Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (21 milliseconds)
English
Persian
to demonstrate against something
بر ضد چیزی تظاهرات کردن
Search result with all words
to demonstrate in support of something
بطرفداری از چیزی تظاهرات کردن
Other Matches
to take to
[the]
streets
تظاهرات کردن
demonstrate
تظاهرات کردن
demonstrating
تظاهرات کردن
demonstrated
تظاهرات کردن
demonstrates
تظاهرات کردن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
demonstrations
تظاهرات نمایش
demonstration
تظاهرات نمایش
riot and civil commotion
اعتصاب و تظاهرات
feints
تظاهر به عملیات تظاهرات
feinted
تظاهر به عملیات تظاهرات
feint
تظاهر به عملیات تظاهرات
feinting
تظاهر به عملیات تظاهرات
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
parading
تظاهرات عملیات دسته جمعی
paraded
تظاهرات عملیات دسته جمعی
parade
تظاهرات عملیات دسته جمعی
parades
تظاهرات عملیات دسته جمعی
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
To stage political demonstrations.
تظاهرات سیاسی برپاکردناسلااهل تظاهر نیستم
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
premeditate
قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
to pirate something
چیزی را غیر قانونی چاپ کردن
[دو نسخه ای کردن]
referred
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pull off something
[contract, job etc.]
چیزی را تهیه کردن
[تامین کردن]
[شغلی یا قراردادی]
refers
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
fraise
نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
refer
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
valuate
ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
to instigate something
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
cession
صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
denounce
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
beck
باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
briefer
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefest
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
mind
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
minding
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
minds
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
reference
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
briefed
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
references
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
to beg for a thing
چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
brief
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
defrost
یخ چیزی را اب کردن
defrosting
یخ چیزی را اب کردن
defrosts
یخ چیزی را اب کردن
make do with something
با چیزی تا کردن
fills
پر کردن چیزی
defrosted
یخ چیزی را اب کردن
to smell at something
چیزی را بو کردن
to cut something
چیزی را کم کردن
deducts
کم کردن چیزی از کل
deducting
کم کردن چیزی از کل
to reason out something
چیزی را حل کردن
to work out something
چیزی را حل کردن
make something do
با چیزی تا کردن
to cut down
[on]
something
چیزی را کم کردن
to throw something overboard
چیزی را ول کردن
deduct
کم کردن چیزی از کل
fill
پر کردن چیزی
to cut back
[on]
something
چیزی را کم کردن
deducted
کم کردن چیزی از کل
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
queried
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
query
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
queries
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replace
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replacing
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaced
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
querying
پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replaces
برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
to protest against something
به چیزی اعتراض کردن
lay hands upon something
چیزی راتایید کردن
replaced
چیزی را تعویض کردن
replaces
چیزی را تعویض کردن
simplify
ساده تر کردن چیزی
fill up
کاملاگ پر کردن چیزی
unmasks
چیزی رااشکار کردن
To prepare something. To get somethings ready.
چیزی را حاضر کردن
to fall across anything
به چیزی تصادف کردن
to avoid something
دوری کردن از
[چیزی]
cleans
تمیز کردن چیزی
pass on
<idiom>
رد کردن چیزی که دیگر
replacing
چیزی را تعویض کردن
cleanest
تمیز کردن چیزی
to make r. after something
چیزی را جستجو کردن
cleaned
تمیز کردن چیزی
demystified
سر چیزی را برطرف کردن
to take apart something
چیزی را از هم جدا کردن
to r. at something
از چیزی ناله کردن
simplifies
ساده تر کردن چیزی
clean
تمیز کردن چیزی
to take apart something
چیزی را از هم باز کردن
hunger
[for something]
هوس
[چیزی را]
کردن
evaluates
چیزی رامعین کردن
To spit at someone (something).
بکسی (چیزی ) تف کردن
evaluated
چیزی رامعین کردن
evaluating
چیزی رامعین کردن
to bring something
فراهم کردن چیزی
demystifying
سر چیزی را برطرف کردن
make a provision
شرط کردن چیزی
to touch something
لمس کردن چیزی
to get
[hold of]
something
فراهم کردن چیزی
demystify
سر چیزی را برطرف کردن
lay hands on something
چیزی راتصرف کردن
evaluate
چیزی رامعین کردن
to take exception to anything
به چیزی اعتراض کردن
to throw something overboard
چیزی را ترک کردن
to refuse somebody something
چیزی را از کسی رد کردن
try (something) out
<idiom>
امتحان کردن(چیزی)
to tip something
[British E]
ته نشین کردن چیزی
palletize
چیزی را حمل کردن
lay down the condition
شرط کردن چیزی
to point to something
به چیزی متوجه کردن
to make something
چیزی را درست کردن
to confine something to something
چیزی را محصور کردن
To devour something .
چیزی را یک لقمه کردن
To give the meaning of something . to interpret something .
چیزی را معنی کردن
to point to something
به چیزی اشاره کردن
to restrict something
چیزی را محصور کردن
to limit something
چیزی را محصور کردن
demystifies
سر چیزی را برطرف کردن
to deny somebody something
چیزی را از کسی رد کردن
craving
[for something]
هوس
[چیزی را]
کردن
to chop something off
قطع کردن چیزی
to make something clear
چیزی را روشن کردن
hurtle
با چیزی تصادف کردن
hurtled
با چیزی تصادف کردن
to lop something off
قطع کردن چیزی
to obtain something
فراهم کردن چیزی
to atone for something
جبران کردن چیزی
preparation
آماده کردن چیزی
to give credence to something
به چیزی اعتقاد کردن
meaner
مشخص کردن چیزی
mean
مشخص کردن چیزی
presume
چیزی را فرض کردن
to lay stress on something
چیزی راتاکید کردن
to put
[place]
credence in something
به چیزی اعتقاد کردن
to put
[place]
credence in something
به چیزی باور کردن
steal
بلند کردن چیزی
endow
چیزی راوقف کردن
to ensure something
تامین کردن
[چیزی]
preparations
آماده کردن چیزی
steals
بلند کردن چیزی
to ensure something
تضمین کردن
[چیزی]
to make amends for something
جبران کردن چیزی
to book something
چیزی را رزرو کردن
endowing
چیزی راوقف کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com