Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
English
Persian
in tune
<idiom>
با یکدیگر موافق بودن
Other Matches
see eye to eye
<idiom>
موافق بودن
adapt
موافق بودن
to go along
موافق بودن
string along
موافق بودن
go along
موافق بودن
to agree on something
موافق بودن با چیزی
to a toa praposal
باپیشنهادی موافق بودن
agree
موافقت کردن موافق بودن
adapting
وفق دادن موافق بودن
agreeing
موافقت کردن موافق بودن
agrees
موافقت کردن موافق بودن
adapts
وفق دادن موافق بودن
standstill
در کنار یکدیگر رکاب زدن و درانتظار اشتباه حریف بودن برای گریز
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
from one another
<adv.>
از یکدیگر
from each other
<adv.>
از یکدیگر
one another
یکدیگر
of one another
<adv.>
از یکدیگر
one a
یکدیگر
interwork
بر یکدیگر
each other
یکدیگر
of each other
<adv.>
از یکدیگر
intersecting
از یکدیگر گذرنده
internecine
کشتار یکدیگر
combining
ترکیب با یکدیگر
combines
ترکیب با یکدیگر
combine
ترکیب با یکدیگر
couples
ترکیب با یکدیگر
simultaneous with each other
مقارن یکدیگر
couple
ترکیب با یکدیگر
interconnects
اتصال به یکدیگر
interconnect
اتصال به یکدیگر
interconnected
اتصال به یکدیگر
concrescence
رشد با یکدیگر
interconnecting
اتصال به یکدیگر
cheek by jowl
پهلوی یکدیگر
coupled
ترکیب با یکدیگر
peer to each other
برابر با یکدیگر
peer to each other
قرین یکدیگر
to look at each other
به یکدیگر نگریستن
arm in arm
در دست یکدیگر
consentaneous
موافق
consentient
موافق
consilient
موافق
agreeably to
موافق
accordant
موافق
congruous
موافق
in keeping
موافق
in suit with
موافق
concordant
موافق
in suit with
موافق با
attune
موافق
non concurrent
نا موافق
prosodiacal
موافق
textually
موافق نص
congruent
موافق
attuned
موافق
compliant
موافق
sympathizers
موافق
sympathizer
موافق
sympathisers
موافق
respondents
موافق
respondent
موافق
pro
له موافق
pro-
له موافق
amicable
موافق
compossible
<adj.>
موافق
according
موافق
prosodial
موافق
agreed
موافق
compatible
<adj.>
موافق
incompatible
نا موافق
sympathetic
موافق
hand in hand
دست دردست یکدیگر
interconnect
با یکدیگر اتصال دادن
intersplere
در حوزه یکدیگر امدن
one-to-one
عینامساوی و مرتبط با یکدیگر
interconnecting
با یکدیگر اتصال دادن
incompossible
منافی یکدیگر ناسازگار
interconnected
با یکدیگر اتصال دادن
of a piece with each other
ازسر هم همجنس یکدیگر
correlative with each other
لازم و ملزوم یکدیگر
grappling
گرفتن لباس یکدیگر
interconnects
با یکدیگر اتصال دادن
abuts
به یکدیگر ضربه زدن
abutted
به یکدیگر ضربه زدن
complementary
تکمیل کننده یکدیگر
abut
به یکدیگر ضربه زدن
to look at each other
به یکدیگر نگاه کردن
telepathy
ارتباط افکار با یکدیگر
they are well matched
حریف یکدیگر هستند
one to one
عینامساوی و مرتبط با یکدیگر
disagrees
موافق نبودن
fellow countryman
موافق شدن
fellow countryman
موافق کردن
disagreeing
موافق نبودن
fair tide
جریان اب موافق
fair wind
باد موافق
in accordance with
مطابق موافق
disagree
موافق نبودن
non placer
موافق نیستم
consistently
بطور موافق
placet
رای موافق
prorenata
شخص موافق
prorenata
نسبت موافق
favourable
موافق مطلوب
disagreed
موافق نبودن
quarter wind
باد موافق
to my satisfaction
موافق دلخواه من
palatably
موافق ذائقه
friendlier
مهربان موافق
rationally
موافق عقل
friendly
مهربان موافق
compatibly
بطور موافق
shaken
موافق شیوه
satisfactorily
موافق دلخواه
friendliest
مهربان موافق
accomodating
راحت موافق
yea
رای موافق
after one's will
موافق میل
friendlies
مهربان موافق
agonist muscle
عضله موافق
truly
موافق باحقایق
harmoniously
بطور موافق
at will
موافق میل
after ones own heart
موافق دلخواه
incompatible
غیر قابل استعمال با یکدیگر
hue
[وجه تمایز رنگ ها از یکدیگر]
iteraction
تاثیر چند چیز بر یکدیگر
network
اتصال نقاط شبکه به یکدیگر
networks
اتصال نقاط شبکه به یکدیگر
take turns
<idiom>
انجام کاری با همکاری یکدیگر
life line
طناب اتصال افراد به یکدیگر
juxtaposition
جا دادن اقلام در مجاورت یکدیگر
adhesion of fibers
خاصیت چسبندگی الیاف به یکدیگر
hand to hand
دست بدست یکدیگر مجاور
hand-to-hand
دست بدست یکدیگر مجاور
interaction
عمل دو چیز روی یکدیگر
crony
رفیق موافق هم اطاق
genealogically
موافق شجره نامه
harmonious
موزون سازگار موافق
geodetically
موافق قاعده پیمایش
concurring opinion
رای موافق مشروط
to bring in to line
وفق دادن موافق
cronies
رفیق موافق هم اطاق
no deal
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
comkpliant
موافق اجابت کننده
scientifically
موافق اصول علمی
naturalistic
موافق با اصول طبیعی
genetically
موافق علم پیدایش
quite the thing
موافق سبک روز
accommodatingly
بطور موافق راحت
geometrically
موافق علم هندسه
no cigar
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
physically
موافق علم فیزیک
interfruitful
قابل گرده افشانی یا لقاح با یکدیگر
deme
دستهای از موجودات زنده مرتبط با یکدیگر
interact
برای عمل کردن روی یکدیگر
interacted
برای عمل کردن روی یکدیگر
back formation
لغت سازی اشتقاق لغات از یکدیگر
interacting
برای عمل کردن روی یکدیگر
Birds of a feather flock together .
<proverb>
پرندگان مشابه با یکدیگر پرواز مى کنند .
interacts
برای عمل کردن روی یکدیگر
sapphic vice
شهوت رانی زنان نسبت به یکدیگر
data chaining
فرایند اتصال اقلام داده به یکدیگر
They shook hand and made up.
با یکدیگر دست دادند وآشتی کردند
The twins look just like each other.
دوقلوها خیلی شبیه یکدیگر هستند.
fall in
مطابقت کردن موافق شدن
harmonised
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonises
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonising
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonizes
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonize
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonized
موافق کردن هم اهنگ شدن
to put over a play
موافق بدادن نمایشی شدن
she always had her way
همیشه موافق میل اوعمل می شد
harmonizing
موافق کردن هم اهنگ شدن
pros and cons
موافق و مخالف طرفداران و منتقدان
bandae jireugi
ضربه دست موافق ایستادن
physiognomically
موافق علم قیافه شناسی
in obdience to
برای اطاعت از موافق امر
gastronomically
موافق علم خوب خوردن
differentiation
فرق گذاری تفکیک و تمیز مطالب از یکدیگر
trailing
پشت سر یکدیگر قرار گرفتن مسیر اسکی
consolute
ترکیبی از دو یا چند مایع که بر هر نسبتی در یکدیگر حل شوند
trail
پشت سر یکدیگر قرار گرفتن مسیر اسکی
trailed
پشت سر یکدیگر قرار گرفتن مسیر اسکی
counterpose
درمقابل یکدیگر قرار دادن متقابل ساختن
dualism
وجود دو موقعیت یاپدیده متضاد در کنار یکدیگر
trails
پشت سر یکدیگر قرار گرفتن مسیر اسکی
grain orientation
طرز قرار گرفتن ذرات نسبت به یکدیگر
interdenominational
وابسته به فرقههای مذهبی و روابط انها با یکدیگر
propitiously
بطور مساعد یا موافق خجسته وار
irish bull
بیان بظاهر موافق و درحقیقت مخالف
physico theology
حکمت الهی موافق اصول طبیعی
keep up with the times
موافق اوضاع و اداب روزرفتار کردن
live up to one's principles
موافق مرام خود رفتار کردن
pragmatize
موافق دلائل عقلی تعبیر کردن
I agree with you completely.
من کاملا با نظر شما موافق هستم.
To view something approvingly ( favourably ) .
چیزی را با نظر موافق ( مساعد ) نگریستن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com