Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (41 milliseconds)
English
Persian
instate
برقرار کردن منصوب نمودن
Other Matches
appoint
برقرار کردن منصوب کردن
appoints
برقرار کردن منصوب کردن
instal
منصوب نمودن
install
منصوب نمودن
installs
منصوب نمودن
installing
منصوب نمودن
invest
منصوب کردن
appointe
منصوب کردن
invests
منصوب کردن
invested
منصوب کردن
investing
منصوب کردن
putting
منصوب کردن واداشتن
put
منصوب کردن واداشتن
intromit
جادادن منصوب کردن
puts
منصوب کردن واداشتن
to put in
منصوب کردن ارائه دادن
invests
منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
investing
منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
invest
منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
invested
منصوب کردن اعطاء کردن سرمایه گذاردن
inducted
برقرار کردن
inducts
برقرار کردن
induct
برقرار کردن
set up
برقرار کردن
inducting
برقرار کردن
call to order
به حفظ انتظام دعوت کردن نظم مجلسی را برقرار کردن
reintegrate
مجددا برقرار کردن
reinstall
دوباره برقرار کردن
communicate
ارتباط برقرار کردن
reinstate
دوباره برقرار کردن
reinstated
دوباره برقرار کردن
to make a connection
رابطه ای برقرار کردن
reinstates
دوباره برقرار کردن
to induct into a seat
در جایی برقرار کردن
reinstating
دوباره برقرار کردن
safety
برقرار کردن تامین
To bring about a reconciliation.
آشتی دادن ( برقرار کردن )
To establish( make) contact.
تماس دایر ( برقرار ) کردن
establishing
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishes
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establish
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishment
محل کار برقرار کردن قرارگاه
establishments
محل کار برقرار کردن قرارگاه
touch
تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
touches
تماس برقرار کردن با چیزی با انگشتان
telecommuting
ارتباط برقرار کردن راه دور
talked
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talk
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
talks
صحبت کردن یا ارتباط برقرار کردن
stabilization
برقرار کردن تعادل یاثبات گلوله در مسیر
institute
برقرار کردن تاسیس کردن
instituting
برقرار کردن تاسیس کردن
instituted
برقرار کردن تاسیس کردن
institutes
برقرار کردن تاسیس کردن
appointees
منصوب
appointee
منصوب
deposing
عزل نمودن خلع کردن
deposes
عزل نمودن خلع کردن
depose
عزل نمودن خلع کردن
immersed
غوطه ور کردن شناور نمودن
immerses
غوطه ور کردن شناور نمودن
extrapolate
قیاس کردن استقراء نمودن
glamorizes
فریبا نمودن طلسم کردن
extrapolating
قیاس کردن استقراء نمودن
extrapolated
قیاس کردن استقراء نمودن
extrapolates
قیاس کردن استقراء نمودن
immersing
غوطه ور کردن شناور نمودن
immerse
غوطه ور کردن شناور نمودن
adjusting
تصفیه نمودن تنظیم کردن
delineates
ترسیم نمودن معین کردن
adjusts
تصفیه نمودن تنظیم کردن
glamorising
فریبا نمودن طلسم کردن
condition
شرط نمودن شایسته کردن
glamorized
فریبا نمودن طلسم کردن
adjusts
تسویه نمودن مطابق کردن
glamorised
فریبا نمودن طلسم کردن
glamorises
فریبا نمودن طلسم کردن
palpate
لمس کردن امتحان نمودن
delineated
ترسیم نمودن معین کردن
find and replace
پیدا کردن و جایگزین نمودن
adjusting
تسویه نمودن مطابق کردن
delineating
ترسیم نمودن معین کردن
glamorize
فریبا نمودن طلسم کردن
glamorizing
فریبا نمودن طلسم کردن
delineate
ترسیم نمودن معین کردن
appointor
منصوب کننده
postulated
قیاس منطقی کردن فرض نمودن
postulates
قیاس منطقی کردن فرض نمودن
fractionate
تجزیه وتفکیک نمودن برخه کردن
postulating
قیاس منطقی کردن فرض نمودن
To belittle oneself . To make oneself cheap.
خود را سبک کردن ( تحقیر نمودن )
postulate
قیاس منطقی کردن فرض نمودن
nominee
منصوب تعیین شده
nominees
منصوب تعیین شده
self-appointed
منصوب شده بوسیله خویشتن
self appointed
منصوب شده بوسیله خویشتن
regius professor
استاد منصوب ازطرف پادشاه
warm up
قبل از بازی حرکت کردن وخود را گرم نمودن
to win nny one's affections
محبت کسی راجلب کردن کسیرادلبسته خود نمودن
connectivity
توانایی یک وسیله برای ارتباط برقرار کردن باسایر وسیله ها و ارسال اطلاعات
leads
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
graving dock
اسکله مخصوص تمیز کردن ویا تعمیر نمودن کشتی
lead
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
conferencing
اتصال چندین کامپیوتر وترمینال به هم برای اجازه دادن به گروهی از کاربران برای ارتباط برقرار کردن
quamdiu bene se gesserit
تا زمانیکه تخلفی نکند منظور برقرار کردن حق انتفاع است برای کسی به این شرط که تا از شروط عقدتخلف نکند تصرفش ادامه داشته باشد
indefeasible
برقرار
on
برقرار
established
برقرار
confirmed
برقرار
enactor
برقرار کننده
to set in
برقرار شدن
to lay down a rule
قانونی را درست کردن قانونی را وضع نمودن
maintain
نگهداشتن برقرار داشتن
to install oneself in a place
در جایی برقرار شدن
maintained
نگهداشتن برقرار داشتن
maintains
نگهداشتن برقرار داشتن
countersink
خزانه نمودن کلاهک دار کردن خزینه دار کردن خزینه
combined communication board
هیئت برقرار کننده ارتباط درستادهای مرکب
We finally succeed in making a radio contact.
عاقبت توانستیم یک تماس رادیویی برقرار کنیم
chemical wash
کهنه شور یا دواشور نمودن فرش با کلر و خاکستر چوب جهت ملایم کردن رنگ ها و افزایش طول عمر ظاهری و غیر حقیقی فرش
initialling
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initial
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
female
سوراخی که سوزنی وارد آن میشود تا اتصال برقرار شود
initialled
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initialed
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
circuits
مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
initialing
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
initials
موقعیتی که باید پیش از انجام یک تابع برقرار باشد
circuit
مداری که امکان ارتباط داده دو جهته برقرار میکند
pacts
قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
pact
قاعده عمومی و مطلقی را برقرار وخود را ملزم به رعایت ان می کنند
plugs
اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
plugging
اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
plug
اتصالی که وارد سوکت میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
revealed
نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
reveal
نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
reveals
نمایش اطلاعاتی که پنهان شده بودند پس ازاینکه شرط برقرار شد
revising
اصلاح کردن اصلاح نمودن
revise
اصلاح کردن اصلاح نمودن
revises
اصلاح کردن اصلاح نمودن
networking
نرم افزاری که اتصال بین برنامه کاربر و شبکه برقرار میکند
socket
[سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند]
sockets
سوراخی که سوزن یا ورودی وارد میشود تا اتصال الکتریکی برقرار کند
session
لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
central
ترمینالی که ارتباط بین کامپیوتر مرکز و ترمینالهای راه دور را برقرار میکند
X.
استاندارد CCITT که ارتباط بین ترمینال و شبکه تنظیم بسته برقرار میکند
communication
پردازندهای که چندین واسط و مدیریت بین کامپیوتر و کنترل خط وط ارتباطی برقرار میکند.
sessions
لایه در مدل استاندارد SO/ OSI , که اتصال و قط عی را بین گیرنده و فرستنده برقرار میکند
jump instruction
موقعتی که پردازنده به بخش دیگر برنامه هدایت میشود در صورتی که شرط برقرار باشد
to gain any ones ear
نمودن
abstract
نمودن
showŠetc
نمودن
dont
نمودن
abstracting
نمودن
abstracts
نمودن
seems
نمودن
dost
نمودن
seemed
نمودن
seem
نمودن
animadvert
نمودن
showed
نمودن
animalize
نمودن
shows
نمودن
show
نمودن
else rule
قانون منط ق برنامه دریک دستور -IF Then برای اعمال IF دیگر اگر شرط -IF Then برقرار نبود
logic
بخشی از کد که توابع نامناسب مثل آسیب سیستم انجام میدهد وقتی شرایط ی برقرار باشند
account
محاسبه نمودن
sends
ارسال نمودن
acquit
نمودن برائت
waived
اغماض نمودن
waives
اغماض نمودن
waive
اغماض نمودن
affixed
اضافه نمودن
send
ارسال نمودن
arraign
احضار نمودن
digitizing
دیجیتالی نمودن
friend
یاری نمودن
affix
اضافه نمودن
affixes
اضافه نمودن
curtailed
مختصر نمودن
microjustification
ریزتراز نمودن
anneal
بادوام نمودن
dusk
تاریک نمودن
acquitting
نمودن برائت
affixing
اضافه نمودن
misrepresentation
بد ارائه نمودن
doubled up
مضاعف نمودن
indorsation
تصویب نمودن
numeralization
عددی نمودن
acquits
نمودن برائت
sending
ارسال نمودن
doubled
مضاعف نمودن
sum
خلاصه نمودن
double
مضاعف نمودن
friends
یاری نمودن
assimilatc
مقایسه نمودن
impeach
احضار نمودن
sketches
رسم نمودن
sketched
رسم نمودن
abating
رفع نمودن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com