Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English
Persian
foozle
بدزدن سرهم بندی کردن
Other Matches
to knock together
سرهم بندی کردن
flimflam
سرهم بندی کردن
bungling
سرهم بندی کردن
bungles
سرهم بندی کردن
bunlge
سرهم بندی کردن
bungled
سرهم بندی کردن
bungle
سرهم بندی کردن
railroads
سرهم بندی کردن
jerry build
سرهم بندی کردن
railroad
سرهم بندی کردن
slub
سرهم بندی کردن
to patch up
خواباندن سرهم بندی کردن
slubber
نخ نیم تاب سرهم بندی کردن
fudging
نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
fudges
نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
fudged
نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
fudge
نوعی رنگ قهوهای سرهم بندی کردن
revamp
دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
revamping
دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
revamped
دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
revamps
دوباره وصله یا سرهم بندی کردن نو نما کردن
To do something slapdash.
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
bollix
سرهم بندی کردن قاطی پاتی کردن
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
vamp
وصله کردن سرهم بندی کردن
pasting
سر هم کردن سرهم بندی کردن
pastes
سر هم کردن سرهم بندی کردن
pasted
سر هم کردن سرهم بندی کردن
paste
سر هم کردن سرهم بندی کردن
to huddle up a piece of work
کاریرا سرهم بندی کردن کاریرا با شتاب انجام دادن
tinkers
سرهم بندی
tinkering
سرهم بندی
tinkered
سرهم بندی
tinker
سرهم بندی
snow job
سرهم بندی
fiddle around
<idiom>
سرهم بندی
patching
سرهم بندی
patchery
سرهم بندی
botchery
سرهم بندی
shake up
سرهم بندی دگرگونی
patch cord
سیم سرهم بندی
shake-ups
سرهم بندی دگرگونی
identikits
سرهم بندی شده
ersatz
سرهم بندی شده
patchboard
تخته سرهم بندی
patch panel
تابلوی سرهم بندی
shake-up
سرهم بندی دگرگونی
identikit
سرهم بندی شده
what a pretty mess he made
خوب سرهم بندی کرد
assembly lines
دستگاهی که اشیاء یا مصنوعاتی را پشت سرهم ردیف میکند تا بمحل بسته بندی برسد
assembly line
دستگاهی که اشیاء یا مصنوعاتی را پشت سرهم ردیف میکند تا بمحل بسته بندی برسد
assembled
سرهم کردن
assembles
سرهم کردن
patch
سرهم کردن
patches
سرهم کردن
assemble
سرهم کردن
ratings
طبقه بندی کردن درجه بندی
rating
طبقه بندی کردن درجه بندی
groups
دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
group
دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
grade
دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
grades
دسته بندی کردن طبقه بندی کردن
grade
درجه بندی کردن رتبه بندی کردن
grades
درجه بندی کردن رتبه بندی کردن
laggin
اب بندی کردن اب بندی ناوها
downgraded
کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrades
کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrading
کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrade
کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
gift wrap
بسته بندی کردن در کاغذ بسته بندی روبان دارپیچیدن
declassification
از طبقه بندی خارج کردن حذف طبقه بندی
awkward
سرهم بند
seriate
پشت سرهم
in quick succession
تندپشت سرهم
blow by blow
پشت سرهم
tandom
پشت سرهم
successive
پشت سرهم
at a stretch
پشت سرهم
consecutive
<adj.>
پشت سرهم
successive
<adj.>
پشت سرهم
burst
پشت سرهم
bursts
پشت سرهم
consecutive
پشت سرهم
tinkerer
سرهم بند
sequential
<adj.>
پشت سرهم
blow-by-blow
پشت سرهم
flimfalmmer
سرهم بند
end to end
سرهم پیوسته
evaluation rating
درجه بندی اطلاعات یا طبقه بندی ان از نظر اعتبار وصحت و دقت
timed
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
times
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
tandem computers
کامپیوترهای پشت سرهم
day and night
<idiom>
شب وروز پشت سرهم
seriate
پشت سرهم اوردن
burst mode
وجه پشت سرهم
burst mode
وضعیت پشت سرهم
arcade
طاقهای پشت سرهم
rigged
نصب قطعات باربندی کردن بسته بندی کردن
rigs
نصب قطعات باربندی کردن بسته بندی کردن
rig
نصب قطعات باربندی کردن بسته بندی کردن
piece part
قطعه سرهم و جدا نشدنی
chain smoker
کسیکه پشت سرهم سیگارمیکشد
chain-smoker
کسیکه پشت سرهم سیگارمیکشد
chain-smokers
کسیکه پشت سرهم سیگارمیکشد
He is a chain smoker.
پشت سرهم سیگار می کشد
overpacking
دوباره لفاف کردن یا بسته بندی کردن
i wrote letter a letter
چندین کاغذ پشت سرهم نوشتم
classifications
طبقه بندی کردن طبقه بندی
classification
طبقه بندی کردن طبقه بندی
word warp
فرمت بندی مجدد پس از حذف ها و اصلاحات ویژگی که درصورت جانگرفتن یک کلمه درخط اصلی ان را به ابتدای خط بعدی می برد سطر بندی
carpet classification
طبقه بندی
[درجه بندی]
فرش
to mull a mull of
سر هم بندی کردن
underpinned
پی بندی کردن
seals
اب بندی کردن
to nails up
سر هم بندی کردن
to pin up
بی بندی کردن
underpin
پی بندی کردن
caulk
اب بندی کردن
to take a snack
ته بندی کردن
sealing
اب بندی کردن
lacevi
بندی کردن
seal
اب بندی کردن
batten down
اب بندی کردن
underpins
پی بندی کردن
to make a muddle of
سر هم بندی کردن
to make a mess of
سر هم بندی کردن
sorted
دسته کردن طبقه بندی کردن
sort
دسته کردن طبقه بندی کردن
resorts
جدا کردن طبقه بندی کردن
sorts
دسته کردن طبقه بندی کردن
grade
طبقه بندی کردن کلاسه کردن
portion
تسهیم کردن سهم بندی کردن
portions
تسهیم کردن سهم بندی کردن
gradate
درجه بندی کردن مخلوط کردن
gaduate
درجه بندی کردن تغلیظ کردن
resort
جدا کردن طبقه بندی کردن
resorted
جدا کردن طبقه بندی کردن
segregation
جدا کردن درجه بندی کردن
grades
طبقه بندی کردن کلاسه کردن
break down
تجزیه کردن طبقه بندی کردن
partition
جدا کردن جزء بندی کردن
type
ماشین کردن طبقه بندی کردن
to put on
شرط بندی کردن تحمیل کردن
partitions
جدا کردن جزء بندی کردن
types
ماشین کردن طبقه بندی کردن
typed
ماشین کردن طبقه بندی کردن
ranks
رتبه بندی کردن
categorizes
دسته بندی کردن
categorising
طبقه بندی کردن
categorised
طبقه بندی کردن
graduating
طبقه بندی کردن
graduates
طبقه بندی کردن
to erect into
دسته بندی کردن به
graduate
تقسیم بندی کردن
categorizes
رده بندی کردن
categorizes
طبقه بندی کردن
categorised
رده بندی کردن
boggle
کارسرهم بندی کردن
to form into groups
گروه بندی کردن
subsume
رده بندی کردن
stripping
بسته بندی کردن
categorized
دسته بندی کردن
categorised
دسته بندی کردن
echelonment
درجه بندی کردن
ration
جیره بندی کردن
categorized
رده بندی کردن
graduates
تقسیم بندی کردن
categorize
دسته بندی کردن
regimentalation
دسته بندی کردن
categorize
طبقه بندی کردن
rationed
جیره بندی کردن
rations
جیره بندی کردن
wraps
بسته بندی کردن
graduates
درجه بندی کردن
categorize
رده بندی کردن
refomulate
از نو فرمول بندی کردن
categorized
طبقه بندی کردن
echelonment
رده بندی کردن
paginate
صفحه بندی کردن
categorises
رده بندی کردن
categorises
طبقه بندی کردن
categorises
دسته بندی کردن
categorising
رده بندی کردن
put up
بسته بندی کردن
categorising
دسته بندی کردن
put-up
بسته بندی کردن
wrap
بسته بندی کردن
to form into groups
دسته بندی کردن
rally
دسته بندی کردن
to provide against
پیش بندی کردن
compartmentalized
بخش بندی کردن
layers
طبقه بندی کردن
compartmentalized
فصل بندی کردن
to pay court
عرض بندی کردن
grades
درجه بندی کردن
compartmentalize
بخش بندی کردن
compartmentalize
فصل بندی کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com