کردن )
box score حساب بازی
misplay بازی بد واز روی ناشیگری غلط بازی کردن
To pay off someone. To settle old scores with someone. با کسی تسویه حساب کردن ( انتقام جویی کردن )
to make a trick با کارت شعبده بازی کردن [ورق بازی]
put two and two together <idiom> حساب کتاب کردن ،دو دوتا کردن
par حساب امتیاز استاندارد برای هر بخش از بازی گلف
miscount بد حساب کردن بد تعبیر کردن
quibbled زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibble زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
to play fair مردانه و سر راست معامله کردن یا بازی کردن
quibbling زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
quibbles زبان بازی کردن ایهام گویی کردن
foxing روباه بازی کردن تزویر کردن
foxes روباه بازی کردن تزویر کردن
fox روباه بازی کردن تزویر کردن
numerate حساب کردن
figures حساب کردن
figuring حساب کردن
undercharge کم حساب کردن
computes حساب کردن
calculated حساب کردن
misreckon بد حساب کردن
minculculate بد حساب کردن
calculate حساب کردن
miscalculates بد حساب کردن
calculates حساب کردن
figure حساب کردن
computed حساب کردن
count حساب کردن
counted حساب کردن
miscalculating بد حساب کردن
to cast up حساب کردن
compute حساب کردن
to count up حساب کردن
sum حساب کردن
sums حساب کردن
counting حساب کردن
counts حساب کردن
miscalculated بد حساب کردن
cipher حساب کردن
account حساب کردن
ciphers حساب کردن
cyphers حساب کردن
miscalculate بد حساب کردن
to figure up حساب کردن
overcharges زیاد حساب کردن
overcharge زیاد حساب کردن
overcharging زیاد حساب کردن
miscast حساب غلط کردن
check out تصفیه حساب کردن
miscalculated اشتباه حساب کردن
miscalculating اشتباه حساب کردن
miscast غلط حساب کردن
miscalculate اشتباه حساب کردن
miscalculates اشتباه حساب کردن
tallied با چوب خط حساب کردن
tallying باچوبخط حساب کردن
tallies باچوبخط حساب کردن
recalculate دوباره حساب کردن
tally با چوب خط حساب کردن
tally باچوبخط حساب کردن
overcharged زیاد حساب کردن
tallying با چوب خط حساب کردن
tallied باچوبخط حساب کردن
tallies با چوب خط حساب کردن
to put any one down for a fool کسیرااحمق حساب کردن
settle تصفیه حساب کردن
settles تصفیه حساب کردن
tally تطبیق کردن حساب نگهداشتن
to pay up حساب پس از افت را تصفیه کردن
computed حساب کردن تخمین زدن
compute حساب کردن تخمین زدن
computes حساب کردن تخمین زدن
tallying تطبیق کردن حساب نگهداشتن
misreckon بد شمردن حساب غلط کردن
pony ریز تسویه حساب کردن
ponies ریز تسویه حساب کردن
scores حساب کردن بحساب اوردن
score حساب کردن بحساب اوردن
tallies تطبیق کردن حساب نگهداشتن
tallied تطبیق کردن حساب نگهداشتن
To gauge the situation and act accordingly. حساب کار خود را کردن
poney ریز تسویه حساب کردن
scored حساب کردن بحساب اوردن
disports بازی کردن تفریح کردن
disported بازی کردن تفریح کردن
disporting بازی کردن تفریح کردن
disport بازی کردن تفریح کردن
to verify the accounts رسیدگی به محاسبات کردن حساب ها را رسیدگی یا ممیزی کردن
to call to account بازخواست یامواخذه کردن از حساب خواستن از
i reckon روی دوستی کسی حساب کردن
to cross-check the result with a calculator حل را مجددا با ماشین حساب بررسی کردن
zone محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
zones محات کردن جزو حوزهای به حساب اوردن
bank on <idiom> اطمینان داشتن ،روی چیزی حساب کردن
scored نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
count one's chickens before they're hatched <idiom> روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
score نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
To sell at coast price . مایه کاری حساب کردن ( به قیمت تمام شده )
scores نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
playact رل بازی کردن
plays رل بازی کردن
gallant زن بازی کردن
bump بازی کردن
toys بازی کردن
toy بازی کردن
play رل بازی کردن
To be acting. To put it on . رل بازی کردن
play-acts بازی کردن
playing رل بازی کردن
rink یخ بازی کردن
played رل بازی کردن
playing بازی کردن
play-acted بازی کردن
play-act بازی کردن
rinks یخ بازی کردن
plays بازی کردن
play بازی کردن
play-acting بازی کردن
actuble بازی کردن
played بازی کردن
headwork با سر بازی کردن
twiddle بازی کردن
twiddled بازی کردن
twiddles بازی کردن
moved بازی کردن
move بازی کردن
moves بازی کردن
twiddling بازی کردن
miscast بد بازی کردن
ski اسکی بازی کردن
bowls باتوپ بازی کردن
misplay ناشیانه بازی کردن
criminal court عشق بازی کردن
left-handed با دست چپ بازی کردن
prevaricating زبان بازی کردن
prevaricates زبان بازی کردن
prevaricated زبان بازی کردن
to play for love سر هیچ بازی کردن
skis اسکی بازی کردن
kites سفته بازی کردن
favouritism پارتی بازی کردن
skied اسکی بازی کردن
played تفریح بازی کردن
to bill and coo بوسه بازی کردن
bowl باتوپ بازی کردن
drab جنده بازی کردن
drabber جنده بازی کردن
To play cards . ورق بازی کردن
drabbest جنده بازی کردن
kite سفته بازی کردن
fornicate : فاحشه بازی کردن
to play soccer فوتبال بازی کردن
play تفریح بازی کردن
to play marbles مهره بازی کردن
yo-yo یویو بازی کردن
equivocated زبان بازی کردن
yo-yos یویو بازی کردن
cards ورق بازی کردن
fence شمشیر بازی کردن
card ورق بازی کردن
equivocate زبان بازی کردن
court عشق بازی کردن
to play football فوتبال بازی کردن
equivocates زبان بازی کردن
equivocating زبان بازی کردن
fornicated : فاحشه بازی کردن
fornicates : فاحشه بازی کردن
play fair مردانه بازی کردن
to play at chess شطرنج بازی کردن
play out تا اخر بازی کردن
playact در تاتر بازی کردن
prevaricate زبان بازی کردن
fornicating : فاحشه بازی کردن
to play ball توپ بازی کردن
fences شمشیر بازی کردن
playing تفریح بازی کردن
shinney شینی بازی کردن
spoofs حقه بازی کردن
palter زبان بازی کردن
spoof حقه بازی کردن
piddled باخوراک بازی کردن
showboat نمایشی بازی کردن
skated اسکیت بازی کردن
spars مشت بازی کردن
shinny شینی بازی کردن
personify رل دیگری بازی کردن
mountebank حقه بازی کردن
mountebanks حقه بازی کردن
skate اسکیت بازی کردن
to make love عشق بازی کردن
start up <idiom> بازی را شروع کردن
to skip rope بند بازی کردن
personifying رل دیگری بازی کردن
trick حقه بازی کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com