English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 211 (38 milliseconds)
English Persian
coerce بزور وادار کردن
coerced بزور وادار کردن
coerces بزور وادار کردن
coercing بزور وادار کردن
hustle بزور وادار کردن
hustled بزور وادار کردن
hustles بزور وادار کردن
hustling بزور وادار کردن
Search result with all words
constrain بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
Other Matches
exacted بزور مطالبه کردن
to expel [from] بزور خارج کردن [از]
exacts بزور مطالبه کردن
exact بزور مطالبه کردن
pack توده کردن بزور چپاندن
wrest بزور قاپیدن و غصب کردن
wrested بزور قاپیدن و غصب کردن
packs توده کردن بزور چپاندن
wrests بزور قاپیدن و غصب کردن
wresting بزور قاپیدن و غصب کردن
compelled وادار کردن
compels وادار کردن
compelling وادار کردن
impels وادار کردن
impelling وادار کردن
impelled وادار کردن
enforces وادار کردن
enforced وادار کردن
induced وادار کردن
impel وادار کردن
force وادار کردن
endue وادار کردن
persuades وادار کردن
persuade وادار کردن
forces وادار کردن
forcing وادار کردن
induces وادار کردن
induce وادار کردن
enforcing وادار کردن
enforce وادار کردن
inducing وادار کردن
compel وادار کردن
persuading وادار کردن
enforce وادار کردن مجبورکردن
penance وادار به توبه کردن
pacify به صلح وادار کردن
pacifies به صلح وادار کردن
to make repeat وادار به تکرار کردن
enforces وادار کردن مجبورکردن
to persuade in to an act وادار بکاری کردن
pacified به صلح وادار کردن
entrap into با اغفال وادار کردن به .....
pacification به صلح وادار کردن
enforced وادار کردن مجبورکردن
bring on وادار به عمل کردن
enforcing وادار کردن مجبورکردن
intimidates با تهدید وادار کردن
pacifying به صلح وادار کردن
intimidate با تهدید وادار کردن
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
expel منفصل کردن بزور خارج کردن
expelled منفصل کردن بزور خارج کردن
expelling منفصل کردن بزور خارج کردن
expels منفصل کردن بزور خارج کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
to lead on وادار به اقدامات بیشتری کردن
have مجبور بودن وادار کردن
obliged وادار کردن مرهون ساختن
oblige وادار کردن مرهون ساختن
to persuade somebody of something کسی را وادار به چیزی کردن
having مجبور بودن وادار کردن
obliges وادار کردن مرهون ساختن
change of engagement وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
to put any one through a book کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
imprest وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
incited باصرار وادار کردن تحریک کردن
incite باصرار وادار کردن تحریک کردن
inciting باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcement مجبور کردن وادار کردن به اکراه
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
incites باصرار وادار کردن تحریک کردن
collects وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collecting وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collect وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
change of leg وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
suborn به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
extending وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
leads هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
lead هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
extend وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extends وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
moved وادار کردن تحریک کردن
moves وادار کردن تحریک کردن
move وادار کردن تحریک کردن
hobbles وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobble وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
bouse بوسیله طناب وقرقره کشیدن بزور باطناب کشیدن میگساری کردن
barely <adv.> بزور
just [enough] <adv.> بزور
by the he and ears بزور
by force بزور
perforce of بزور
packs بزور جا دادن
to tear at بزور کشیدن
to force a laugh بزور خندیدن
to put out of face بزور بردن
lugged بزور کشیدن
pack بزور جا دادن
exaction مطالبه بزور
lugs بزور کشیدن
pully haul بزور کشیدن
lugging بزور کشیدن
force بزور بازکردن
reave بزور بردن
blackjack بزور و باتهدید
By dint of hard work. بزور کاروتلاش
forces بزور بازکردن
lug بزور کشیدن
forcing بزور بازکردن
grab off بزور گرفتن
he boasts of his strengeth بزور خود می نازد
to scrape through بزور ردشدن یاگذشتن
effusion اضافه جریان بزور
He can hardly walk. بزور راه می رود
usurping بزور گرفتن ربودن
usurps بزور گرفتن ربودن
extortion اخذ بزور و عنف
detrude بزور پیش بردن
She barely managed to get her diplome. بزور دیپلمش راگرفت
usurp بزور گرفتن ربودن
procrustean بزور بکار وادارنده
muscle بزور وارد شدن
effusions اضافه جریان بزور
muscles بزور وارد شدن
to pluck off a shoe کفشی را بزور کندن
gouges با اسکنه کندن بزور ستاندن
dragoon بزور شکنجه بکاری واداشتن
dragoons بزور شکنجه بکاری واداشتن
gouging با اسکنه کندن بزور ستاندن
hogs خوک پرواری بزور گرفتن
To make a forcible entry into a building. بزور وارد ساختمانی شدن
screw money out of a person بزور پول از کسی گرفتن
hog خوک پرواری بزور گرفتن
hogged خوک پرواری بزور گرفتن
extorts بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
extorting بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
extorted بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
gouged با اسکنه کندن بزور ستاندن
extort بزور تهدید یاشکنجه گرفتن
gouge با اسکنه کندن بزور ستاندن
mullion=middle post وادار
muntin وادار
trumeau وادار
intrusive بزور داخل شونده فرو رونده
grates صدای خشن دراوردن بزور ست اندن
grate صدای خشن دراوردن بزور ست اندن
deforciant کسی که مالی را از دیگری بزور می گیرد
to ram a thing intoa person چیزیرا بزور تکراردرمغز کسی فروکردن
grated صدای خشن دراوردن بزور ست اندن
impellor وادار کننده
persuasible وادار کردنی
persuadable وادار کردنی
transom وادار افقی
prompter وادار کننده
prompters وادار کننده
impeller وادار کننده
persuasive وادار کننده
he was made to go وادار به رفتن شد
suasive وادار کننده
inducible وادار کردنی
He forced his way thru the crowd . بزور خودش رااز میان جمعیت رد کرد
by the skin of one's teeth <idiom> بزور [با زحمت] کاری را با موفقیت انجام دادن
neutralized وادار به بیطرفی شده
impellent محرک وادار کننده
i made him go او را وادار کردم برود
incitation وادار سازی اغوا
middle lintel in window وادار میانی پنجره
make باعث شدن وادار یا مجبورکردن
makes باعث شدن وادار یا مجبورکردن
he acted from impluse اورابکردن ان کار وادار کرد
horse اسب اصیل 5ساله یا بیشتر اوردن ماهی به خشکی بزور
to compel the attendance of a witness وادار به حاضر شدن شاهدی [قانون]
The party was latched on to him. He was saddled with the party. میهمانی را بگردنش گذاشتند ( ترغیب یا وادار شد )
they howled the speaker down سخنگوراباجیغ وداد وادار به پایین امدن کردند
following my lead یک جور بازی که هر بازیکن را وادار میکنند هرکاری که استاد کرد او نیز بکند
we had a narrow majority بزور اکثریت پیدا کردیم اکثریت کمی داشتیم
drag کشیدن بزور کشیدن
dragged کشیدن بزور کشیدن
drags کشیدن بزور کشیدن
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com