Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (8 milliseconds)
English
Persian
accountably
بطور مسئول چنانکه بتوان توضیح داد
Other Matches
inexplicably
بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
accessibly
چنانکه بتوان بدان راه یافت بطور قابل دسترس
propor tionably
بطور متناسب یا با قرینه چنانکه بتوان متناسب نمود
passably
چنانکه بتوان پذیرفت
pliably
چنانکه بتوان خم کرد
presentably
چنانکه بتوان پیشکش کرد
assumably
چنانکه بتوان فرض کرد
practicably
چنانکه بتوان اجرا نمود
hereditably
چنانکه بتوان ارث برد
interchangeably
چنانکه بتوان بحای یکدیگربکاربرد
perceptibly
چنانکه بتوان درک کرد
intelligibly
واضحا چنانکه بتوان دریافت
colourably
چنانکه بتوان برای ان بهانهای اورد
changeably
چنانکه بتوان تغییرداد بطورقابل تغییر
pardonably
چنانکه بتوان بخشید بطورامرزش پذیر
movably
چنانکه بتوان تکان داد بطورچنبش پذیر
corrigibly
چنانکه بتوان اصلاح کرد بطوراصلاح پذیر
commensurably
چنانکه بتوان بایک پیمانه اندازه گرفت
illustratively
چنانکه روشن سازدیا توضیح دهد
googolplex
عدد یک با تعداد صفرهای بتوان ده بتوان ده بتوان صد
irresponsibly
بطور غیر مسئول
admissibly
بطور قابل قبول چنانکه روا
final set
حالتی که بتن بطور کامل گرفته و بقدرکافی سخت شده که بتوان قالب براری نمود
inexplicit
بطور ضمنی بدون توضیح
adorably
چنانکه شایسته ستایش باشد بطور ستوده
accordantly
بطور موافق یا مطابق چنانکه جور باشد
relevantly
بطور مناسب یامربوط چنانکه بیربط نباشد
indefeasibly
بطور باطل نشدنی چنانکه نتوان الغاکرد
attributively
بطور مستقیم چنانکه صورت فرع پیدا کند
portentously
چنانکه نشانه بدی باشد بطور شگفت اور
impalpably
چنانکه لتوان با لامسه احساس کرد بطور بسیارنرم
To explain something in detail .
چیزی را بطور مفصل ومشروح توضیح دادن
opaquely
چنانکه روشنایی پشت را بپوشاند بطور مبهم یا غیر مفهوم
irreclaimably
بطور غیر قابل برگشت چنانکه نتوان بازیافت یابرگرداند
inaccessibily
بطور غیر قابل دسترسی چنانکه نتوان به او نزدیک شدیا اورادید
ineradicably
بطور ریشه کن نشدنی چنانکه نتوان بیخ کن یا قلع وقمع نمود
drill sergeant
گروهبان مسئول صف جمع درجه دار مسئول تمرین حرکات نظامی
reflexively
چنانکه بخود فاعل برگرد د چنانکه مفعول ان
clean up party
گروه مسئول نظافت محل اقامت افراد گروه مسئول رفت و روب
action agent
مسئول اقدام در مورد هدفها مسئول تقویم و تفسیر هدفها
combat cargo officer
افسر مسئول ترابری رزمی افسر مسئول بارگیری کالاهای رزمی
as much as possible
تا بتوان
exponentiation
بتوان رساندن
as far as possible
تا انجا که بتوان
micron
01 بتوان 6- متر
tredecillion
عدد یک با 24 صفر بتوان 2
quintillion
عدد یک با 81 صفر بتوان 2
quattuordecillion
عدد یک با 54صفر بتوان 2
his money is more than can
ازانست که بتوان شمرد
undecillion
عدد یک با 63 صفر بتوان 2
evincibly
بطوریکه بتوان اثبات کردن
square
بتوان دوم بردن مجذور کردن
squared
بتوان دوم بردن مجذور کردن
squares
بتوان دوم بردن مجذور کردن
impressibly
بطوریکه بتوان دران تاثیر کرد
ideally
بطوریکه فقط بتوان تصور کرد
so to peaking
اگر بتوان چنین چیزی گفت
squaring
بتوان دوم بردن مجذور کردن
current fund
اموالی که سریعا "بتوان به پول تبدیل کرد
manageably
پنانکه بتوان اداره کردیا از پیش برد
microbar
واحد فشار معادل 01 بتوان 6 داین بر سانتیمترمربع
inestimably
پیش ازانکه بتوان تقدیر کردیا بران بهاگذارد
hand
وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
handing
وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
to ring the changes
کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
it is past cure
از علاجش گذشته است مافوق انست که بتوان علاج کرد
unit cell
کوچکترین چندوجهی را که با یک دستگاه مختصات سه محوری بتوان نشان داد
limit velocity
حداقل سرعت ابتدایی توپ یاخمپاره که بتوان با ان نفوذلازم را به دست اورد
irretrievably
بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
exclusion principle
اگر بتوان مانع استفاده کالا توسط کسانی که حاضر بپرداخت هزینه
to bite the bullet
<idiom>
باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت تا بتوان به مقصد اصلی رسید
inconsiderably
بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
nauseously
بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
lusciously
بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
horridly
بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
indisputable
بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
as
چنانکه
in the event that
چنانکه
how
چنانکه
so that
چنانکه
warden
مسئول
liable
مسئول
frankpledge
مسئول
responsible
<adj.>
مسئول
responsible
مسئول
in charge
<adj.>
مسئول
responsive
مسئول
answerable
مسئول
accountable
مسئول
prettily
چنانکه زیبانماید
insolubly
چنانکه اب نشود
pinchingly
چنانکه فشاراورد
permissively
چنانکه مخیرسازد
admissibleness
چنانکه روا
so to speak
چنانکه گویی
coordinately
چنانکه یکجورباشد
gratifyingly
چنانکه خوشنودسازد
as it deserves
چنانکه باید
expressively
چنانکه مقصودرابرساند
as is well known
چنانکه مشهور
proper
چنانکه شایدوباید
cresuendo
چنانکه صداخردخرد
dilatorily
چنانکه پرشود
immortally
بطور فنا ناپذیر بطور باقی
grossly
بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
indeterminately
بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
poorly
بطور ناچیز بطور غیر کافی
undertaking
جواب گو مسئول
lineman's plier
انبردست مسئول خط
custodian
مسئول سرپرست
liable for damages
مسئول خسارات
issue commissary
مسئول توزیع
custodians
مسئول مرموزات
custodians
مسئول سرپرست
officer on duty
افسر مسئول
account
مسئول بودن
officer in charge
افسر مسئول
custodian
مسئول مرموزات
That's not my province.
من مسئول آن نیستم.
accountable
مسئول حساب
cryptographer
مسئول رمز
to hold responsible
مسئول کردن
to hold responsible
مسئول قراردادن
authoring system
سیستم مسئول
wagon master
مسئول واگن
furnace attendant
مسئول کوره
furnace man
مسئول کوره
helmsman
مسئول سکان
purchasing officer
مسئول خرید
helmsmen
مسئول سکان
supplies officer
مسئول مواد
data administrator
مسئول داده ها
cupola tender
مسئول کوره
Not my department.
<idiom>
من مسئول نیستم.
in charge
<idiom>
مسئول بودن
undertakers
جواب گو مسئول
undertaker
جواب گو مسئول
owenism
اصول عقاید رابرت اون کارخانه دار انگلیس در قرن 91 که شاید بتوان منشاء سوسیالیزم نوینش دانست
invisibly
چنانکه دیده نشود
prettily
بخوبی چنانکه باید
convincingly
چنانکه متقاعد کند
privatively
چنانکه نفی یا استثناکند
interminably
چنانکه تمام نشود
opprobriously
چنانکه رسوایی اورد
pitfully
چنانکه سزاوارنکوهش باشد
perniciously
چنانکه زیان اورد
brilliantly
چنانکه برجسته باشد
meetly
چنانکه باید و شاید
meetly
چنانکه در خور باشد
funnily
چنانکه خنده اورد
decreasingly
چنانکه روبکاهش گذارد
gruesomely
چنانکه وحشت اورد
fitfully
چنانکه بگیردوول کند
heliocentrically
چنانکه ازمرکزخورشیدحساب شود
decrescendo
چنانکه صداخردخردضعیف شود
effusively
چنانکه گویی بریزد
comme il faut
چنانکه باید وشاید
culpably
چنانکه سزاوارسرزنش باشد
gratifyingly
چنانکه خوشی دهد
according as
چنانکه بدان سان که
medially
چنانکه درمیان باشد
meaningly
چنانکه مقصودرا برساند
permissively
چنانکه اجازه بدهد
inexpressively
چنانکه مقصودرا نرساند
inexcusably
چنانکه نتوان معذوردانست
inadmissibly
چنانکه روایاجایز نباشد
irrecoverably
چنانکه بهبودی نپذیرد
invulnerably
چنانکه زخم برندارد
according to his version
چنانکه او شرح میداد
inviolably
چنانکه سزاوارحرمت باشد
data base administrator
مسئول پایگاه داده ها
demolition firing party
گروه مسئول انفجارخرج
shipment sponsor
مسئول ارسال کالاها
captain of the top
مسئول گروه کار
corespondent
مسئول جواب گویی
courier transfer officer
افسر مسئول پیک
tallyman
مسئول کنترل محموله
cryptoguard
مسئول حفافت رمز
be to blame
<idiom>
مسئول کارزشت بودن
anchor detail
نفرات مسئول لنگر
have a hand in
<idiom>
مسئول کاری شدن
ambulanceman
راننده یا مسئول آمبولانس
operations detachment
قسمت مسئول عملیات
irresponsible
غیر مسئول نامعتبر
officer in charge
افسر مسئول اجرا
demolition firing party
گروه مسئول تخریب
explanations
توضیح
paraphrased
توضیح
paraphrases
توضیح
paraphrase
توضیح
paraphrasing
توضیح
illustration
توضیح
explication
توضیح
clarification
توضیح
remark
توضیح
elucidation
توضیح
commented
توضیح
commenting
توضیح
remarks
توضیح
remarking
توضیح
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com