Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (11 milliseconds)
English
Persian
consistently
بطور موافق
harmoniously
بطور موافق
compatibly
بطور موافق
Search result with all words
accommodatingly
بطور موافق راحت
accordantly
بطور موافق یا مطابق چنانکه جور باشد
propitiously
بطور مساعد یا موافق خجسته وار
Other Matches
irretrievably
بطور غیر قابل استرداد جنانکه نتوان برگردانید بطور جبران ناپذیر
inconsiderably
بطور غیر قابل ملاحظه بطور جزئی یا خرد
nauseously
بطور تهوع اور یا بد مزه بطور نفرت انگیز
horridly
بطور سهمناک یا نفرت انگیز بطور زننده
lusciously
بطور خوش مزه یا لذیذ بطور زننده
indisputable
بطور غیر قابل بحث بطور مسلم
sympathetic
موافق
consentient
موافق
consentaneous
موافق
congruous
موافق
amicable
موافق
concordant
موافق
accordant
موافق
consilient
موافق
pro-
له موافق
pro
له موافق
according
موافق
non concurrent
نا موافق
congruent
موافق
agreed
موافق
incompatible
نا موافق
compossible
<adj.>
موافق
compatible
<adj.>
موافق
attuned
موافق
compliant
موافق
respondent
موافق
sympathisers
موافق
sympathizer
موافق
agreeably to
موافق
respondents
موافق
sympathizers
موافق
prosodial
موافق
prosodiacal
موافق
in suit with
موافق
textually
موافق نص
in keeping
موافق
attune
موافق
in suit with
موافق با
agonist muscle
عضله موافق
after ones own heart
موافق دلخواه
at will
موافق میل
non placer
موافق نیستم
yea
رای موافق
fair tide
جریان اب موافق
adapt
موافق بودن
to go along
موافق بودن
in accordance with
مطابق موافق
disagree
موافق نبودن
disagrees
موافق نبودن
disagreeing
موافق نبودن
truly
موافق باحقایق
go along
موافق بودن
favourable
موافق مطلوب
palatably
موافق ذائقه
quarter wind
باد موافق
fair wind
باد موافق
to my satisfaction
موافق دلخواه من
after one's will
موافق میل
friendliest
مهربان موافق
friendlies
مهربان موافق
friendlier
مهربان موافق
prorenata
نسبت موافق
fellow countryman
موافق شدن
prorenata
شخص موافق
fellow countryman
موافق کردن
disagreed
موافق نبودن
string along
موافق بودن
rationally
موافق عقل
placet
رای موافق
shaken
موافق شیوه
accomodating
راحت موافق
see eye to eye
<idiom>
موافق بودن
satisfactorily
موافق دلخواه
friendly
مهربان موافق
poorly
بطور ناچیز بطور غیر کافی
grossly
بطور درشت یا برجسته بطور غیرخالص
indeterminately
بطور نامعین یا غیرمحدود بطور غیرمقطوع
immortally
بطور فنا ناپذیر بطور باقی
to agree on something
موافق بودن با چیزی
no cigar
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
in tune
<idiom>
با یکدیگر موافق بودن
comkpliant
موافق اجابت کننده
genetically
موافق علم پیدایش
physically
موافق علم فیزیک
scientifically
موافق اصول علمی
concurring opinion
رای موافق مشروط
to a toa praposal
باپیشنهادی موافق بودن
to bring in to line
وفق دادن موافق
no deal
<idiom>
موافق نبودن ،رد کردن
harmonious
موزون سازگار موافق
geometrically
موافق علم هندسه
crony
رفیق موافق هم اطاق
geodetically
موافق قاعده پیمایش
cronies
رفیق موافق هم اطاق
genealogically
موافق شجره نامه
naturalistic
موافق با اصول طبیعی
quite the thing
موافق سبک روز
pros and cons
موافق و مخالف طرفداران و منتقدان
harmonizing
موافق کردن هم اهنگ شدن
to put over a play
موافق بدادن نمایشی شدن
she always had her way
همیشه موافق میل اوعمل می شد
physiognomically
موافق علم قیافه شناسی
gastronomically
موافق علم خوب خوردن
in obdience to
برای اطاعت از موافق امر
harmonises
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonising
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonize
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonized
موافق کردن هم اهنگ شدن
harmonizes
موافق کردن هم اهنگ شدن
agree
موافقت کردن موافق بودن
agrees
موافقت کردن موافق بودن
fall in
مطابقت کردن موافق شدن
agreeing
موافقت کردن موافق بودن
adapting
وفق دادن موافق بودن
harmonised
موافق کردن هم اهنگ شدن
adapts
وفق دادن موافق بودن
bandae jireugi
ضربه دست موافق ایستادن
irish bull
بیان بظاهر موافق و درحقیقت مخالف
pragmatize
موافق دلائل عقلی تعبیر کردن
concurrent
دریک وقت واقع شونده موافق
keep up with the times
موافق اوضاع و اداب روزرفتار کردن
live up to one's principles
موافق مرام خود رفتار کردن
I agree with you completely.
من کاملا با نظر شما موافق هستم.
physico theology
حکمت الهی موافق اصول طبیعی
To view something approvingly ( favourably ) .
چیزی را با نظر موافق ( مساعد ) نگریستن
incisively
بطور نافذ بطور زننده
improperly
بطور غلط بطور نامناسب
indecorously
بطور ناشایسته بطور نازیبا
genuinely
بطور اصل بطور بی ریا
martially
بطور جنگی بطور نظامی
abusively
بطور ناصحیح بطور دشنام
latently
بطور ناپیدا بطور پوشیده
arguing
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
homosexuals
دارای احساسات جنسی نسبت به جنس موافق
homosexual
دارای احساسات جنسی نسبت به جنس موافق
The pros and cons ( of something ) .
جنبه های موافق ومخالف ( مثبت ومنفی )
argues
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
argue
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
argued
بحث در باره چیزی که در مورد آن موافق نیستید
chronologize
بترتیب زمان قراردادن موافق تاریخ مرتب کردن
packs
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
package
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
packaged
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
packages
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
pack
توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
scholastically
موافق اصول اموزشگاهها مطابق منطق قدیمی ها طلبه وار
layer
بخشی که موافق قالب به کدها و تقاضا برای اتصال شروع /خاتمه است
layers
بخشی که موافق قالب به کدها و تقاضا برای اتصال شروع /خاتمه است
irrevocably
بطور تغییر ناپذیر بطور چاره ناپذیر
live up to
<idiom>
طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
phrenologically
ازروی علم براهین جمجمه موافق قواعد این علم
well assorted
جور دارای کالا یا اجناس جور موافق سازگار
to little up to one's principl
اصول و مرام خود را اجراکردن موافق مرام خودزیستن
inexplicably
بطور غیر قابل توضیح چنانکه نتوان توضیح داد بطور غیر قابل تغییر
flabbily
بطور شل و ول
lastingly
بطور پا بر جا
confusedly
بطور در هم و بر هم
meanly
بطور بد
wetly
بطور تر
transtively
بطور
streakily
بطور خط خط
loosely
بطور شل یا ول
atilt
بطور کج
inanimately
بطور بیجان
inefficaciously
بطور بی فایده
industriously
بطور ساعی
interjectionally
بطور معترضه
intemperately
بطور نامعتدل
indecently
بطور ناشایسته
indissolubly
بطور پایدار
indispansably
بطور ضروری
inexpressibly
بطور نگفتنی
inductively
بطور قیاس
intelligibly
بطور مفهوم
intermediately
بطور میانه
intermediately
بطور متوسط
indefeasibly
بطور پابرجا
indispensably
بطور حتمی
indicatively
بطور اشاره
indicatively
بطور اخباری
indiscretely
بطور یک پارچه
irrefragably
بطور تردیدناپذیر
in sum
بطور مختصرومفید
irrefragably
بطور بی جواب
inviolably
بطور مصون
invcersely
بطور وارونه
interruptedly
بطور گسیخته
indissolubly
بطور غیرقابل حل
interruptedly
بطور غیرمسلسل
intransitively
بطور لازم
inadmissibly
بطور ناروا
inconveniently
بطور نامناسب
inaccurately
بطور نادقیق
inaccurately
بطور نادرست
irrelatively
بطور نامربوط
incommunicatively
بطور کم امیزش
insignificantly
بطور جزئی
infernally
بطور جهنمی
incompatibly
بطور ناسازگار
incomprehensibly
بطور نامفهوم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com