English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (27 milliseconds)
English Persian
foul up <idiom> با یک اشتباه احمقانه همه چیز را خراب کردن
Other Matches
blooper اشتباه احمقانه
bloomer اشتباه احمقانه
flub اشتباه احمقانه
range error اشتباه در تخمین دریایی اشتباه بردی اشتباه برد
gawk احمقانه نگاه کردن
gawked احمقانه نگاه کردن
gawking احمقانه نگاه کردن
gawks احمقانه نگاه کردن
safe format عملیات فرمت که داده موجود را خراب نمیکند ودرصورتی که یسک اشتباه را فرمت کرده باشید امکان ترمیم داده وجود دارد
gawping مات و احمقانه نگاه کردن
gawped مات و احمقانه نگاه کردن
gawps مات و احمقانه نگاه کردن
gawp مات و احمقانه نگاه کردن
faulted تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
fault تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
faults تابعی که بخشی از برنامه است که علت داده خراب یا قطعه خراب را بیان میکند
glitches یک اشتباه کوچک که باعث ایجاد اشتباه در انتقال اطلاعات میشود
glitch یک اشتباه کوچک که باعث ایجاد اشتباه در انتقال اطلاعات میشود
dud ترقه خراب هرچیز خراب
out of place <idiom> درجایی اشتباه ،درزمان اشتباه بودن
ratten بوسیله دزدیدن یا خراب کردن افزارش اذیت کردن
demonish خراب کردن
impairs خراب کردن
vitiated خراب کردن
vitiating خراب کردن
to mull a mull of خراب کردن
botch خراب کردن
muddle خراب کردن
to play the deuce with خراب کردن
vitiate خراب کردن
muddling خراب کردن
muddles خراب کردن
vitiates خراب کردن
muddled خراب کردن
go to pot <idiom> خراب کردن
impair خراب کردن
to take down خراب کردن
overtumble خراب کردن
unbuild خراب کردن
destroy خراب کردن
destroying خراب کردن
destroys خراب کردن
impaired خراب کردن
demolitions خراب کردن
pull down خراب کردن
corrupt خراب کردن
make havoc with خراب کردن
corrupted خراب کردن
dilapidate خراب کردن
corrupting خراب کردن
corrupts خراب کردن
impairing خراب کردن
botched خراب کردن
to do for خراب کردن
wrack خراب کردن
to break down خراب کردن
disfigure خراب کردن
disfigured خراب کردن
to bring to nought خراب کردن
disfiguring خراب کردن
cut up خراب کردن
marred خراب کردن
undoes خراب کردن
to lay in ruin خراب کردن
to cut up خراب کردن
disfigures خراب کردن
marring خراب کردن
mar خراب کردن
undo خراب کردن
to make a hash of خراب کردن
botches خراب کردن
botching خراب کردن
demolish خراب کردن
demolition خراب کردن
bungling خراب کردن
bungles خراب کردن
bungled خراب کردن
bungle خراب کردن
demolished خراب کردن
demolishing خراب کردن
demolishes خراب کردن
take down خراب کردن
amortize خراب کردن
to bring to ruin خانه خراب کردن
undermined از زیر خراب کردن
undermines از زیر خراب کردن
To spoilt things . To mess thing up . کارها را خراب کردن
batters خراب کردن خمیر
double foult خراب کردن پی در پی دوسرویس
batter خراب کردن خمیر
to crock up خراب کردن یاشدن
over run خراب کردن در هم نوردیدن
to do up خانه خراب کردن
raze or rase بکلی خراب کردن
side out خراب کردن سرویس
to wreck کاملا خراب کردن
to demolish a building خراب کردن ساختمانی
to pull down a building خراب کردن ساختمانی
to tear down a building خراب کردن ساختمانی
undermine از زیر خراب کردن
doltish احمقانه
harebrained احمقانه
puerile احمقانه
goofiest احمقانه
cockeyed احمقانه
highland احمقانه
goofier احمقانه
spoony احمقانه
spooney احمقانه
goofy احمقانه
to break aset خراب یا ناقص کردن یک دستگاه
deteriorates خراب کردن روبزوال گذاشتن
deteriorate خراب کردن روبزوال گذاشتن
deteriorated خراب کردن روبزوال گذاشتن
unmake بهم زدن خراب کردن
muck خراب کردن زحمت کشیدن
To get damaged . To become defective . عیب کردن ( خراب شدن )
frustrating فکر کسی را خراب کردن
frustrates فکر کسی را خراب کردن
to torpedo خراب کردن [برنامه یا نقشه]
frustrate فکر کسی را خراب کردن
deteriorating خراب کردن روبزوال گذاشتن
simple leg ride شگک خراب کردن حریف
hand out خراب کردن سرویس اسکواش
slips اشتباه کردن
misconstruing اشتباه کردن
to goof up [American E] اشتباه کردن
trip up <idiom> اشتباه کردن
fumble اشتباه کردن
slip اشتباه کردن
miscue اشتباه کردن
blundered اشتباه کردن
goofs اشتباه کردن
goof اشتباه کردن
goofing اشتباه کردن
fumbled اشتباه کردن
goofed اشتباه کردن
make a mistake <idiom> اشتباه کردن
slipped اشتباه کردن
misconstrues اشتباه کردن
misconstrued اشتباه کردن
to make an error اشتباه کردن
mistake اشتباه کردن
slip up اشتباه کردن
slip-up اشتباه کردن
mistook اشتباه کردن
slip-ups اشتباه کردن
to make a mistake اشتباه کردن
misconstrue اشتباه کردن
mistaking اشتباه کردن
fumbles اشتباه کردن
blunders اشتباه کردن
blundering اشتباه کردن
blunder اشتباه کردن
mistakes اشتباه کردن
potties احمقانه مغرور
to play the fool احمقانه رفتارکردن
When there is a wI'll , there is a way . کار احمقانه
potty احمقانه مغرور
fool's paradise شادی احمقانه
dolt احمقانه رفتارکردن
silliest چرند احمقانه
silly چرند احمقانه
dolts احمقانه رفتارکردن
sillier چرند احمقانه
fatuously احمقانه خودپسندانه
senseless احمق احمقانه
insane بی عقل احمقانه
ram سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
rammed سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
rams سنبه زدن باذژکوب خراب کردن
boot خراب کردن توپ هنگام گرفتن ان
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
I consider that a mistake. [I regard that as a mistake.] این به نظر من اشتباه است. [این را من اشتباه بحساب می آورم.]
miscalculates اشتباه محاسبه کردن
confuse باهم اشتباه کردن
to believe wrong اشتباه گمان کردن
to stumble in one's speech درسخنرانی اشتباه کردن
miscalculates اشتباه حساب کردن
miscalculated اشتباه حساب کردن
miscalculate اشتباه محاسبه کردن
confuses باهم اشتباه کردن
miscalculate اشتباه حساب کردن
miscalculating اشتباه محاسبه کردن
misthink اشتباه فکر کردن
bobble پی درپی اشتباه کردن
bobbles پی درپی اشتباه کردن
miscalculating اشتباه حساب کردن
miscalculated اشتباه محاسبه کردن
He behaved stupidly. رفتارش احمقانه بود.
His behavior was stupid. رفتارش احمقانه بود.
antics رفتارهای احمقانه و خندهدار
infatuate از خود بیخود احمقانه
dido جست و خیز احمقانه
wrecking لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
wrecks لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
overwrite و خراب کردن هر داده دیگر در این محل
wreck لاشه کشتی و هواپیما و غیره خراب کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com