English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (28 milliseconds)
English Persian
entrap into با اغفال وادار کردن به .....
Other Matches
beguiled اغفال کردن
beguiles اغفال کردن
practice deceit [American] اغفال کردن
entrap اغفال کردن
deluding اغفال کردن
entrapped اغفال کردن
deceive اغفال کردن
fool اغفال کردن
practise deceit [British] اغفال کردن
hocus اغفال کردن
beguile اغفال کردن
befool اغفال کردن
mystify اغفال کردن
bluff اغفال کردن
baffle اغفال کردن
mislead اغفال کردن
entrapping اغفال کردن
hoodwink اغفال کردن
hoodwinked اغفال کردن
cozen اغفال کردن
hoodwinking اغفال کردن
distract اغفال کردن
hoodwinks اغفال کردن
distracts اغفال کردن
blinds اغفال کردن
blinded اغفال کردن
blind اغفال کردن
deludes اغفال کردن
delude اغفال کردن
entraps اغفال کردن
hoodwinks فریب دادن اغفال کردن
deceiving گول زدن اغفال کردن
hoodwinking فریب دادن اغفال کردن
deceive گول زدن اغفال کردن
hoodwinked فریب دادن اغفال کردن
hoodwink فریب دادن اغفال کردن
deceived گول زدن اغفال کردن
deceives گول زدن اغفال کردن
inducing وادار کردن
endue وادار کردن
impel وادار کردن
induced وادار کردن
forcing وادار کردن
enforced وادار کردن
forces وادار کردن
compelling وادار کردن
force وادار کردن
induce وادار کردن
persuading وادار کردن
persuades وادار کردن
persuade وادار کردن
compels وادار کردن
enforce وادار کردن
compel وادار کردن
impels وادار کردن
impelling وادار کردن
enforcing وادار کردن
enforces وادار کردن
compelled وادار کردن
impelled وادار کردن
induces وادار کردن
enforcing وادار کردن مجبورکردن
intimidates با تهدید وادار کردن
penance وادار به توبه کردن
to persuade in to an act وادار بکاری کردن
pacification به صلح وادار کردن
intimidate با تهدید وادار کردن
bring on وادار به عمل کردن
to make repeat وادار به تکرار کردن
enforces وادار کردن مجبورکردن
coercing بزور وادار کردن
hustling بزور وادار کردن
pacifying به صلح وادار کردن
pacify به صلح وادار کردن
pacifies به صلح وادار کردن
enforce وادار کردن مجبورکردن
coerces بزور وادار کردن
enforced وادار کردن مجبورکردن
coerced بزور وادار کردن
pacified به صلح وادار کردن
hustle بزور وادار کردن
hustled بزور وادار کردن
coerce بزور وادار کردن
hustles بزور وادار کردن
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
constrains بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrain بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
obliged وادار کردن مرهون ساختن
oblige وادار کردن مرهون ساختن
having مجبور بودن وادار کردن
obliges وادار کردن مرهون ساختن
have مجبور بودن وادار کردن
to persuade somebody of something کسی را وادار به چیزی کردن
to lead on وادار به اقدامات بیشتری کردن
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to put any one through a book کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
imprest وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
change of engagement وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcement مجبور کردن وادار کردن به اکراه
inciting باصرار وادار کردن تحریک کردن
incite باصرار وادار کردن تحریک کردن
incited باصرار وادار کردن تحریک کردن
incites باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
suborn به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
collect وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collecting وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
change of leg وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
collects وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
extending وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extend وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extends وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
moves وادار کردن تحریک کردن
move وادار کردن تحریک کردن
moved وادار کردن تحریک کردن
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hallucination اغفال
hallucinations اغفال
cozenage اغفال
deception اغفال
allusions اغفال
allusion اغفال
beguilement اغفال
deceptions اغفال
elusion اغفال
delusions اغفال
delusion اغفال
hallucination خطای حس اغفال
elusory اغفال کننده
hallucinations خطای حس اغفال
self deceived اغفال شده
disillusion وارستگی از اغفال
self deceit اغفال نفس
trained فریب اغفال
disillusioning وارستگی از اغفال
disillusions وارستگی از اغفال
trains فریب اغفال
elusive اغفال کننده
train فریب اغفال
entire delusion اغفال صرف
gimmickry وسایل اغفال یا تقلب
hocus-pocus حقه بازی و اغفال
abstractive رباینده اغفال کننده
gimmickry استفاده از وسایل اغفال و کلاهبرداری
trumeau وادار
muntin وادار
mullion=middle post وادار
suasive وادار کننده
prompter وادار کننده
prompters وادار کننده
persuadable وادار کردنی
persuasive وادار کننده
he was made to go وادار به رفتن شد
inducible وادار کردنی
transom وادار افقی
persuasible وادار کردنی
impeller وادار کننده
impellor وادار کننده
middle lintel in window وادار میانی پنجره
neutralized وادار به بیطرفی شده
incitation وادار سازی اغوا
impellent محرک وادار کننده
i made him go او را وادار کردم برود
he acted from impluse اورابکردن ان کار وادار کرد
make باعث شدن وادار یا مجبورکردن
makes باعث شدن وادار یا مجبورکردن
The party was latched on to him. He was saddled with the party. میهمانی را بگردنش گذاشتند ( ترغیب یا وادار شد )
to compel the attendance of a witness وادار به حاضر شدن شاهدی [قانون]
they howled the speaker down سخنگوراباجیغ وداد وادار به پایین امدن کردند
following my lead یک جور بازی که هر بازیکن را وادار میکنند هرکاری که استاد کرد او نیز بکند
diversionary landing فرود انحرافی برای اغفال دشمن فرود منحرف کننده
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com