Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (13 milliseconds)
English
Persian
to date
باهم بیرون رفتن
[به عنوان دوست پسر و دختر]
to go out
باهم بیرون رفتن
[به عنوان دوست پسر و دختر]
Other Matches
to strain at a gnat
ازدروازه بیرون نرفتن وازچشم سوزن بیرون رفتن
extravasate
ازمجرای طبیعی بیرون رفتن ازمجرای خود بیرون انداختن بداخل بافت ریختن
pace lap
دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
go out
بیرون رفتن
to go off
بیرون رفتن
get the push
بیرون رفتن
push off
بیرون رفتن
exit
بیرون رفتن
to pass off
بیرون رفتن
get out
بیرون رفتن
to go out
به بیرون رفتن
exits
بیرون رفتن
go off
بیرون رفتن
pass off
بیرون رفتن
to turn out
بیرون دادن بیرون کردن سوی بیرون برگرداندن بیرون اوردن امدن
to ride out
سالم بیرون رفتن از
let out
<idiom>
اجازه بیرون رفتن یا فرارکردن
out bound
عازم بیرون رفتن از بندر
to leave school
ازاموزشگاه یامدرسه بیرون رفتن
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
to step out
برای مدت کوتاهی بیرون رفتن
extravagate
ازحداعتدال بیرون رفتن منحرف شدن
he is out and a bout
از بستر برخاسته و اماده بیرون رفتن است
to show one out
راه بیرون رفتن را بکسی نشان دادن
show one out
راه بیرون رفتن را به کسی نشان دادن
turn out
<idiom>
بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
to set by the ears
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
witjout
بی بدون بیرون بیرون از درخارج فاهرا
to set at loggerheads
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
ejected
بیرون راندن بیرون انداختن
eject
بیرون راندن بیرون انداختن
ejects
بیرون راندن بیرون انداختن
outward bound
عازم بیرون روانه بیرون
ejecting
بیرون راندن بیرون انداختن
extrusion
بیرون اندازی بیرون امدگی
pussyfoot
دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
goose step
رژه رفتن بدون زانو خم کردن قدم اهسته رفتن
you have no option but to go
چارهای جز رفتن ندارید کاری جز رفتن نمیتوانیدبکنید
conjointly
باهم
together
باهم
inchorus
باهم
concerted
باهم
tutti
باهم
at once
باهم
simoltaneous
باهم
jointly
باهم
vis a vis
باهم
concurrently
باهم
simultaneously
باهم
one with a
باهم
vis-a-vis
باهم
simoltaneously
باهم
off one's hands
بیرون از اختیار شخص بیرون از نظارت شخص
collaborated
باهم کارکردن
concomitancy
باهم بودن
collaborate
باهم کارکردن
We went together .
باهم رفتیم
collaborates
باهم کارکردن
collaborating
باهم کارکردن
cooperate
باهم کارکردن
to huddle together
باهم غنودن
simultaneous with each other
باهم رخ دهنده
cowork
باهم کارکردن
collocation
باهم گذاری
to grow together
باهم پیوستن
contemporaneously
بطورمعاصر باهم
kissing kind
باهم دوست
all at once
همه باهم
to whip in
باهم نگاهداشتن
coincided
باهم رویدادن
coincide
باهم رویدادن
combine
باهم پیوستن
combining
باهم پیوستن
to act jointly
باهم کارکردن
coexists
باهم زیستن
to be together
باهم بودن
cohabitation
زندگی باهم
combines
باهم پیوستن
to keep company
باهم بودن
coexisting
باهم زیستن
coincides
باهم رویدادن
coinciding
باهم رویدادن
at loggerheads
<idiom>
باهم جنگیدن
one anda
همه باهم
interweave
باهم امیختن
interweaves
باهم امیختن
interweaving
باهم امیختن
coexisted
باهم زیستن
to work together
باهم کارکردن
coadunate
باهم روییده
coexist
باهم زیستن
interwove
باهم امیختن
mouch
راه رفتن دولادولاراه رفتن
Co
پیشوندیست بمعنی با و باهم
to grow into one
باهم یکی شدن
co-
پیشوندیست بمعنی با و باهم
intercommon
باهم شرکت کردن
cross fertilize
باهم پیوند زدن
interwed
باهم پیوند کردن
to be together with somebody
با کسی باهم بودن
coexistent
باهم زیست کننده
to keep company
باهم امیزش کردن
coapt
باهم جور امدن
com
پیشوند بمعانی با و باهم
coact
باهم نمایش دادن
coapt
باهم متناسب شدن
promiscuous bathing
ابتنی زن و مرد باهم
to hang together
باهم پیوسته یامتحدبودن
to hang together
باهم مربوط بودن
to grow together
باهم یکی شدن
to keep friends
باهم دوست ماندن
coextend
باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
cohabit
باهم زندگی کردن
correlation
بستگی دوچیز باهم
to be good pax
باهم دوست بودن
grades
جورکردن باهم امیختن
impacted
باهم جوش خورده
sums
باهم جمع کردن
to bill and coo
باهم غنج زدن
interchange
باهم عوض کردن
interchanged
باهم عوض کردن
trigon
اجتماع سه ستاره باهم
compare
برابرکردن باهم سنجیدن
cohabited
باهم زندگی کردن
symmetrize
باهم قرینه کردن
cohabiting
باهم زندگی کردن
cohabits
باهم زندگی کردن
comparing
برابرکردن باهم سنجیدن
they had words
باهم نزاع کردند
compares
برابرکردن باهم سنجیدن
interchanges
باهم عوض کردن
interchanging
باهم عوض کردن
compared
برابرکردن باهم سنجیدن
splice
باهم متصل کردن
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
to set at variance
با هم بد کردن باهم مخالف ت
splices
باهم متصل کردن
grade
جورکردن باهم امیختن
splicing
باهم متصل کردن
chum
باهم زندگی کردن
impacted
باهم جمع شده
spliced
باهم متصل کردن
chums
باهم زندگی کردن
confuse
باهم اشتباه کردن
sum
باهم جمع کردن
confuses
باهم اشتباه کردن
conned
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
pooled
شریک شدن باهم اتحادکردن
to cotton together
باهم ساختن یارفاقت کردن
they were made one
یعنی باهم عروسی کردند
to cotton with each other
باهم ساختن یارفاقت کردن
col
پیشوند بمعانی باو باهم
con
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
adding
جمع زدن باهم پیوستن
to spar at each other
باهم مشت بازی کردن
The husband and wife dont get on together.
زن وشوهر باهم نمی سازند
adds
جمع زدن باهم پیوستن
pools
شریک شدن باهم اتحادکردن
to go to gether
بهم خوردن باهم جوربودن
add
جمع زدن باهم پیوستن
conning
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
out of tune
<idiom>
باهم خوب وسازش نداشتن
They are hardly comparable .
منا سبتی باهم ندارند
We entered the room together .
باهم وارد اطاق شدیم
confluent
باهم جاری شونده متلاقی
simultaneous
باهم واقع شونده همزمان
we are kin
ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
cons
مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
pool
شریک شدن باهم اتحادکردن
to come to an explanation
درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
photo electric
وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
in on
<idiom>
برای کای باهم جمع شدن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
quirister
دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
They fight like cat and dog .
باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
cross fire
تداخل دومکالمه تلفنی یا تلگرافی باهم
life is not all rose culour
در زندگی نوش ونیش باهم است
interfertile
اماده زاد و ولد دوتایی باهم
homogeneous
مقاربت کننده باهم جنس خود
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
solunar
حاصله در اثر خورشید و ماه باهم
I often confuse the twin brothers .
من این دوقلوها رااغلب باهم عوضی می گیرم
autogenesis
ترکیب یا امیختگی سلولهای همانند یا هم نوع باهم
concatenate
دستوری که دو داده یا متغیر را باهم ترکیب میکند
hash
گوشت وسبزههای پخته که باهم بیامیزند امیزش
mutton chop
دنده و نیمی از مهره که باهم سرخ کنند
They are poles apart.
یک دنیا باهم فرق دارند ( بسیار متفاوتند )
coextensive
باهم دریک زمان ویک مکان بسط یافته
1 and 2 are poles apart.
<idiom>
۱ و ۲ یک دنیا باهم فرق دارند
[بسیار متفاوت هستند]
.
omnim gatherum
امیختگی چندین چیز باهم توده امیخته جنگ
trots
یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trot
یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trotting
یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
trotted
یورتمه رفتن صدای یورتمه رفتن اسب کودک
polymerize
باهم ترکیب وجمع شدن وذره بزرگتری تشکیل دادن
happy family
دستهای ازجانوران جوربجورکه دریک قفس باهم زندگی میکنند
tragi comedy
نمایشی که دران مطالب جدی ومضحک باهم امیخته باشد
homogamous
تولید نسل کننده بوسیله مقارت باهم جنس خود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com