English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (26 milliseconds)
English Persian
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
Other Matches
lift off جهش اولیه موشک یا گلوله هنگام شروع پرتاب جدا شدن از سکو
missile گلوله موشک
missiles گلوله موشک
aeroballistics فن پرتاب گلوله یا موشک درفضا
subscribed تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribes تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribe تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
subscribing تعهد یا تعهد پرداخت کردن در پرداخت مبلغی شرکت کردن موافقت کردن با
clue گلوله کردن بشکل کلاف یا گلوله نخ درامدن
clues گلوله کردن بشکل کلاف یا گلوله نخ درامدن
start off شروع کردن شروع شدن
keels حمال کشتی صفحات اهن ته کشتی وارونه کردن
keel حمال کشتی صفحات اهن ته کشتی وارونه کردن
set up مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
bombing بمباران کردن گلوله باران کردن
to wind up کوک کردن اماده کردن گلوله
bombard بمباران کردن گلوله باران کردن
bombarded بمباران کردن گلوله باران کردن
bombards بمباران کردن گلوله باران کردن
bombarding بمباران کردن گلوله باران کردن
turn on <idiom> روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
to set about شروع کردن مبادرت کردن بکاری
launch a missile موشک پرتاب کردن
missile موشک باران کردن
missiles موشک باران کردن
launch به اب انداختن کشتی
launching به اب انداختن کشتی
To launch a ship (boat). کشتی به آب انداختن
launches به اب انداختن کشتی
launched به اب انداختن کشتی
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
letter of marque پروانه دستگیر کردن کشتی بازرگانی دشمن و غارت کردن اتباع ایشان
aborts سقوط کردن موشک یا هواپیما
aborted سقوط کردن موشک یا هواپیما
aborting سقوط کردن موشک یا هواپیما
abort سقوط کردن موشک یا هواپیما
end انداختن گوی جک وسایر گویها از نقطه شروع به انطرف چمن
ends انداختن گوی جک وسایر گویها از نقطه شروع به انطرف چمن
ended انداختن گوی جک وسایر گویها از نقطه شروع به انطرف چمن
tie up <idiom> لنگر انداختن (کشتی)
to get a ship under way کشتی ای راراه انداختن
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
skyrocketed مثل موشک بهوا پرتاب کردن
skyrockets مثل موشک بهوا پرتاب کردن
skyrocket مثل موشک بهوا پرتاب کردن
skyrocketing مثل موشک بهوا پرتاب کردن
docl pass گواهی که پس از پرداخت هزینههای لنگرگاه به صاحب کشتی داده میشود
bareboat charter ضمانت نامه تضمین حرکت کشتی و پرداخت مخارج پرسنل ان
retard درخواست دیدبان برای عقب انداختن زمان پرتاب گلوله بعداز تیر روشن کننده
retarding درخواست دیدبان برای عقب انداختن زمان پرتاب گلوله بعداز تیر روشن کننده
retards درخواست دیدبان برای عقب انداختن زمان پرتاب گلوله بعداز تیر روشن کننده
initiating اغاز کردن شروع کردن
initiated اغاز کردن شروع کردن
initiate اغاز کردن شروع کردن
launches شروع کردن اقدام کردن
push off <idiom> ترک کردن ،شروع کردن
initiates اغاز کردن شروع کردن
launch شروع کردن اقدام کردن
launching شروع کردن اقدام کردن
launched شروع کردن اقدام کردن
lead off <idiom> شروع کردن ،باز کردن
bullet-proof ضد گلوله کردن
clew گلوله کردن
ball گلوله کردن
to round up گلوله کردن
smooth the paint رنگ کردن و پرداخت کردن
spends پرداخت کردن خرج کردن
ro rub up خمیر کردن پرداخت کردن
spend پرداخت کردن خرج کردن
shell off گلوله باران کردن
lack vt با گلوله سوراخ کردن
spots مشاهده کردن گلوله ها
discharge خالی کردن گلوله
spot مشاهده کردن گلوله ها
slug گلوله باران کردن
shoots پرتاب کردن گلوله
slugged گلوله باران کردن
slugs گلوله باران کردن
shoot پرتاب کردن گلوله
cannonade گلوله باران کردن
put in hand شروع کردن
commence شروع کردن
commenced شروع کردن
commences شروع کردن
embark upon شروع کردن
commencing شروع کردن
streek شروع کردن
kick off <idiom> شروع کردن
get one's feet wet <idiom> شروع کردن
get off on the wrong foot <idiom> بد شروع کردن
set in شروع کردن
tee off شروع کردن
to strike into شروع کردن
embark شروع کردن
embarked شروع کردن
embarking شروع کردن
take up <idiom> شروع کردن
set about <idiom> شروع کردن
embarks شروع کردن
reopened دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopen دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopening دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
reopens دوباره شروع کردن سراغاز دوباره کردن بازگشتن به سرفصل
to roll a huge snowball گلوله بزرگی از برف درست کردن
scour پرداخت کردن
pays پرداخت کردن
disburses پرداخت کردن
burnish پرداخت کردن
furbishing پرداخت کردن
scours پرداخت کردن
scoured پرداخت کردن
burnishes پرداخت کردن
furbish پرداخت کردن
disbursing پرداخت کردن
buffer پرداخت کردن
tumbles پرداخت کردن
pay پرداخت کردن
paying پرداخت کردن
planish پرداخت کردن
pay off پرداخت کردن
furbishes پرداخت کردن
disburse پرداخت کردن
disbursed پرداخت کردن
polishes پرداخت کردن
polish پرداخت کردن
tumble پرداخت کردن
to finish off پرداخت کردن
tumbled پرداخت کردن
furbished پرداخت کردن
come to blows <idiom> شروع به جنگیدن کردن
pipe up شروع به نی زدن کردن
dig in <idiom> شروع به خوردن کردن
to break into a run شروع کردن به دویدن
to start from the beginning [to start afresh] از آغاز شروع کردن
start up <idiom> بازی را شروع کردن
open fire شروع به تیراندازی کردن
to start شروع کردن به دویدن
blast-off شروع بپرواز کردن
get in on the ground floor <idiom> ازابتدا شروع کردن
to go [fall] together by the ears [outdated] <idiom> شروع به دعوی کردن
To start from scratch . از هیچ شروع کردن
launched شروع کردن حمله
set to با اشتیاق شروع کردن
attempting to steal شروع کردن به سرقت
do up شروع بکار کردن
launching شروع کردن حمله
to start [for] شروع کردن رفتن [به]
tune up شروع باواز کردن
warm up شروع کردن به کار
to open fire شروع به اتش کردن
launches شروع کردن حمله
blast off شروع بپرواز کردن
set-to با اشتیاق شروع کردن
launch شروع کردن حمله
to f. a laughing شروع بخنده کردن
set-tos با اشتیاق شروع کردن
to gather way شروع بحرکت کردن
rearming تجدیداماد مهمات درانبارها مسلح کردن مجدد ماسوره یاچاشنی بمب یا موشک
stabilization برقرار کردن تعادل یاثبات گلوله در مسیر
reimburse باز پرداخت کردن
reimbursed باز پرداخت کردن
smoothing صاف کردن پرداخت
pay at sight نقدا" پرداخت کردن
pay in advance پیش پرداخت کردن
dabbing پرداخت کردن سنگ
reimbursing باز پرداخت کردن
buff با چرم پرداخت کردن
file ساییدن پرداخت کردن
filed ساییدن پرداخت کردن
payment in advance پیش پرداخت کردن
buffs با چرم پرداخت کردن
curry پرداخت کردن چرم
pay off تسویه کردن پرداخت
curries پرداخت کردن چرم
give دادن پرداخت کردن
giving دادن پرداخت کردن
reimburses باز پرداخت کردن
gives دادن پرداخت کردن
die burnish پرداخت کردن حدیدهای
to polish off با شتاب پرداخت کردن
begin اغاز نهادن شروع کردن
attempting قصد کردن شروع به جرم
attempts قصد کردن شروع به جرم
attempted قصد کردن شروع به جرم
attempt قصد کردن شروع به جرم
to get to شروع کردن دست گرفتن
to push off شروع کردن بیرون رفتن
attempting to commit rape شروع کردن به تجاوز جنسی
to come to one's senses شروع به فکر عاقلانه کردن
attempting to commit murder شروع کردن به قتل عمد
scratch the surface <idiom> تازه شروع به کار کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com