English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (45 milliseconds)
English Persian
run out <idiom> به زور بیرون کردن ،اخراج کردن
Search result with all words
swap بیرون کردن
swapped بیرون کردن
swaps بیرون کردن
swopped بیرون کردن
swopping بیرون کردن
swops بیرون کردن
deportation تبعید و بیرون کردن فردخارجی از کشور
solicit بیرون کشیدن وسوسه کردن
solicited بیرون کشیدن وسوسه کردن
soliciting بیرون کشیدن وسوسه کردن
solicits بیرون کشیدن وسوسه کردن
force بیرون کردن
forces بیرون کردن
forcing بیرون کردن
drive عقب نشاندن بیرون کردن
drives عقب نشاندن بیرون کردن
remove بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
removes بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
removing بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
eliminate بیرون کردن
eliminated بیرون کردن
eliminates بیرون کردن
eliminating بیرون کردن
flange لبه دار کردن لبه بیرون امده چرخ
flanges لبه دار کردن لبه بیرون امده چرخ
extract بیرون کشیدن استخراج کردن
extracted بیرون کشیدن استخراج کردن
extracting بیرون کشیدن استخراج کردن
extracts بیرون کشیدن استخراج کردن
evict مستردداشتن بیرون کردن
evicted مستردداشتن بیرون کردن
evicting مستردداشتن بیرون کردن
evicts مستردداشتن بیرون کردن
dispossess بیرون کردن رهاکردن
dispossessed بیرون کردن رهاکردن
dispossesses بیرون کردن رهاکردن
dispossessing بیرون کردن رهاکردن
aspirate خالی کردن بیرون کشیدن
aspirates خالی کردن بیرون کشیدن
aspirating خالی کردن بیرون کشیدن
eject بیرون کردن
ejected بیرون کردن
ejecting بیرون کردن
ejects بیرون کردن
cashier بیرون کردن
cashiers بیرون کردن
fire بیرون کردن انگیختن
fired بیرون کردن انگیختن
fires بیرون کردن انگیختن
unearth از لانه بیرون کردن از زیردراوردن
unearthed از لانه بیرون کردن از زیردراوردن
unearthing از لانه بیرون کردن از زیردراوردن
unearths از لانه بیرون کردن از زیردراوردن
exorcised بیرون کردن
exorcises بیرون کردن
exorcising بیرون کردن
exorcize بیرون کردن
exorcized بیرون کردن
exorcizes بیرون کردن
exorcizing بیرون کردن
emit بیرون دادن خارج کردن
emit بیرون دادن از خود خارج کردن
emits بیرون دادن خارج کردن
emits بیرون دادن از خود خارج کردن
emitted بیرون دادن خارج کردن
emitted بیرون دادن از خود خارج کردن
emitting بیرون دادن خارج کردن
emitting بیرون دادن از خود خارج کردن
outcrop سر بیرون کردن
outcrops سر بیرون کردن
refresh از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
refreshed از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
refreshes از خستگی بیرون اوردن روشن کردن
jettison پرتاب کردن به بیرون
jettisoned پرتاب کردن به بیرون
jettisoning پرتاب کردن به بیرون
jettisons پرتاب کردن به بیرون
block the plate موضع گرفتن در خط پایگاه برای بیرون کردن و سوزاندن دونده با تماس توپ
demobilize ازحالت بسیج بیرون اوردن بحالت صلح دراوردن دموبیلیزه کردن
disafforest ازحال جنگلی بیرون اوردن ازرعایت قانون جنگل هامعاف کردن
disforest ازحال جنگلی بیرون امدن ازرعایت قانون جنگل هامعاف کردن
expectorate ازسینه بیرون کردن
exsibilate باصوت وهوازصحنه نمایش بیرون کردن
exsufflate بافوت بیرون کردن
fire out بیرون کردن
to fire out بیرون کردن
laugh one out of a habit با استهزا عادتی را از سرکسی بیرون کردن
luxate از جای خود بیرون کردن جابجا کردن
paravial بیرون کردن مستاجر
send down دانشجویی را از دانشگاه بیرون کردن
to charm away بیرون کردن
to conjure anevil spirit روح پلیدی را بیرون کردن
to crowd out ازتنگی جایابسیاری جمعیت بیرون کردن
to drive out بیرون کردن
to hunt away بیرون کردن
to drum out بیرون کردن
to give the sack بیرون کردن
to hunt out بیرون کردن
to inch out خرد خرد بیرون کردن
to kick out of the house ازخانه بیرون کردن
Other Matches
to turn out بیرون دادن بیرون کردن سوی بیرون برگرداندن بیرون اوردن امدن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
out اخراج کردن اخراج شدن
out- اخراج کردن اخراج شدن
outed اخراج کردن اخراج شدن
extrusive اخراج کننده بیرون امده
boot out <idiom> اخراج کردن ،کسی را مجبوربه ترک یا رفتن کردن
banishing اخراج بلد کردن دور کردن
banished اخراج بلد کردن دور کردن
banish اخراج بلد کردن دور کردن
banishes اخراج بلد کردن دور کردن
To dismiss (discharge) someone. کسی رابیرون کردن ( اخراج کردن )
throw out <idiom> اخراج کردن،مجبور به ترک کردن
eviction اخراج کردن
swops اخراج کردن
swap اخراج کردن
exorcise اخراج کردن
expelled اخراج کردن
evictions اخراج کردن
swopped اخراج کردن
expelling اخراج کردن
swopping اخراج کردن
out with اخراج کردن
expels اخراج کردن
oust اخراج کردن
ousted اخراج کردن
canning اخراج کردن
ousting اخراج کردن
cans اخراج کردن
can اخراج کردن
swaps اخراج کردن
to expel [from] اخراج کردن [از]
send down اخراج کردن
expel اخراج کردن
dis- اخراج کردن
swapped اخراج کردن
cast out اخراج کردن
ousts اخراج کردن
sacked اخراج کردن یاشدن
sacks اخراج کردن یاشدن
sack اخراج کردن یاشدن
rusticate با اخراج تنبیه کردن
evacuate اخراج خارج کردن یا شدن
evacuates اخراج خارج کردن یا شدن
evacuated اخراج خارج کردن یا شدن
evacuating اخراج خارج کردن یا شدن
disbar سلب صلاحیت از وکیل کردن ممنوع الوکاله کردن وکیل اخراج وکیل از کانون وکلاء
discharge اخراج کردن ازخدمت رهایی از خدمت
extracted گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
pay off با دادن مزد کامل اخراج کردن
discharges اخراج کردن ازخدمت رهایی از خدمت
extracts گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
extract گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
extracting گلنگدن زدن اخراج کردن پوکه
to discharge someone without honor [from the army] اخراج کردن کسی به علت عدم صلاحیت خدمتی
to put off بور کردن بیرون کردن
to pack off بیرون کردن
to send down بیرون کردن
to stuck out بیرون کردن
un arth ازلانه بیرون کردن
to show one out کسیرا از در بیرون کردن
pour out <idiom> به بیرون مساطه کردن
to put out بیرون کردن رنجاندن
to seed a person to c. کسیرا از جامعه بیرون کردن
in and out <idiom> اغلب به بیرون رفتوآمد کردن
unkennel از سوراخ یا لانه بیرون کردن
to live outside Tehran بیرون از تهران زندگی کردن
to push off شروع کردن بیرون رفتن
to live out of town در بیرون از شهر زندگی کردن
to live out [British E] در بیرون از شهر زندگی کردن
To dismiss something from ones thoughtl . فکری را از سر خود بیرون کردن
to wave away باشاره دست بیرون کردن
to work out of town در حومه [بیرون] شهر کار کردن
red card علامت اخراج اخراج بازیگر
to make a goal توپ راازدروازه طرف مقابل بیرون کردن
to turn off خاموش کردن انجام دادن بیرون اوردن
To crane ones neck . گردن کشیدن (دراز کردن بیرون آوردن )
turn out <idiom> بیرون کردنکسی ،کسی را مجبور به ترک یا رفتن کردن
undesireable discharge اخراج به علت عدم صلاحیت اخراج به علت فساد اخلاق
dishonorable discharge اخراج از خدمت به علت عدم صلاحیت اخراج از خدمت
to strain at a gnat ازدروازه بیرون نرفتن وازچشم سوزن بیرون رفتن
ungear از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
witjout بی بدون بیرون بیرون از درخارج فاهرا
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
extravasate ازمجرای طبیعی بیرون رفتن ازمجرای خود بیرون انداختن بداخل بافت ریختن
extrusion بیرون اندازی بیرون امدگی
ejecting بیرون راندن بیرون انداختن
outward bound عازم بیرون روانه بیرون
ejects بیرون راندن بیرون انداختن
eject بیرون راندن بیرون انداختن
ejected بیرون راندن بیرون انداختن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
deportation اخراج
eviction اخراج
ouster اخراج
rustication اخراج
excomminucation اخراج
dismissals اخراج
deports اخراج
deporting اخراج
lay off اخراج
deported اخراج
disqualified اخراج
the boot اخراج
banishment اخراج
dismissal اخراج
evictions اخراج
out lawry اخراج
foul out اخراج
firing اخراج
dislodgement اخراج
deposal اخراج
disqualifying اخراج
ejection اخراج
exclusion اخراج
expulsion اخراج
deport اخراج
disqualifies اخراج
evacuation اخراج
disqualify اخراج
expulsions اخراج
extrusion اخراج
off one's hands بیرون از اختیار شخص بیرون از نظارت شخص
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
reseau اخراج اشعه
send off اخراج بازیگر
expulsion اخراج از کشور
clearing out [of a place] اخراج [از مکانی]
xenelasia اخراج بیگانگان
dismissals انفصال اخراج
out اخراج بازیگر
send-offs اخراج بازیگر
outed اخراج بازیگر
dismissal انفصال اخراج
dismissal اخراج از شغل
send-off اخراج بازیگر
expellable قابل اخراج
dismissals اخراج از خدمت
expulsions اخراج از کشور
dismissal اخراج از خدمت
dismissals اخراج از شغل
excommunicable سزاوارتکفیریا اخراج
walking papers <idiom> برگه اخراج
give someone the ax <idiom> اخراج شدن
let go <idiom> اخراج شدن
out- اخراج بازیگر
brush off اخراج بی ادبانه
suspension اخراج موقت
dismission انفصال اخراج
suspensions اخراج موقت
get the ax <idiom> اخراج شدن
deportee اخراج شده
avaunt دستور اخراج
deportees اخراج شده
deportation اخراج از کشور
bad conduct discharge اخراج از خدمت
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
boot اخراج چاره یافایده
duckings اخراج توپزن بی امتیاز
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com