Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (32 milliseconds)
English
Persian
intimidate
با تهدید وادار کردن
intimidates
با تهدید وادار کردن
Other Matches
to show one's teeth
تهدید کردن
threatened
تهدید کردن
threatens
تهدید کردن
overhangs
تهدید کردن
threaten
تهدید کردن
overhang
تهدید کردن
denouncing
تهدید کردن
denounces
تهدید کردن
denounced
تهدید کردن
launch a threat
تهدید کردن
bullyrag
تهدید کردن
menaces
تهدید کردن
menaced
تهدید کردن
menace
تهدید کردن
denounce
تهدید کردن
threat
تهدید کردن
threats
تهدید کردن
persuade
وادار کردن
force
وادار کردن
persuading
وادار کردن
persuades
وادار کردن
induces
وادار کردن
compel
وادار کردن
forcing
وادار کردن
compelled
وادار کردن
compelling
وادار کردن
compels
وادار کردن
forces
وادار کردن
induce
وادار کردن
induced
وادار کردن
endue
وادار کردن
inducing
وادار کردن
enforcing
وادار کردن
impel
وادار کردن
enforces
وادار کردن
enforced
وادار کردن
enforce
وادار کردن
impels
وادار کردن
impelling
وادار کردن
impelled
وادار کردن
threatens
تهدید کردن ترساندن
threat
دشمن تهدید کردن
threats
دشمن تهدید کردن
threatened
تهدید کردن ترساندن
hector
تهدید یا ازار کردن
hectors
تهدید یا ازار کردن
hectoring
تهدید یا ازار کردن
hectored
تهدید یا ازار کردن
threaten
تهدید کردن ترساندن
threaten with death
تهدید به قتل کردن
hustle
بزور وادار کردن
enforcing
وادار کردن مجبورکردن
hustles
بزور وادار کردن
coerce
بزور وادار کردن
penance
وادار به توبه کردن
entrap into
با اغفال وادار کردن به .....
hustled
بزور وادار کردن
pacified
به صلح وادار کردن
pacifies
به صلح وادار کردن
pacify
به صلح وادار کردن
hustling
بزور وادار کردن
pacifying
به صلح وادار کردن
coercing
بزور وادار کردن
pacification
به صلح وادار کردن
coerces
بزور وادار کردن
to persuade in to an act
وادار بکاری کردن
enforces
وادار کردن مجبورکردن
enforced
وادار کردن مجبورکردن
bring on
وادار به عمل کردن
coerced
بزور وادار کردن
enforce
وادار کردن مجبورکردن
to make repeat
وادار به تکرار کردن
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
assault
تهدید به ضرب کردن کسی
assaults
تهدید به ضرب کردن کسی
assaulted
تهدید به ضرب کردن کسی
constrains
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
to instigate something
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
constrain
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
obliged
وادار کردن مرهون ساختن
oblige
وادار کردن مرهون ساختن
have
مجبور بودن وادار کردن
having
مجبور بودن وادار کردن
to lead on
وادار به اقدامات بیشتری کردن
to persuade somebody of something
کسی را وادار به چیزی کردن
obliges
وادار کردن مرهون ساختن
imprest
وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
to put any one through a book
کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
trick someone into doing somethings
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
change of engagement
وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
incites
باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
incited
باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforcement
مجبور کردن وادار کردن به اکراه
inciting
باصرار وادار کردن تحریک کردن
incite
باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
change of leg
وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
collecting
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collect
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collects
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
suborn
به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
lead
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extends
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
leads
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extend
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
moved
وادار کردن تحریک کردن
moves
وادار کردن تحریک کردن
move
وادار کردن تحریک کردن
hopple
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
fulmination
تهدید
menaced
تهدید
threats
تهدید
menaces
تهدید
menace
تهدید
intimidation
تهدید
blackmail
تهدید
minacity
تهدید
blackmails
تهدید
blackmailing
تهدید
blackmailed
تهدید
threat
تهدید
muntin
وادار
trumeau
وادار
mullion=middle post
وادار
menacingly
تهدید کنان
menacingly
از روی تهدید
minatory
تهدید کننده
threatener
تهدید کننده
threateningly
تهدید امیز
he threatened or resingn
تهدید کرد
threatening
تهدید امیز
menacing
<adj.>
تهدید آمیز
threat appeal
توسل به تهدید
hoid up
راهزنی با تهدید
minaciously
تهدید کنان
coercion
تهدید واجبار
minacious
تهدید کننده
imminent
تهدید کننده
minatorily
از روی تهدید
death thread
تهدید به مرگ
minatory
تهدید امیز
racketeering
اخاذی به تهدید
intimidatory
تهدید امیز
impeller
وادار کننده
persuasive
وادار کننده
he was made to go
وادار به رفتن شد
prompter
وادار کننده
prompters
وادار کننده
transom
وادار افقی
suasive
وادار کننده
inducible
وادار کردنی
persuasible
وادار کردنی
persuadable
وادار کردنی
impellor
وادار کننده
impendent
تهدید کننده اویزان
terrorization
تهدید وارعاب ارعابگری
imminence
خطر تهدید کننده
threat force
نیروی تهدید کننده
black
تهدید امیز عبوسانه
imminently
بطور تهدید کننده
blacker
تهدید امیز عبوسانه
blacked
تهدید امیز عبوسانه
blackest
تهدید امیز عبوسانه
blacks
تهدید امیز عبوسانه
impellent
محرک وادار کننده
i made him go
او را وادار کردم برود
neutralized
وادار به بیطرفی شده
middle lintel in window
وادار میانی پنجره
incitation
وادار سازی اغوا
extorted
بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
To put in an appearance .
نشانت میدهم ( درمقام تهدید)
menace
چیزی که تهدید کننده است
robbery
دزدی مقرون به ازار یا تهدید
extorts
بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
menaced
چیزی که تهدید کننده است
threat study
بررسی توسعه تهدید دشمن
robberies
دزدی مقرون به ازار یا تهدید
deterrence
منع از راه ارعاب و تهدید
extorting
بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
menaces
چیزی که تهدید کننده است
extort
بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
I'll show you ! just you wait !
حالاخواهی دید ! ( درمقام تهدید )
make
باعث شدن وادار یا مجبورکردن
he acted from impluse
اورابکردن ان کار وادار کرد
makes
باعث شدن وادار یا مجبورکردن
Is that your final word ?
همین ؟( درمقام اتمام حجت یا تهدید )
He threatened to thrash the life out of me.
مرا به یک کتک حسابی تهدید کرد
coast is clear
<idiom>
هیچ خطری تورا تهدید نمیکند
The party was latched on to him. He was saddled with the party.
میهمانی را بگردنش گذاشتند ( ترغیب یا وادار شد )
to compel the attendance of a witness
وادار به حاضر شدن شاهدی
[قانون]
I wI'll show you! Who do you think you are ?I know how to handle (treat) people like you !
خیال کردی! خیالت رسیده ! ( درمقام تهدید )
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com