Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (32 milliseconds)
English
Persian
humiliate
تحقیر کردن اهانت کردن به
humiliated
تحقیر کردن اهانت کردن به
humiliates
تحقیر کردن اهانت کردن به
Search result with all words
to look at somebody with contempt
به کسی با اهانت
[تحقیر آمیز]
نگاه کردن
Other Matches
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
flouted
استهزاء کردن اهانت یا بی احترامی کردن مسخره
flouting
استهزاء کردن اهانت یا بی احترامی کردن مسخره
flout
استهزاء کردن اهانت یا بی احترامی کردن مسخره
flouts
استهزاء کردن اهانت یا بی احترامی کردن مسخره
add insult to the injury
<idiom>
[بیشتر کردن زیان به وسیله تحقیر و مسخره کردن]
flouts
اهانت کردن
scorns
اهانت کردن
scorning
اهانت کردن
treat with insolence
اهانت کردن به
flouting
اهانت کردن
scorned
اهانت کردن
flouted
اهانت کردن
scorn
اهانت کردن
flout
اهانت کردن
call down
ملامت کردن تحقیر کردن
scores
تحقیر کردن ثبت کردن
scored
تحقیر کردن ثبت کردن
score
تحقیر کردن ثبت کردن
scoffs
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffing
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffed
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoff
اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
run down
تحقیر کردن
to belittle oneself
خود را تحقیر کردن
despising
حقیر شمردن تحقیر کردن
cheapened
ارزان شدن تحقیر کردن
cheapening
ارزان شدن تحقیر کردن
cheapens
ارزان شدن تحقیر کردن
cheapen
ارزان شدن تحقیر کردن
despises
حقیر شمردن تحقیر کردن
despised
حقیر شمردن تحقیر کردن
despise
حقیر شمردن تحقیر کردن
To belittle oneself . To make oneself cheap.
خود را سبک کردن ( تحقیر نمودن )
as if to add insult to injury
<idiom>
با بیشتر کردن زیان به وسیله تحقیر و مسخره
to live like animals
[in a place]
مانند حیوان زندگی کردن
[اصطلاح تحقیر کننده ]
to live like animals
[in a place]
در شرایط مسکنی خیلی بد زندگی کردن
[اصطلاح تحقیر کننده ]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
disdaining
اهانت
disdains
اهانت
scorned
اهانت
contempt
اهانت
disdained
اهانت
scorns
اهانت
disdain
اهانت
scorning
اهانت
scorn
اهانت
impertinency
اهانت
impertinence
اهانت
insolence
اهانت
contumely
اهانت
despite
اهانت
misprize
اهانت
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
baffled
پریشانی اهانت
baffle
پریشانی اهانت
contumelious
اهانت کننده
disdainful
اهانت اور
offense
اهانت توهین
humiliatory
اهانت امیز
disrespect
بی حرمتی اهانت
baffles
پریشانی اهانت
baffling
پریشانی اهانت
scornful
اهانت امیز
sniffy
اهانت امیز
offence
اهانت توهین
disdianful
اهانت امیز
offenses
اهانت توهین
hubristic
اهانت امیز
to badmouth
اهانت زدن
asperse
اهانت وارداوردن
contempt og court
اهانت به دادگاه
contemptuous
اهانت امیز
floutingly
ازروی اهانت
hubristic
مغرورانه اهانت کننده
sniffish
بطور اهانت امیز
offensive
اهانت امیز تهاجمی
offensives
اهانت امیز تهاجمی
injuriously
بطور اهانت امیز
No harm meant!
قصد اهانت ندارم!
offensiveness
اهانت امیزی بدی
offensively
بطور اهانت امیز
No offence!
قصد اهانت ندارم!
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
contempt of court
اهانت به دادگاه
[جرم جنایی]
contempt
[criminal offence]
اهانت به دادگاه
[جرم جنایی]
contumeliously
ازروی اهانت یابی حرمتی مغرورانه
Things can't remain this way.
<idiom>
این اهانت است !
[اصطلاح روزمره]
That's a bit much!
<idiom>
این اهانت است !
[اصطلاح روزمره]
smear word
عنوان یا لقب اهانت امیز تهمت
slighted
تحقیر
contempt
تحقیر
scorn
تحقیر
slighter
تحقیر
slightest
تحقیر
slight
تحقیر
humility
تحقیر
slighting
تحقیر
letdown
تحقیر
letdowns
تحقیر
slights
تحقیر
scorned
تحقیر
disdaining
تحقیر
belittlement
تحقیر
disdained
تحقیر
disdains
تحقیر
degradation
تحقیر
contemptibility
تحقیر
abjection
تحقیر
dbasement
تحقیر
scorns
تحقیر
humiliation
تحقیر
scorning
تحقیر
disdain
تحقیر
abasement
تحقیر
humiliatingly
تحقیر امیز
infavoidance
تحقیر گریزی
humiliating
تحقیر امیز
contemptuous
قابل تحقیر
contemptuous
تحقیر امیز
self contempt
تحقیر نفس
pejorative
تحقیر امیز
contemptible
قابل تحقیر
diminution
کم شدگی تحقیر
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
inviolability
مصون بودن فرستاده دیپلماتیک ازهر نوع تعدی و اهانت
to croak
مردن
[تحقیر آمیز ]
to peg out
[British E]
مردن
[تحقیر آمیز ]
to snuff it
[British E]
مردن
[تحقیر آمیز ]
to die a miserable death
مردن
[تحقیر آمیز ]
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
blighters
آدم پست و قابل تحقیر
blighter
آدم پست و قابل تحقیر
snooty
دارای قیافه تحقیر امیز
twerps
آدم دون و قابل تحقیر
twerp
آدم دون و قابل تحقیر
to conk out
مردن
[تحقیر آمیز]
[اصطلاح]
meiosis
تحقیر نمایش مصغر چیزی
pig
[American E]
پلیس
[اصطلاح تحقیر آمیز]
pig
[American E]
پاسبان
[اصطلاح تحقیر آمیز]
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
old trout
زن پیر و چروکیده
[اصطلاح تحقیر آمیز]
prune
زن پیر و چروکیده
[اصطلاح تحقیر آمیز]
old biddy
زن پیر و چروکیده
[اصطلاح تحقیر آمیز]
old bag
زن پیر و چروکیده
[اصطلاح تحقیر آمیز]
contemptibly
چنانکه سزاوارخواری باشد بطورقابل تحقیر
old frump
زن پیر و چروکیده
[اصطلاح تحقیر آمیز]
self abasement
پست سازی یا تحقیر خود فروتنی
hay bag
زن پیر و چروکیده
[اصطلاح تحقیر آمیز]
bah
علامت تعجب حاکی ازاهانت و تحقیر
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
copper
[police officer]
پلیس
[اغلب تحقیر آمیز]
[اصطلاح عامیانه]
copper
[police officer]
پاسبان
[اغلب تحقیر آمیز]
[اصطلاح عامیانه]
tottery old man
مرد پیر و چروکیده
[اصطلاح تحقیر آمیز]
old crock
[Britisch E]
مرد پیر و چروکیده
[اصطلاح تحقیر آمیز]
[old]
dodderer
مرد پیر و چروکیده
[اصطلاح تحقیر آمیز]
preach
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preached
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
sterilizing
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
times
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
withstood
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com