Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (20 milliseconds)
English
Persian
violate
بی حرمت ساختن مختل کردن
violated
بی حرمت ساختن مختل کردن
violates
بی حرمت ساختن مختل کردن
Other Matches
outrages
بی حرمت ساختن
outraging
بی حرمت ساختن
outrage
بی حرمت ساختن
outraged
بی حرمت ساختن
discombobulate
مختل کردن
disorganizes
مختل کردن
disturb
مختل کردن
queerer
مختل کردن
queer
مختل کردن
disorganizing
مختل کردن
queerest
مختل کردن
disorganises
مختل کردن
disorganising
مختل کردن
disorganize
مختل کردن
disorganised
مختل کردن
disturbs
مختل کردن
to hold in reverence
حرمت کردن
revered
حرمت کردن
revere
حرمت کردن
to regard with reverence
حرمت کردن
reveres
حرمت کردن
revering
حرمت کردن
desecrates
بی حرمت کردن
desecrated
بی حرمت کردن
desecrate
بی حرمت کردن
profance
بی حرمت کردن
desecrating
بی حرمت کردن
disorganises
مختل کردن نظم
disorganizing
مختل کردن نظم
disorganize
مختل کردن نظم
disrupting
مختل کردن کار
disorganised
مختل کردن نظم
disorganizes
مختل کردن نظم
disrupts
مختل کردن کار
disorganising
مختل کردن نظم
disrupt
مختل کردن کار
disorder
برهم زدن مختل کردن
hampered
مانع شدن مختل کردن
hampering
مانع شدن مختل کردن
disorders
برهم زدن مختل کردن
hampers
مانع شدن مختل کردن
hamper
مانع شدن مختل کردن
rain on someone's parade
<idiom>
برنامه های دیگران را مختل کردن
scareup
فاهر ساختن برای مصرف تامین کردن بسرعت ساختن
disarrange
بی ترتیب کردن مختل کردن
disarranges
بی ترتیب کردن مختل کردن
unhinges
مختل کردن باز کردن
disarranged
بی ترتیب کردن مختل کردن
disarranging
بی ترتیب کردن مختل کردن
unhinging
مختل کردن باز کردن
unhinge
مختل کردن باز کردن
defile
بی حرمت کردن بی عفت کردن
defiled
بی حرمت کردن بی عفت کردن
defiling
بی حرمت کردن بی عفت کردن
defiles
بی حرمت کردن بی عفت کردن
teched
مختل
distempered
مختل
tetched
مختل
disturbed
مختل
deranged
مختل
unlawfulness
حرمت
observantly
با حرمت
prohibition
حرمت
observancy
حرمت
reverence
حرمت
out of kelter
خراب مختل
disordered
مختل شده
mentally abnormal
مختل المشاعر
kelter
بی ترتیب مختل
undisturbed
مختل نشده
perturbate
مختل مضطرب
disorderly
نامنظم مختل
upsetter
مختل کننده
undisturbed
غیر مختل
off the rails
مختل درهم
disturbed
مختل شده
unsettled
اشفته مختل
desecration
هتک حرمت
devoir
حرمت گزاری
self-respect
حرمت نفس
deferentially
از روی حرمت
inviolable
صاحب حرمت
irreverence
هتک حرمت
right of support
حرمت ملک
outrage
هتک حرمت
permanent prohibition
حرمت ابدی
outraged
هتک حرمت
outrages
هتک حرمت
permanent bar
حرمت موبد
inviolacy
بی حرمت نشدگی
outraging
هتک حرمت
permanent bar
حرمت ابدی
to go out of gear
مختل شدن ازکارافتادن
revere
احترام گذارندن حرمت
inshrine
با حرمت نگاه داشتن
sanctity
حرمت علو مقام
awesome
مایه هیبت یا حرمت
forceble entry and detainer
هتک حرمت منازل
sanctity of an oath
حرمت سوگند یا قسم
revering
احترام گذارندن حرمت
reveres
احترام گذارندن حرمت
revered
احترام گذارندن حرمت
forcible entry
هتک حرمت منازل
private nuisance
هتک حرمت منازل و املاک
observingly
از روی ملاحظه حرمت گرارانه
inviolately
چنانکه بی حرمت نشده باشد
critical altitude
ارتفاعی که از ان بالاتر کاردستگاهها مختل میشود
courtliness
نزاکت- اراستگی- چاپلوسی- حرمت گذاری
polarities
وضعیتی که ترمینالهای مثبت و منفی مختل شوند
polarity
وضعیتی که ترمینالهای مثبت و منفی مختل شوند
dampest
دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
dampers
دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
damp
دلمرده کردن حالت خفقان پیدا کردن مرطوب ساختن
engineers
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineer
اداره کردن طرح کردن و ساختن
engineered
اداره کردن طرح کردن و ساختن
prepare
اماده کردن ساختن ترکیب کردن
To bear (put up) with somebody.
با کسی سر کردن (مدارا کردن ؟ ساختن )
prepares
اماده کردن ساختن ترکیب کردن
preparing
اماده کردن ساختن ترکیب کردن
make
درست کردن ساختن اماده کردن
makes
درست کردن ساختن اماده کردن
to lay it on thick
نصب کردن ساختن
work up
ترکیب کردن ساختن
getting
مجاب کردن ساختن
get
مجاب کردن ساختن
gets
مجاب کردن ساختن
to manufacture
[into]
ساختن
[درست کردن]
[به]
horizontal
دراز کشیدن به صورت تخت یا حرمت از طرفی به طرف دیگر و نه از بالا به پایین
localizes
محلی کردن موضعی ساختن
attracted
جذب کردن مجذوب ساختن
inculcating
جایگیر ساختن تلقین کردن
attracting
جذب کردن مجذوب ساختن
inculcate
جایگیر ساختن تلقین کردن
tepefy
ولرم کردن ملول ساختن
retarding
کند ساختن معوق کردن
localize
محلی کردن موضعی ساختن
highlighting
روشن ساختن مشخص کردن
retard
کند ساختن معوق کردن
fraternising
برادری کردن متفق ساختن
surprize
متعجب ساختن غافلگیر کردن
localizing
محلی کردن موضعی ساختن
fraternises
برادری کردن متفق ساختن
lanes
کوچه ساختن منشعب کردن
to cotton with each other
باهم ساختن یارفاقت کردن
fraternised
برادری کردن متفق ساختن
to cotton together
باهم ساختن یارفاقت کردن
lane
کوچه ساختن منشعب کردن
attracts
جذب کردن مجذوب ساختن
perpetuate
دائمی کردن جاودانی ساختن
reproduce
چاپ کردن دوباره ساختن
retards
کند ساختن معوق کردن
fraternize
برادری کردن متفق ساختن
incapacitate
ناتوان ساختن محجور کردن
admired
متحیر کردن متعجب ساختن
improvising
انا ساختن تعبیه کردن
serialising
نوبتی کردن پیاپی ساختن
perpetuated
دائمی کردن جاودانی ساختن
improvise
انا ساختن تعبیه کردن
admires
متحیر کردن متعجب ساختن
improvises
انا ساختن تعبیه کردن
serialized
نوبتی کردن پیاپی ساختن
to bear with a person
باکسی ساختن یاسازش کردن
preparing
مهیا ساختن مجهز کردن
reproduces
چاپ کردن دوباره ساختن
prepares
مهیا ساختن مجهز کردن
emboss
مزین کردن پرجلوه ساختن
incapacitating
ناتوان ساختن محجور کردن
serializes
نوبتی کردن پیاپی ساختن
localising
محلی کردن موضعی ساختن
attract
جذب کردن مجذوب ساختن
inculcates
جایگیر ساختن تلقین کردن
tumify
اماس کردن متورم ساختن
reproducing
چاپ کردن دوباره ساختن
reproduced
چاپ کردن دوباره ساختن
inculcated
جایگیر ساختن تلقین کردن
franks
باطل کردن مصون ساختن
incapacitated
ناتوان ساختن محجور کردن
localises
محلی کردن موضعی ساختن
serializing
نوبتی کردن پیاپی ساختن
incapacitates
ناتوان ساختن محجور کردن
serialize
نوبتی کردن پیاپی ساختن
fraternized
برادری کردن متفق ساختن
pleases
خشنود ساختن کیف کردن
destroying
ویران کردن نابود ساختن
fructify
برومند کردن بارور ساختن
detected
کشف کردن نمایان ساختن
destroy
ویران کردن نابود ساختن
obliged
وادار کردن مرهون ساختن
entombs
دفن کردن مقبره ساختن
illuminating
درخشان ساختن زرنما کردن
oblige
وادار کردن مرهون ساختن
trump up
<idiom>
ساختن ،درمغز اختراع کردن
provides
میسر ساختن تامین کردن
provide
میسر ساختن تامین کردن
indicated
نمایان ساختن اشاره کردن بر
detect
کشف کردن نمایان ساختن
serialised
نوبتی کردن پیاپی ساختن
indicate
نمایان ساختن اشاره کردن بر
surprise
متعجب ساختن غافلگیر کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com