English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (15 milliseconds)
English Persian
stall برای چند لحظه ازسرعت موج سواری کاستن
stalling برای چند لحظه ازسرعت موج سواری کاستن
Other Matches
compensator وسیلهای برای کاستن لگداسلحه
i am afriad برای کاستن ازاثرخبری که به کسی می دهند به کار می برند
webbing نوارهای داخل کلاهخود برای کاستن فشار ضربه
snapshot 1-ضبط وضعیتهای کامپیوتر در یک لحظه . 2-ذخیره سازی محتوای صفحه پر در حافظه اصلی در یک لحظه
snapshots 1-ضبط وضعیتهای کامپیوتر در یک لحظه . 2-ذخیره سازی محتوای صفحه پر در حافظه اصلی در یک لحظه
pull the pace جلوافتادن و در نتیجه کاستن از فشار هوا برای نفرات عقب
junk surf امواج نامناسب برای موج سواری
saddle bronc riding سواری بر اسب وحشی برای 01 ثانیه
zero hour لحظه شروع ازمایشات سخت لحظه بحرانی
this ground rides soft این زمین برای سواری نرم است
modem مودم خودکار که در هر لحظه قابل فراخوانی برای دستیابی به سیستم است .گ
bareback riding سواری بدون زین برای 8ثانیه بر اسب وحشی
dimples هریک از 633 فرورفتگی کوچک رگی گوی گلف برای کاستن کشش در هوا
dimple هریک از 633 فرورفتگی کوچک رگی گوی گلف برای کاستن کشش در هوا
gun تخته بزرگ وسنگین موج سواری برای موجهای سنگین
skim board تخته گرد یا مربع مستطیل برای موج سواری در اب کم عمق
guns تخته بزرگ وسنگین موج سواری برای موجهای سنگین
wheel sucker دوچرخه سوار ماهر در ادامه مسیر پشت سر نفر دیگری برای کاستن از فشار هوا
step اجرای برنامه کامپیوتری که در هر لحظه یک دستور اجرا شود و برای رفع اشکال است
stepping اجرای برنامه کامپیوتری که در هر لحظه یک دستور اجرا شود و برای رفع اشکال است
stand off برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
stand-offs برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
stand-off برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن
warm standby وسیله پشتیبان جانبی که قابل تنظیم برای روشن شدن است در یک لحظه کوتاه پس از خرابی سیستم
step through عمل برنامه رفع خطا که برای را خط به خط اجرا میکند تا خطا را در هر لحظه پیدا کند
spoiler صفحه دراز و باریک روی سطح بالایی هواپیما که برای کاستن سرعت یا اوج گرفتن هواپیما بلند میشود
step frame استفاده از رشته ویدیویی به صورت یک فریم در هر لحظه برای زمانی که کامپیوتر قوی نیست یا آن قدر سریع نیست که تصاویر بلادرنگ را نشان دهد
decelerating از سرعت چیزی کاستن کاستن سرعت
decelerate از سرعت چیزی کاستن کاستن سرعت
decelerated از سرعت چیزی کاستن کاستن سرعت
decelerates از سرعت چیزی کاستن کاستن سرعت
lightened کاستن
lowers کاستن از
lightening کاستن
lightens کاستن
subrtraction کاستن
lowering کاستن از
lowered کاستن از
decrease کاستن
decreased کاستن
decreases کاستن
draw off کاستن
to fine down کاستن
to cut down کاستن از
lower کاستن از
reduce کاستن
reduces کاستن
lighten کاستن
subtracted کاستن
disquantity کاستن
detracts کاستن
pared کاستن
lessens کاستن
abate کاستن
abated کاستن
abates کاستن
rebate کاستن
rebates کاستن
discount کاستن
discounted کاستن
abating کاستن
discounting کاستن
discounts کاستن
detracting کاستن
detracted کاستن
subtracting کاستن
subtracts کاستن
extenuatextent کاستن
to tone down کاستن
pull down کاستن
subtract کاستن
reducing کاستن
pare کاستن
lessen کاستن
detract کاستن
lessened کاستن
lessening کاستن
pares کاستن
cheapen ازقیمت کاستن
cheapened ازقیمت کاستن
cheapens ازقیمت کاستن
cheapening ازقیمت کاستن
to currail expensee از هزینه کاستن
soften خوابانیدن کاستن
softened خوابانیدن کاستن
softens خوابانیدن کاستن
decrement کاستن پلهای
diminishable قابل کاستن
abirritate ازحساسیت کاستن
decompress ازفشارهوا کاستن
disvalue ازارزش کاستن
instants لحظه
stound لحظه
jiff یک لحظه
momentarily لحظه لحظه
momentarily یک لحظه
instant لحظه
trice لحظه
flash لحظه
flashed لحظه
minute ان لحظه
seconds لحظه
seconding لحظه
seconded لحظه
second لحظه
momently هر لحظه
in two shakes در یک لحظه
jiffy یک لحظه
moments لحظه
flashes لحظه
period لحظه
periods لحظه
moment لحظه
simultaneous در یک لحظه
disaffect از علاقه و محبت کاستن
allayed از شدت چیزی کاستن
decline تنزل کردن کاستن
declining تنزل کردن کاستن
allay از شدت چیزی کاستن
declines تنزل کردن کاستن
allays از شدت چیزی کاستن
allaying از شدت چیزی کاستن
declined تنزل کردن کاستن
live load reduction کاستن از بار زنده
qualifies ازبدی چیزی کاستن
shortened مختصر کردن کاستن
shorten مختصر کردن کاستن
extenuate تخفیف دادن کاستن از
unweight کاستن فشار اسکی
back off کاستن سرعت در سر پیچ
shortens مختصر کردن کاستن
pull up کاستن سرعت اسب
damping کاستن ازنوسانات دستگاه
qualify ازبدی چیزی کاستن
instantaneous acceleration شتاب لحظه ای
nick of time <idiom> درآخرین لحظه
now در این لحظه
in an instant دریک لحظه
instance لحظه مورد
chronoscope لحظه شمار
takeoffs لحظه اغازپرش
takeoff لحظه اغازپرش
instances لحظه مورد
defuses خنثی کردن از وخامت کاستن
slowdowns کاستن سرعت یا میزان چیزی
slowdown کاستن سرعت یا میزان چیزی
defusing خنثی کردن از وخامت کاستن
defuse خنثی کردن از وخامت کاستن
defused خنثی کردن از وخامت کاستن
devaluate از ارزش وشخصیت کسی کاستن
to take something off and pric اندکی از بهای چیزی کاستن
devaluing از ارزش وشخصیت کسی کاستن
decrement میزان کاهش کاستن پلهای
devalues از ارزش وشخصیت کسی کاستن
dispraise از بهای چیزی کاستن کم گرفتن
devalued از ارزش وشخصیت کسی کاستن
devalue از ارزش وشخصیت کسی کاستن
anon چند لحظه بعد
moment لحظه گشتاور چرخشی
moments لحظه گشتاور چرخشی
spot زمان مختصر لحظه
It was the work of a moment . کا ریک لحظه بود
spots زمان مختصر لحظه
last-minute hitch گیریی در لحظه آخر
He entered at that very moment . درهمان لحظه وارد شد
derogate کاستن عمل موهن انجام دادن
shut off کاستن سرعت پیش از رسیدن به پیچ
from now on <idiom> درست از همین لحظه به بعد
The moment I set eyes on you. , از آن لحظه که چشمم بتو افتاد
zero hour <idiom> لحظه دقیق حمله درجنگ
double hi ضربه شمشیر دو حریف در یک لحظه
double touch ضربه شمشیر دو حریف در یک لحظه
sleep a wink <idiom> یه لحظه چشم روی هم گذاشتن
ride سواری
rides سواری
Woman sitting on the man کیر سواری
riding سواری
driving سواری
kill spring فرود با کاستن فشار بلندشدن و خم کردن زانو
half مودمی که در هر لحظه در یک حالت کار میکند.
transients باس ولتاژ خیلی کوتاه در یک لحظه
pullout لحظه بیرون امدن موج سواراز اب
to go down to the wire <idiom> تا آخرین لحظه با تهیج معلق ماندن
to go down to the wire <idiom> تا آخرین لحظه با تهیج نا معلوم ماندن
Let me think a moment . بگذارید یک دقیقه ( لحظه ) فکر کنم
transient باس ولتاژ خیلی کوتاه در یک لحظه
job کارهایی که در هر لحظه در سیستم پردازش می شوند
If you wI'll wait a moment. اگر یک لحظه تلفن زد مرا خبرکن
jobs کارهایی که در هر لحظه در سیستم پردازش می شوند
simultaneous foul خطای متقابل در یک لحظه واخراج هر دو بازیگر
jumbled سواری کردن
auto ماشین سواری
equitation هنراسب سواری
jumbles سواری کردن
jumbling سواری کردن
saddle سواری کردن
saddler اسب سواری
saddled سواری کردن
to take a drive سواری کردن
jumble سواری کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com