Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English
Persian
in service
به خاطر خدمت
Search result with all words
carded for record
معافیت از خدمت به خاطر ثبت درپرونده
Other Matches
careers
شغل مدت خدمت دوران خدمت خدمت
careering
شغل مدت خدمت دوران خدمت خدمت
careered
شغل مدت خدمت دوران خدمت خدمت
career
شغل مدت خدمت دوران خدمت خدمت
duty assignment
واگذار کردن وفیفه گماردن به خدمت تعیین محل خدمت شغل دادن
wait on
خدمت رسیدن و خدمت کردن
You can rest assured.
خاطر جمع باشید (اطمینان خاطر داشته باشید )
dishonorable discharge
اخراج از خدمت به علت عدم صلاحیت اخراج از خدمت
wait upon
پیشخدمتی کردن خدمت رسیدن و خدمت کردن
sake
خاطر
on account of somebody
[something]
به خاطر
Due to
به خاطر
minds
خاطر
minding
خاطر
mind
خاطر
behalf
خاطر
remembrance
خاطر
for the love of
به خاطر,
for his sake
به خاطر او
amativeness
خاطر خواهی
spontaneous generation
بطیب خاطر
gladly
با مسرت خاطر
self gratification
ترضیه خاطر
solace
تسلیت خاطر
for his sake
برای خاطر او
in view of
<idiom>
به خاطر اینکه
free will
طیب خاطر
peace of mind
اسودگی خاطر
of ones own accord
بطیب خاطر
gladness
مسرت خاطر
sure
خاطر جمع
ex officio
به خاطر شغل
uneasiness
خاطر تشویش
surest
خاطر جمع
tranquillity
اسایش خاطر
downhearted
<adj.>
افسرده خاطر
to imprint on the mind
در خاطر نشاندن
tranquility
اسایش خاطر
attentions
خاطر حواس
attention
خاطر حواس
security
اسایش خاطر
umbrageous
رنجیده خاطر
depressed
<adj.>
افسرده خاطر
despondent
<adj.>
افسرده خاطر
surer
خاطر جمع
to escape one's memory
از خاطر رفتن
leisurely
بافراغت خاطر
lacerated
خاطر ازرده
for pity's sake
برای خاطر خدا
to impress on the mind
خاطر نشان کردن
For your sake .
محض خاطر شما
For Gods ( goodness , pitys , meucys ) sake .
محض خاطر خدا
relief
ترمیم اسایش خاطر
put one's finger on something
<idiom>
کاملابه خاطر آوردن
in the interests of truth
برای خاطر راستی
take it out on
<idiom>
بی محلی به خاطر عصبانیت
for ones own hand
به خاطر خود شخص
for nothing
برای خاطر هیچ
depend upon it
خاطر جمع باشید
point
خاطر نشان کردن
for a mere nothing
برای خاطر هیچ
for god's sake
برای خاطر خدا
stamp on the mind
خاطر نشان کردن
for a song
<idiom>
به خاطر پول کمی
to stamp on the mind
خاطر نشان کردن
for mercy sake
برای خاطر خدا
nuisances
مایه تصدیع خاطر
accorded
دلخواه طیب خاطر
for reasons of safety
به خاطر دلایل امنیتی
to feel sure
خاطر جمع بودن
spontaneously
به طیب خاطر بی اختیار
accord
دلخواه طیب خاطر
certes
خاطر جمعی تحقیق
for security reasons
به خاطر دلایل امنیتی
accords
دلخواه طیب خاطر
inorder to
به خاطر اینکه برای
nuisance
مایه تصدیع خاطر
to imprint on the mind
خاطر نشان کردن
to call somebody to
[for]
something
پی کسی فرستادن به خاطر چیزی
composedly
به ارامی- به اسودگی- بااسایش خاطر
that is why
به خاطر این است که چرا
a small grimace
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
pout
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
trap
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
moue
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
ex gratia
به خاطر میل یا علاقهی شخصی
take to task
<idiom>
به خاطر اشتباه سرزنش شدن
ring a bell
<idiom>
یک مرتبه موضوعی را به خاطر آوردن
come into one's own
<idiom>
به خاطر شرایط خوب رفتارکردن
solatium
غرامت برای ترضیه خاطر
pursuit of happiness
به دنبال رضایت خاطر
[خرسندی]
unspontaneous
بدون طیب خاطر زورکی
heart sease
اسایش قلب اسودگی خاطر
troubler
موجب تصدیع خاطر مزاحمت
I have to study
من درس دارم به همین خاطر کم میمونم
secure
بی خطر خاطر جمع مطمئن
fixations
خیره شدگی تعلق خاطر
fixation
خیره شدگی تعلق خاطر
secures
بی خطر خاطر جمع مطمئن
gob
[British E]
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
you must w the signal
ناهار را برای خاطر من معطل نکنید
We were all so anxious about you.
ما همه به خاطر تو اینقدر نگران بودیم.
i do it in your interest
به خاطر شما این کار رامیکنم
to languish
پژولیدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
Peeping Toms
نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
guerrillas
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
guerillas
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
He did it for the sake of his family .
محض خاطر خانواده اش این کاررا کرد
sue somebody for damages
کسی را به خاطر زیانی تحت تعقیب قراردادن
He seems to have a lot of confidence.
خیلی خاطر جمع ( مطمئن ) بنظر می رسد
guerrilla
جنگجوی غیرنظامی که به خاطر عقیده سیاسی می جنگد
Peeping Tom
نام خیاطی که به خاطر هیز نگری کور شد
to languish
هرز رفتن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
de minimis exception
به خاطر جزئی بودن استثنا به حساب آمدن
unprompted
ناشی از طیب خاطر خودبخود بی اختیار خودرو
i did it only for your sake
برای خاطر شما این کار راکردم و بس
to languish
ضایع شدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
to languish
فاسد شدن
[به خاطر جایی یا وضعیتی ناخوشایند]
sorb
خدمت
on duty
سر خدمت
on service
سر خدمت
office
خدمت
duty
خدمت
service
خدمت
serviced
خدمت
offices
خدمت
to pull
[British E]
/ make
[American E]
a face
شکلک در آوردن
[به خاطر قهر بودن]
[اصطلاح روزمره]
servants
پیش خدمت
while on duty
حین خدمت
record of service
سابقه خدمت
ready for duty
اماده خدمت
public service
خدمت بجامعه
on duty
درحین خدمت
veteran service
خدمت سربازی
one's service
خدمت یکسره
desertion
ترک خدمت
servant
پیش خدمت
personal service
خدمت شخصی
to wait
خدمت رسیدن
service medal
نشان خدمت
service obligation
تضمین خدمت
casket
کلاه خدمت
service stairs
پلکان خدمت
service uniform
اونیفرم خدمت
shipmate
هم خدمت درناو
shore duty
خدمت ساحل
caskets
کلاه خدمت
draft
به خدمت فراخواندن
drafted
به خدمت فراخواندن
active service
خدمت کادرثابت
au pair
خدمت تهاتری
sea duty
خدمت دریا
service calls
شیپور خدمت
service cap
کلاه خدمت
service contract
قرارداد خدمت
drafts
به خدمت فراخواندن
desertion
فرار از خدمت
obliging
اماده خدمت
chancery
در ان خدمت میکند
compulsory service
خدمت وفیفه
conscription
خدمت اجباری
serves
خدمت کردن به
duty station
محل خدمت
exempt from duty
معاف از خدمت
au pairs
خدمت تهاتری
extra duty
خدمت اضافی
carded for record
از خدمت صف معاف
off duty
خارج از خدمت
national service
خدمت ملی
attendances
خدمت ملازمت
attendance
خدمت ملازمت
active federal service
خدمت کادر
military service
خدمت نظامی
bad conduct discharge
اخراج از خدمت
be off one's duty
سر خدمت نبودن
breach of duty
ترک خدمت
serves
در خدمت بودن
serve
خدمت کردن
dismissals
اخراج از خدمت
dismissal
اخراج از خدمت
ministers
خدمت کردن
information service
خدمت اطلاعاتی
minister
خدمت کردن
ministrant
خدمت کننده
ministration
اداره خدمت
honorable service
خدمت با افتخار
serve
در خدمت بودن
serves
خدمت کردن
served
خدمت کردن به
served
در خدمت بودن
served
خدمت کردن
general discharge
خاتمه خدمت
serve
خدمت کردن به
half pay
حق انتظار خدمت
recognizing
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizes
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognize
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
recognising
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognises
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com