English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
in touch <idiom> بایکدیگر صحبت کردن،درارتباط داشتن
Other Matches
to orient compound نسبت اجزای ترکیبی را بایکدیگر تعیین کردن
To be a good conversationalist . دهان گرمی داشتن ( خوش صحبت بودن )
tune in <idiom> با چیز مهمی درارتباط بودن
one another بایکدیگر
together بایکدیگر
pecking order <idiom> راه ارتباط بایکدیگر
active fiscal policy منظوردخالت فعالانه دولت درارتباط با تغییر مالیاتها ومخارج
conflation ترکیب دوعبارت بایکدیگر تلفیق
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
To quibble and equivocate. پشت هم اندازی کردن ( طفره رفتن ،دوپهلو صحبت کردن )
sass بابی احترامی صحبت کردن با گستاخانه سخن گفتن با بیشرمانه گفتگو کردن
speaks صحبت کردن
speak صحبت کردن
talk صحبت کردن
to talk [to] صحبت کردن [با]
talks صحبت کردن
talked صحبت کردن
confabulate صحبت کردن
sniffle تودماغی صحبت کردن
To speak with freedom. آزادانه صحبت کردن .
sniffle با فن فن صحبت یاگریه کردن
To refer to implicitly. To hint. درپرده صحبت کردن
To pay money. To make a payment. بی پرده صحبت کردن
to speak candidly <idiom> بی پرده صحبت کردن
to speak to somebody با کسی صحبت کردن
hobnobbed صحبت دوستانه کردن
To talk in measured terms . To talk slowly. شمرده صحبت کردن
hobnob صحبت دوستانه کردن
hobnobbing صحبت دوستانه کردن
pipe up <idiom> بلندتر صحبت کردن
hobnobs صحبت دوستانه کردن
waste one's breath <idiom> بی نتیجه صحبت کردن
take exception to <idiom> مخاف صحبت کردن
hold forth <idiom> صحبت کردن درمورد
harp on <idiom> بانارضایتی صحبت کردن
go on <idiom> زیادی صحبت کردن
tell (someone) off <idiom> با عصبانیت صحبت کردن
to speak [about] صحبت کردن [در باره]
To speak elaborately. با آب وتاب صحبت کردن
sniffled تودماغی صحبت کردن
sniffles با فن فن صحبت یاگریه کردن
sniffling تودماغی صحبت کردن
sniffles تودماغی صحبت کردن
sniffled با فن فن صحبت یاگریه کردن
to switch on طرف صحبت کردن
sniffling با فن فن صحبت یاگریه کردن
lisp نوک زبانی صحبت کردن
squeaks با صدای جیغ صحبت کردن
ad-libs بدون نوشته صحبت کردن
to speak fluently بطور روان صحبت کردن
lisped نوک زبانی صحبت کردن
to take the floor حرف زدن صحبت کردن
To talk like a book . لفظ قلم صحبت کردن
squeaking با صدای جیغ صحبت کردن
squeaked با صدای جیغ صحبت کردن
to interrupt any one's speech صحبت کسیرا قطع کردن
sound off باصدای بلند صحبت کردن
to talk shop در باره کار صحبت کردن
talk shop <idiom> درموردکار شخصی صحبت کردن
ad-lib بدون نوشته صحبت کردن
ad-libbed بدون نوشته صحبت کردن
ad-libbing بدون نوشته صحبت کردن
squeak با صدای جیغ صحبت کردن
have a word with <idiom> بطورخلاصه صحبت ومذاکره کردن
lisping نوک زبانی صحبت کردن
lisps نوک زبانی صحبت کردن
To speak slowly. آهسته صحبت کردن (شمرده)
sniffled درحال عطسه صحبت کردن
sniffles درحال عطسه صحبت کردن
To strick up a conversation with somebody. سر صحبت را با کسی باز کردن
break in upon قطع کردن صحبت کسی
sniffling درحال عطسه صحبت کردن
sniffle درحال عطسه صحبت کردن
talks صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talk صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talked صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
phones صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
declaims با حرارت علیه کسی صحبت کردن
bespeak قبلا درباره چیزی صحبت کردن
declaim با حرارت علیه کسی صحبت کردن
carp از روی خرده گیری صحبت کردن
declaimed با حرارت علیه کسی صحبت کردن
declaiming با حرارت علیه کسی صحبت کردن
to speak fluent Farsi روان صحبت کردن زبان پارسی
speech صحبت کردن یا ایجاد کلمات با صدا
phoning صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
speeches صحبت کردن یا ایجاد کلمات با صدا
phoned صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
To speake broken French. فرانسه دست وپ؟ شکسته صحبت کردن
phone صحبت کردن با کسی از طریق تلفن
robotics علم دستگاههای خودکار قسمتی از هوش مصنوعی درارتباط با روبوت علم طراحی و استفاده از روبوت
To speak in a low voice. آهسته صحبت کردن ( با صدای کوتاه ،یواش )
blather حرف بی ارزش زدن صحبت بی معنی کردن
adlib بدون مقدمه صحبت کردن بمیل خود
to speak on behalf of [as representative] از طرف [کسی] صحبت کردن [به عنوان نماینده]
beat around the bush <idiom> غیره مستقیم وبا طفره صحبت کردن
to talk insistently to somebody با کسی به اصرار صحبت کردن [تا قانع شود]
straight from the shoulder <idiom> راست وپوست کنده گفتن ،بیغل غش صحبت کردن
cant باناله سخن گفتن بالهجه مخصوصی صحبت کردن
telephoned ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
phone شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
phoning شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
telephone ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
phones شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
telephoning ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
telephones ماشین برای صحبت کردن با کسی یا اتباط با کامپیوتر دیگر
phoned شماره گیری یا تلاش برای صحبت کردن با کسی در تلفن
converses : صحبت کردن محاوره کردن
conversing : صحبت کردن محاوره کردن
conversed : صحبت کردن محاوره کردن
converse : صحبت کردن محاوره کردن
gesticulate با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulated با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulates با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulating با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
to ask somebody to say a few words خواهش کردن از کسی کمی [در باره کسی یا چیزی] صحبت کند
says سخن گفتن صحبت کردن سخن
say سخن گفتن صحبت کردن سخن
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
to keep up از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
to keep down زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
briefest خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefed خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
brief خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
briefer خلاصه دعوی خواهان یا دفاع خوانده که به وسیله وکیل ایشان تهیه میشودیادداشتی که وکیل از روی ان در محکمه صحبت میکند وکیل کردن
vacillated دل دل کردن تردید داشتن
vacillating دل دل کردن تردید داشتن
vacillate دل دل کردن تردید داشتن
vacillates دل دل کردن تردید داشتن
shoot درد کردن سوزش داشتن
diverts متوجه کردن معطوف داشتن
informing مستحضر داشتن اگاه کردن
To wish (long) for something. آرزوی چیزی را کردن (داشتن )
inform مستحضر داشتن اگاه کردن
to keep off دورنگاه داشتن دفع کردن
importing دخل داشتن به تاثیر کردن در
informs مستحضر داشتن اگاه کردن
trut اطمینان داشتن توکل کردن
withheld مضایقه داشتن خودداری کردن
diverted متوجه کردن معطوف داشتن
import دخل داشتن به تاثیر کردن در
treat بحث کردن سروکار داشتن با
treated بحث کردن سروکار داشتن با
treats بحث کردن سروکار داشتن با
retains ابقاء کردن نگاه داشتن
retaining ابقاء کردن نگاه داشتن
embosom بغل کردن عزیز داشتن
imported دخل داشتن به تاثیر کردن در
evinces معلوم کردن ابراز داشتن
evincing معلوم کردن ابراز داشتن
impound ضبط کردن نگه داشتن
impounded ضبط کردن نگه داشتن
retain ابقاء کردن نگاه داشتن
retained ابقاء کردن نگاه داشتن
impounds ضبط کردن نگه داشتن
entertain سرگرم کردن گرامی داشتن
entertained سرگرم کردن گرامی داشتن
divert متوجه کردن معطوف داشتن
to feel fear احساس ترس کردن [داشتن]
celebrating نگاه داشتن تقدیس کردن
celebrates نگاه داشتن تقدیس کردن
celebrate نگاه داشتن تقدیس کردن
shoots درد کردن سوزش داشتن
withholds مضایقه داشتن خودداری کردن
withholding مضایقه داشتن خودداری کردن
withhold مضایقه داشتن خودداری کردن
evince معلوم کردن ابراز داشتن
evinced معلوم کردن ابراز داشتن
entertains سرگرم کردن گرامی داشتن
head ریاست داشتن بر رهبری کردن
snifter خرخر کردن زکام داشتن
impounding ضبط کردن نگه داشتن
aspire ارزو کردن اشتیاق داشتن
partook بهره داشتن طرفداری کردن
inhibits باز داشتن و نهی کردن
raged غضب کردن شدت داشتن
rages غضب کردن شدت داشتن
kithe اعلام داشتن اعتراف کردن
awards مقرر داشتن اعطا کردن
awarding مقرر داشتن اعطا کردن
awarded مقرر داشتن اعطا کردن
award مقرر داشتن اعطا کردن
aspires ارزو کردن اشتیاق داشتن
inhibit باز داشتن و نهی کردن
aspired ارزو کردن اشتیاق داشتن
aspiring ارزو کردن اشتیاق داشتن
persuade بران داشتن ترغیب کردن
rage غضب کردن شدت داشتن
persuades بران داشتن ترغیب کردن
hold forth پیشنهاد کردن انتظار داشتن
persuading بران داشتن ترغیب کردن
to shut in تو نگاه داشتن از خروج جلوگیری کردن
tingling سوزش کردن حس خارش یاسوزش داشتن
envisage انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
envisaged انتظار داشتن درذهن مجسم کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com