Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English
Persian
hang out
<idiom>
به بطالت گذراندن روزگار کردن
Other Matches
hang around
وقت را به بطالت گذراندن
To wreck some ones life .
روزگار کسی راسیاه کردن
make ends meet
<idiom>
باپول شخصی گذران روزگار کردن
inanity
بطالت
idly
به بطالت
vanity
بطالت
idless
بیهودگی بطالت
lounging
وقت گذرانی به بطالت
lounges
وقت گذرانی به بطالت
lounged
وقت گذرانی به بطالت
idlesse
بیکاری تنبلی بطالت
lounge
وقت گذرانی به بطالت
idleness
بیکاری تنبلی بطالت
fares
گذراندن گذران کردن
while
سپری کردن گذراندن
fare
گذراندن گذران کردن
fared
گذراندن گذران کردن
faring
گذراندن گذران کردن
get on
گذران کردن گذراندن
stand off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-offs
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
times
روزگار
timed
روزگار
in the days of
در روزگار
time
روزگار
in this day and age
<adv.>
در این روزگار
period
روزگار نوبت
period
وقت روزگار
the days of old
روزگار پیشین
at the present day
<adv.>
در این روزگار
periods
وقت روزگار
periods
روزگار نوبت
nowadays
<adv.>
در این روزگار
reverses of fortune
برگشت روزگار
in ancient times
در روزگار باستانی
world
عالم روزگار
these days
<adv.>
در این روزگار
hard time
روزگار سخت
worlds
عالم روزگار
foretime
روزگار پیشین
langsyne
در روزگار پیشین
dame fortune
مادر روزگار
f. and reflux
تغییرات روزگار
aftertime
روزگار واپسین
the hand of the time
دست روزگار
antiquities
روزگار باستان قدمت
antiquity
روزگار باستان قدمت
neo hebraic age
روزگار پیسن سنگ
to beat the living daylights out of someone
<idiom>
دمار از روزگار کسی درآوردن
To know the vicessetudes ( up and downs ) of life .
سرد وگرم روزگار را چشیدن
Saadi was a giant among men .
سعدی از مردان بزرگ روزگار بود
infltrate
با تراوش گذراندن تراوش کردن
averts
گذراندن
surviving
گذراندن
to make a shift
گذراندن
survives
گذراندن
survived
گذراندن
survive
گذراندن
to rime away one's time
گذراندن
to have a rough time
بد گذراندن
averting
گذراندن
to be at ease
به گذراندن
passes
گذراندن
passed
گذراندن
avert
گذراندن
averted
گذراندن
pass
گذراندن
to rub through or along
بسختی گذراندن
temporised
وقت گذراندن
idled
وقت گذراندن
idle
وقت گذراندن
piddles
وقت گذراندن
leach
از صافی گذراندن
piddled
وقت گذراندن
temporalize
وقت گذراندن
to laugh away
با خنده گذراندن
idlest
وقت گذراندن
temporizes
وقت گذراندن
to rough it
سخت گذراندن
aestivate
تابستان را گذراندن
niggled
وقت گذراندن
filrate
از صافی گذراندن
temporized
وقت گذراندن
niggles
وقت گذراندن
play away
به بازی گذراندن
temporize
وقت گذراندن
filtering
از صافی گذراندن
temporizing
وقت گذراندن
Sunday
یکشنبه را گذراندن
Sundays
یکشنبه را گذراندن
belate
ازموقع گذراندن
to enjoy oneself
خوش گذراندن
temporising
وقت گذراندن
filtration
از صافی گذراندن
token passing
گذراندن نشانه
piddle
وقت گذراندن
idles
وقت گذراندن
niggle
وقت گذراندن
to sleep away one's time
بخواب گذراندن
to gain time
به بهانه گذراندن
temporises
وقت گذراندن
To overstep the mark. To go too far.
از حد معمول گذراندن
interlace
ازهم گذراندن
laugh away
با خنده گذراندن
serve one's term of imprisonment
حبس خود را گذراندن
temporalize
بدفع الوقت گذراندن
To pass a bI'll through parliament .
لایحه یی را از مجلس گذراندن
jauk
بیهوده وقت گذراندن
grips
بریدگی برای گذراندن اب
to stay overnight
مدت شب را
[جایی]
گذراندن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself .
از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
dillydally
بیهوده وقت گذراندن
to mope a way
به افسردگی و پکری گذراندن
to muck a bout
بیهوده وقت گذراندن
loaf
وقت را بیهوده گذراندن
passed
گذراندن تصویب شدن
passes
گذراندن تصویب شدن
temporizing
بدفع الوقت گذراندن
temporizes
بدفع الوقت گذراندن
temporized
بدفع الوقت گذراندن
pass
گذراندن تصویب شدن
to lop a bout
بیهوده وقت گذراندن
weekends
تعطیل اخرهفته را گذراندن
outwear
کهنه شدن گذراندن
grip
بریدگی برای گذراندن اب
gripped
بریدگی برای گذراندن اب
gripping
بریدگی برای گذراندن اب
moon
بیهوده وقت گذراندن
weekend
تعطیل اخرهفته را گذراندن
moons
بیهوده وقت گذراندن
to loaf a way one's time
بیهوده وقت گذراندن
lobbied
برای گذراندن لایحهای
get through
به پایان رساندن گذراندن
temporising
بدفع الوقت گذراندن
temporises
بدفع الوقت گذراندن
infltrate
از سوراخهای صافی گذراندن
temporised
بدفع الوقت گذراندن
procrastinating
بدفع الوقت گذراندن
procrastinates
بدفع الوقت گذراندن
procrastinated
بدفع الوقت گذراندن
procrastinate
بدفع الوقت گذراندن
lobby
برای گذراندن لایحهای
dawdling
بیهوده وقت گذراندن
dawdles
بیهوده وقت گذراندن
lobbies
برای گذراندن لایحهای
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
to talk away
بصحبت یاگفتگو گذراندن
temporize
بدفع الوقت گذراندن
dawdle
بیهوده وقت گذراندن
dawdled
بیهوده وقت گذراندن
To review the past in ones minds eye .
گذشته را از نظر گذراندن
reeve
طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
pass
گذرگاه کارت عبور گذراندن
To get a pass.
امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
to loaf a way one's time
وقت خود را ببطالت گذراندن
passes
گذرگاه کارت عبور گذراندن
To bring something to someones attention .
چیزی را ازنظر کسی گذراندن
to p at or in an occpation
بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
passed
گذرگاه کارت عبور گذراندن
testamur
گواهی نامه گذراندن امتحانات
convalesce
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snoozes
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
dally
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
snoozed
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozing
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
convalescing
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snooze
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
dallies
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
convalesces
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
serve
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
dallying
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
peels
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
peel
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
convalesced
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
to pull any one across a river
کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
serves
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
served
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
dallied
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
passed
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passes
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company
پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
pass
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
reeve
ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
make a living
<idiom>
پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
push ball
بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
point after touchdown
[یک امتیاز با گذراندن توپ بر فراز دروازه با ضربه پا پس از کسب شش امتیاز با رسیدن به پشت خط پایان]
aestivate
رخوت تابستانی داشتن تابستان را بحال رخوت گذراندن
slug
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugged
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugs
یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
wear stripes
دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
throughput capacity
فرفیت عبور دهی کالا فرفیت تخلیه و عبوردهی بارانداز یا اسکله فرفیت گذراندن کالا
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com