English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (30 milliseconds)
English Persian
adduct بمرکز نزدیک کردن
Other Matches
insides نزدیک بمرکز
inside نزدیک بمرکز
closes نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
closer نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
closest نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
close نزدیک شدن احاطه کردن نزدیک
find touch بیرون فرستادن توپ نزدیک خط دروازه برای تجمع نزدیک
insides ناحیه نزدیک سبد بسکتبال نزدیک به تور والیبال قسمتی از بدن اسکیت باز که بسمت پیچ است منطقه دورخیز
inside ناحیه نزدیک سبد بسکتبال نزدیک به تور والیبال قسمتی از بدن اسکیت باز که بسمت پیچ است منطقه دورخیز
inshore نزدیک کرانه نزدیک ساحل
point bland بسیار نزدیک در مسافت نزدیک
approximates نزدیک کردن
approximated نزدیک کردن
approximate نزدیک کردن
To turn into cash. به پول نزدیک کردن
transverse adduction نزدیک کردن افقی
to trun to a بصرفه نزدیک کردن
ride herd on <idiom> از نزدیک دیدن وکنترل کردن
osculate تماس نزدیک حاصل کردن
range alongside نزدیک کردن ناو به ناوی دیگر
near all نزدیک کردن شانههای حریف به تشک
approached نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
approaches نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
approach نزدیک شدن داخل گفتگو شدن مسیر نزدیک شدن هواپیما به باند فرودتقرب
hovering پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
see for oneself از نزدیک مشاهده کردن بچشم خود دیدن
alliterate چند کلمهء نزدیک بهم را با یک حرف اغاز کردن
aggress نزدیک کردن حمله کردن
the sun is near setting افتاب نزدیک بغروب کردن یانزدیک است غروب کند
to catch at something برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
mid wicket توپزن نزدیک توپ انداز توپگیر طرفین میله نزدیک توپ انداز
clinching نزدیک شدن شمشیرباز به حریف بگونه ایکه رد و بدل کردن ضربه ناممکن شود
clinch نزدیک شدن شمشیرباز به حریف بگونه ایکه رد و بدل کردن ضربه ناممکن شود
clinches نزدیک شدن شمشیرباز به حریف بگونه ایکه رد و بدل کردن ضربه ناممکن شود
clinched نزدیک شدن شمشیرباز به حریف بگونه ایکه رد و بدل کردن ضربه ناممکن شود
approach lane مسیر نزدیک شدن به ساحل خطوط نزدیک شدن به ساحل
best gold تیری که نزدیک به نشان اصابت کرده تیری که نزدیک به مرکزهدف اصابت کرده باشد
forby نزدیک
foreby نزدیک
closest نزدیک
vicinal نزدیک
proximate نزدیک
near نزدیک
close-ups از نزدیک
closes نزدیک
closer نزدیک
forbye نزدیک
on the eve of نزدیک
in sight نزدیک
nearby نزدیک
close by نزدیک
at hand نزدیک
forbye از نزدیک
up against <idiom> نزدیک به
upcoming نزدیک
neared نزدیک
on the verge of نزدیک به
near- نزدیک
fast by نزدیک
nigh نزدیک
not ahunderd mails flom نزدیک
near by نزدیک
next door to نزدیک
beside نزدیک
towards نزدیک
near by نزدیک به
near at hand نزدیک
narrowly از نزدیک
imminent نزدیک
neighbouring نزدیک
approaching نزدیک
forthcoming نزدیک
up to <idiom> نزدیک به
nears نزدیک
nearing نزدیک
contiguous نزدیک
nearest نزدیک
nearer نزدیک
by از نزدیک
adjacent نزدیک
accessible نزدیک
near upon نزدیک
hard by نزدیک
caudal نزدیک به دم
cephalo نزدیک به سر
close نزدیک
forby از نزدیک
close aboard نزدیک
hand to hand نزدیک
hand-to-hand نزدیک
close up از نزدیک
to gain ground upon نزدیک
close-up از نزدیک
accede نزدیک شدن
by نزدیک کنار
short-range نزدیک برد
neared نزدیک به ضربه
close coordination هماهنگی نزدیک
upcoming دراتیه نزدیک
to come by نزدیک شدن
close in نزدیک شدن
acceded نزدیک شدن
accedes نزدیک شدن
converged به هم نزدیک شدن
converges به هم نزدیک شدن
converging به هم نزدیک شدن
parotic نزدیک به گوش
in نزدیک دم دست
shorter نزدیک تور
besides بعلاوه نزدیک
near-sighted نزدیک بین
acceding نزدیک شدن
paulo postfuture اینده نزدیک
approachable نزدیک شدنی
to be on the way نزدیک شدن
grazes نزدیک به زمین
in the near future در آینده نزدیک
near sighted نزدیک بین
in- نزدیک دم دست
graze نزدیک به زمین
in نزدیک ساحل
draw on نزدیک شدن
grazed نزدیک به زمین
accost نزدیک کشیدن
short sighted نزدیک بین
draw near نزدیک شدن
to draw near or nigh نزدیک شدن
hand in glove خیلی نزدیک
in- نزدیک ساحل
deep نزدیک به هدف
deeper نزدیک به هدف
low نزدیک سبد
approaches نزدیک شدن
going on نزدیک شدن
close supervision نظارت نزدیک
upstream نزدیک به سرچشمه
close range فاصله نزدیک
hail fellow صمیمی نزدیک
near sightedness نزدیک بینی
near sight نزدیک بینی
myopy نزدیک بینی
cypres تقریبی نزدیک
short range نزدیک برد
toward(s) evening نزدیک به عصر
near by دم دست نزدیک
come by نزدیک شدن
Near East خاور نزدیک
nearer the end نزدیک تر بیابان
near shore نزدیک به ساحل
near point نقطه نزدیک
nearsightedness نزدیک بینی
almost بطور نزدیک
neighbor همسایه نزدیک
whitish نزدیک به سفید
close support پشتیبانی نزدیک
odd comeshortly روز نزدیک
odd comeshortly اینده نزدیک
subsaturated نزدیک به اشباع
near- نزدیک به ضربه
hand and glove خیلی نزدیک
myopia نزدیک بینی
far and near دور و نزدیک
shortest نزدیک تور
erelong در اینده نزدیک
parahepatic نزدیک جگر
on the simmer نزدیک بجوش
subcentral نزدیک مرکز
subapical نزدیک راس
of kin نزدیک همانند
adjoining نزدیک مجاور
near نزدیک به ضربه
close range مسافت نزدیک
short-sighted نزدیک بین
converge به هم نزدیک شدن
close price قیمت نزدیک
immediate flanks جناحین نزدیک
nearsighted نزدیک بین
subadult نزدیک سن تکلیف
paranephric نزدیک گرده
accost نزدیک شدن
closest نزدیک به ناو
at پهلوی نزدیک
infighting نبرد نزدیک
closes نزدیک بهم
inextremis نزدیک بمرگ
gain on نزدیک شدن به
closes نزدیک به ناو
inapproachable نزدیک نشدنی
one of these days دراینده نزدیک
recent memory حافظه نزدیک
neighbors نزدیک مجاور
approach نزدیک شدن
accosting نزدیک کشیدن
stand by <idiom> نزدیک بودن
keep back نزدیک نشوید
toward نزدیک به مقارن
paranasal نزدیک بینی
neighbours نزدیک مجاور
neighbour نزدیک مجاور
accosts نزدیک کشیدن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com