Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 127 (6 milliseconds)
English
Persian
amplitude modulation
تحمیل دامنهای
Other Matches
submontane
دامنهای کوهی
area search
جستجوی دامنهای
two tailes test
ازمون دو دامنهای
amplitude modulation
تلفیق دامنهای
am
تلفیق دامنهای odulation
frillies
دامنهای چین دار
polygonal soil
زمین چند دامنهای که شیبهای ان در اثر فرسایش یخ یا برف تولید شده باشد
modulation
تحمیل
possibly
تحمیل
incurrence
تحمیل
infliction
تحمیل
exaction
تحمیل
protrusion
تحمیل
protrusions
تحمیل
coercion
تحمیل
imposition
تحمیل
dictates
تحمیل کردن
dictated
تحمیل کردن
dictate
تحمیل کردن
dictating
تحمیل کردن
exactable
قابل تحمیل
exactor
تحمیل کننده
saddled
تحمیل کردن
saddles
تحمیل کردن
protruded
تحمیل کردن
imponent
تحمیل کننده
impose
تحمیل کردن
pushy
تحمیل کنننده
pushiest
تحمیل کنننده
pushier
تحمیل کنننده
demodulator
تحمیل زدا
density modulation
تحمیل تکاثفی
cark
تحمیل کردن
positive modulation
تحمیل مثبت
protrude
تحمیل کردن
put-upon
تحمیل کردن بر
put upon
تحمیل کردن بر
protrudes
تحمیل کردن
procrustean
تحمیل کننده
imposes
تحمیل کردن
demodulation
تحمیل زدایی
saddle
تحمیل کردن
inflicted
تحمیل کردن
inflict
تحمیل کردن
horn in
تحمیل کردن
imposable
قابل تحمیل
inflictable
تحمیل کردنی
fm , f.m.
تحمیل بسامدی
unmodulated
تحمیل ناشده
leviable
قابل تحمیل
modulator
مرحله تحمیل گر
velocity modulation
تحمیل سرعتی
modulator electrode
الکترد تحمیل گر
negative modulation
تحمیل منفی
dictate
تحمیل کردن
inflicting
تحمیل کردن
inflicts
تحمیل کردن
exacting
تحمیل کننده
protruding
تحمیل کردن
forcing
تحمیل کردن
forces
تحمیل کردن
superimposable
قابل تحمیل
force
تحمیل کردن
superimposition
تحمیل زائد
burdens
تحمیل کردن
imposing
تحمیل کننده
burden
تحمیل کردن
frequency modulation
تحمیل بسامدی
modulated wave
موج تحمیل شده
f m cyclotron
سیکلوترون تحمیل بسامدی
frequency modulated cyclotron
سیکلوترون تحمیل بسامدی
drift space
فضای تبدیل تحمیل
synchrocyclotron
سیکلوترون تحمیل بسامدی
drift tunnel
تونل تبدیل تحمیل
put
قراردادن تحمیل کردن بر
demodulation
کشف تحمیل زدایی
buncher space
فضای تحمیل سرعتی
burden
بارکردن تحمیل کردن
burdens
بارکردن تحمیل کردن
taxes
تحمیل تقاضای سنگین
taxed
تحمیل تقاضای سنگین
tax
تحمیل تقاضای سنگین
levies
تحمیل نام نویسی
putting
قراردادن تحمیل کردن بر
puts
قراردادن تحمیل کردن بر
lobby
تحمیل گری کردن
velocity modulated tube
لامپ تحمیل سرعتی
lobbied
تحمیل گری کردن
spark gap modulator
تحمیل گر دهانه جرقهای
q demodulator
تحمیل زدای کیو
self-imposed
برخود تحمیل شده
self imposed
برخود تحمیل شده
self sustained
تحمیل شده بنفس
put on
: تحمیل کردن گذاردن
exacts
تحمیل کردن بر درست
exacted
تحمیل کردن بر درست
exact
تحمیل کردن بر درست
levying
تحمیل نام نویسی
levy
تحمیل نام نویسی
levied
تحمیل نام نویسی
lobbies
تحمیل گری کردن
to lay on
بستن مالیات تحمیل کردن
hazing
تحمیل کار سخت یا زیاد
task
تهمت زدن تحمیل کردن
tasks
تهمت زدن تحمیل کردن
force
بازور جلو رفتن تحمیل
forces
بازور جلو رفتن تحمیل
forcing
بازور جلو رفتن تحمیل
self charging
تحمیل شونده بنفس خود خودکار
he paid through the nose
زیاد به او تحمیل کردند گوشش را بریدند
self enforcing
دارای قدرت تحمیل اراده خودبر دیگران
imposes
تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
impose
تحمیل کردن اعمال نفوذ یا سوء استفاده کردن
constrain
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constraining
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
to put on
شرط بندی کردن تحمیل کردن
induce
فراهم کردن تحمیل کردن
induced
فراهم کردن تحمیل کردن
induces
فراهم کردن تحمیل کردن
inducing
فراهم کردن تحمیل کردن
lobbied
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobbies
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
lobby
تحمیل موضوعی بر دستگاه قانونگذاری به به این ترتیب که موضوعی را به نفع فرد یاطبقه خاص در قالب قانون بریزد لایحهای را از طریق تماس قبلی با نمایندگان مجلس و خواهش از ایشان به تصویب رساندن
surcharges
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com