English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (34 milliseconds)
English Persian
intimidate با تهدید وادار کردن
intimidates با تهدید وادار کردن
Other Matches
to show one's teeth تهدید کردن
threatened تهدید کردن
threatens تهدید کردن
overhangs تهدید کردن
threaten تهدید کردن
overhang تهدید کردن
denouncing تهدید کردن
denounces تهدید کردن
denounced تهدید کردن
launch a threat تهدید کردن
bullyrag تهدید کردن
menaces تهدید کردن
menaced تهدید کردن
menace تهدید کردن
denounce تهدید کردن
threat تهدید کردن
threats تهدید کردن
persuade وادار کردن
force وادار کردن
persuading وادار کردن
persuades وادار کردن
induces وادار کردن
compel وادار کردن
forcing وادار کردن
compelled وادار کردن
compelling وادار کردن
compels وادار کردن
forces وادار کردن
induce وادار کردن
induced وادار کردن
endue وادار کردن
inducing وادار کردن
enforcing وادار کردن
impel وادار کردن
enforces وادار کردن
enforced وادار کردن
enforce وادار کردن
impels وادار کردن
impelling وادار کردن
impelled وادار کردن
threatens تهدید کردن ترساندن
threat دشمن تهدید کردن
threats دشمن تهدید کردن
threatened تهدید کردن ترساندن
hector تهدید یا ازار کردن
hectors تهدید یا ازار کردن
hectoring تهدید یا ازار کردن
hectored تهدید یا ازار کردن
threaten تهدید کردن ترساندن
threaten with death تهدید به قتل کردن
hustle بزور وادار کردن
enforcing وادار کردن مجبورکردن
hustles بزور وادار کردن
coerce بزور وادار کردن
penance وادار به توبه کردن
entrap into با اغفال وادار کردن به .....
hustled بزور وادار کردن
pacified به صلح وادار کردن
pacifies به صلح وادار کردن
pacify به صلح وادار کردن
hustling بزور وادار کردن
pacifying به صلح وادار کردن
coercing بزور وادار کردن
pacification به صلح وادار کردن
coerces بزور وادار کردن
to persuade in to an act وادار بکاری کردن
enforces وادار کردن مجبورکردن
enforced وادار کردن مجبورکردن
bring on وادار به عمل کردن
coerced بزور وادار کردن
enforce وادار کردن مجبورکردن
to make repeat وادار به تکرار کردن
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
assault تهدید به ضرب کردن کسی
assaults تهدید به ضرب کردن کسی
assaulted تهدید به ضرب کردن کسی
constrains بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
constrain بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
obliged وادار کردن مرهون ساختن
oblige وادار کردن مرهون ساختن
have مجبور بودن وادار کردن
having مجبور بودن وادار کردن
to lead on وادار به اقدامات بیشتری کردن
to persuade somebody of something کسی را وادار به چیزی کردن
obliges وادار کردن مرهون ساختن
imprest وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
to put any one through a book کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
change of engagement وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
incites باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
incited باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforcement مجبور کردن وادار کردن به اکراه
inciting باصرار وادار کردن تحریک کردن
incite باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
change of leg وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
collecting وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collect وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collects وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
suborn به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extends وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extend وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
moved وادار کردن تحریک کردن
moves وادار کردن تحریک کردن
move وادار کردن تحریک کردن
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
fulmination تهدید
menaced تهدید
threats تهدید
menaces تهدید
menace تهدید
intimidation تهدید
blackmail تهدید
minacity تهدید
blackmails تهدید
blackmailing تهدید
blackmailed تهدید
threat تهدید
muntin وادار
trumeau وادار
mullion=middle post وادار
menacingly تهدید کنان
menacingly از روی تهدید
minatory تهدید کننده
threatener تهدید کننده
threateningly تهدید امیز
he threatened or resingn تهدید کرد
threatening تهدید امیز
menacing <adj.> تهدید آمیز
threat appeal توسل به تهدید
hoid up راهزنی با تهدید
minaciously تهدید کنان
coercion تهدید واجبار
minacious تهدید کننده
imminent تهدید کننده
minatorily از روی تهدید
death thread تهدید به مرگ
minatory تهدید امیز
racketeering اخاذی به تهدید
intimidatory تهدید امیز
impeller وادار کننده
persuasive وادار کننده
he was made to go وادار به رفتن شد
prompter وادار کننده
prompters وادار کننده
transom وادار افقی
suasive وادار کننده
inducible وادار کردنی
persuasible وادار کردنی
persuadable وادار کردنی
impellor وادار کننده
impendent تهدید کننده اویزان
terrorization تهدید وارعاب ارعابگری
imminence خطر تهدید کننده
threat force نیروی تهدید کننده
black تهدید امیز عبوسانه
imminently بطور تهدید کننده
blacker تهدید امیز عبوسانه
blacked تهدید امیز عبوسانه
blackest تهدید امیز عبوسانه
blacks تهدید امیز عبوسانه
impellent محرک وادار کننده
i made him go او را وادار کردم برود
neutralized وادار به بیطرفی شده
middle lintel in window وادار میانی پنجره
incitation وادار سازی اغوا
extorted بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
To put in an appearance . نشانت میدهم ( درمقام تهدید)
menace چیزی که تهدید کننده است
robbery دزدی مقرون به ازار یا تهدید
extorts بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
menaced چیزی که تهدید کننده است
threat study بررسی توسعه تهدید دشمن
robberies دزدی مقرون به ازار یا تهدید
deterrence منع از راه ارعاب و تهدید
extorting بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
menaces چیزی که تهدید کننده است
extort بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
I'll show you ! just you wait ! حالاخواهی دید ! ( درمقام تهدید )
make باعث شدن وادار یا مجبورکردن
he acted from impluse اورابکردن ان کار وادار کرد
makes باعث شدن وادار یا مجبورکردن
Is that your final word ? همین ؟( درمقام اتمام حجت یا تهدید )
He threatened to thrash the life out of me. مرا به یک کتک حسابی تهدید کرد
coast is clear <idiom> هیچ خطری تورا تهدید نمیکند
The party was latched on to him. He was saddled with the party. میهمانی را بگردنش گذاشتند ( ترغیب یا وادار شد )
to compel the attendance of a witness وادار به حاضر شدن شاهدی [قانون]
I wI'll show you! Who do you think you are ?I know how to handle (treat) people like you ! خیال کردی! خیالت رسیده ! ( درمقام تهدید )
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com