English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (27 milliseconds)
English Persian
enhance تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhanced تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhances تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhancing تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
Other Matches
personal محدوده سیستمهای بی سیم ارتباطی که امکان رد و بدل کردن داده کامپیوتر با وسایل دیگر مثل چاپگر یا PDA را فراهم میکند
expedite تسهیل کردن
expedites تسهیل کردن
expedited تسهیل کردن
means are not a وسایل فراهم نیست
facilitated تسهیل کردن کمک کردن
facilitating تسهیل کردن کمک کردن
facilitates تسهیل کردن کمک کردن
facilitate تسهیل کردن کمک کردن
to pander to somebody [something] تسهیل کردن با کسی [چیزی]
beach gear وسایل پیاده کردن بار وسایل تخلیه کشتی تجهیزات اسکله
tackle درگیری طنابها و وسایل قایق وسایل موردنیاز یک ورزش دور کردن توپ از توپدار
tackling درگیری طنابها و وسایل قایق وسایل موردنیاز یک ورزش دور کردن توپ از توپدار
tackles درگیری طنابها و وسایل قایق وسایل موردنیاز یک ورزش دور کردن توپ از توپدار
tackled درگیری طنابها و وسایل قایق وسایل موردنیاز یک ورزش دور کردن توپ از توپدار
mounting وسایل سوار شده روی یک دستگاه سر هم کردن وسایل
Everything worked out well. همه چیز جور در آمد ( وسایل کار فراهم شد )
user سوکت که امکان نصب وسایل جانبی به کامپیوتر را فراهم میکند
users سوکت که امکان نصب وسایل جانبی به کامپیوتر را فراهم میکند
arm 1-فراهم کردن وسیله یا ماشین یا تابع برای عمل یا ورودی ها 2-مشخص کردن خط وط وقفه فعال
neutralize بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralising بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralised بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralizing بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralizes بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralises بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
augmentation تکمیل کردن واگذار کردن وسایل یا نفرات اضافی یا تقویتی
roll up پیاده کردن و یا جمع کردن تاسیسات یا وسایل در حال کار
fanned 1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
fan 1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
fanning 1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
fans 1-خنک کردن وسیله با استفاده از وزش هوا. 2-پراکنده کردن مجموعهای از وسایل و مضوعات
camouflaging استتار کردن پوشاندن پنهان کردن وسایل جنگی
camouflaged استتار کردن پوشاندن پنهان کردن وسایل جنگی
camouflages استتار کردن پوشاندن پنهان کردن وسایل جنگی
camouflage استتار کردن پوشاندن پنهان کردن وسایل جنگی
induced فراهم کردن تحمیل کردن
provision شرط کردن فراهم کردن
induces فراهم کردن تحمیل کردن
induce فراهم کردن تحمیل کردن
inducing فراهم کردن تحمیل کردن
to make up جبران کردن فراهم کردن
procured فراهم کردن
to find in فراهم کردن
effecturate فراهم کردن
procure فراهم کردن
procures فراهم کردن
procuring فراهم کردن
accrete فراهم کردن
to bring about فراهم کردن
work up کم کم فراهم کردن
to bring a bout فراهم کردن
red concept جدا کردن وسایل مخابراتی ارسال پیامهای طبقه بندی شده و رمز از وسایل ارسال پیامهای کشف
recreating تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreated تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreates تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreate تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
directing اداره کردن روانه کردن وسایل
to bring something فراهم کردن چیزی
obtained فراهم کردن گرفتن
to get [hold of] something فراهم کردن چیزی
obtains فراهم کردن گرفتن
obtain فراهم کردن گرفتن
jockeys با حیله فراهم کردن
jockey با حیله فراهم کردن
To raise money. پول فراهم کردن
provide وسیله فراهم کردن
to obtain something فراهم کردن چیزی
provides وسیله فراهم کردن
raise money فراهم کردن پول
desqview نرم افزاری که برای سیستم DOS-MS امکان چند منظوره بودن را فراهم میکند و به بیش از یک برنامه اجازه اجرا همزمان میدهد
entailing شامل بودن فراهم کردن
entailed شامل بودن فراهم کردن
entails شامل بودن فراهم کردن
entail شامل بودن فراهم کردن
occasion موجب شدن فراهم کردن
to gather together جمع کردن فراهم اوردن
gag مانع فراهم کردن برای
get بدست اوردن فراهم کردن
occasioned موجب شدن فراهم کردن
occasioning موجب شدن فراهم کردن
gets بدست اوردن فراهم کردن
getting بدست اوردن فراهم کردن
occasions موجب شدن فراهم کردن
obstructively با قصد فراهم کردن مانع
gagged مانع فراهم کردن برای
gags مانع فراهم کردن برای
gagging مانع فراهم کردن برای
to mediate a result وسیله گرفتن نتیجهای فراهم کردن
to raise the wind پول برای مقصودی فراهم کردن
enables قادر ساختن وسیله فراهم کردن
to bring a bout by intrigue بدسیسه یا پشت هم اندازی فراهم کردن
enable قادر ساختن وسیله فراهم کردن
enabled قادر ساختن وسیله فراهم کردن
enabling قادر ساختن وسیله فراهم کردن
to reseat a theatre صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
give (someone) a hard time <idiom> لحظات سختی برای کسی فراهم کردن
mechanises با ماشین الات ولوازم مکانیکی مجهز کردن با وسایل مکانیکی کارکردن ماشینی کردن
mechanize با ماشین الات ولوازم مکانیکی مجهز کردن با وسایل مکانیکی کارکردن ماشینی کردن
mechanising با ماشین الات ولوازم مکانیکی مجهز کردن با وسایل مکانیکی کارکردن ماشینی کردن
mechanizes با ماشین الات ولوازم مکانیکی مجهز کردن با وسایل مکانیکی کارکردن ماشینی کردن
mechanizing با ماشین الات ولوازم مکانیکی مجهز کردن با وسایل مکانیکی کارکردن ماشینی کردن
mechanised با ماشین الات ولوازم مکانیکی مجهز کردن با وسایل مکانیکی کارکردن ماشینی کردن
to turn the tables on any one وسائل بهبودوضع خودرانسبت به وضع حریف فراهم کردن
eudemonism اخلاقیاتی که منظوران فراهم کردن خوشی وسعادت است
rig in باز کردن قطعات و باربندیها باز کردن وسایل و باربندی ناو
conducting اجرا کردن هدایت کردن
conduct اجرا کردن هدایت کردن
conducted اجرا کردن هدایت کردن
conducts اجرا کردن هدایت کردن
peripheral که به سیستم کامپیوتری اصلی متصل است . 2-هر وسیلهای که امکان ارتباط بین سیستم و خودش را فراهم کند ولی توسط سیستم اجرا نمیشود
eudaimonism اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
eudaemonism اخلاقیاتی که منظور ان فراهم کردن خوشی و سعادت است اخلاقیات ارسطو
salvaged اوراق کردن وسایل
salvages اوراق کردن وسایل
salvaging اوراق کردن وسایل
salvage اوراق کردن وسایل
mounting سوار کردن وسایل
cryptodevice وسایل رمز کردن
hoisted بلند کردن وسایل سنگین
dismounting پیاده کردن قطعات و وسایل
dismounts پیاده کردن قطعات و وسایل
stack ردیف کردن وسایل و تجهیزات
dismount پیاده کردن قطعات و وسایل
hoist بلند کردن وسایل سنگین
hoists بلند کردن وسایل سنگین
cannibalizes محل اوراق کردن وسایل
juryrig سوار کردن موقت وسایل
cannibalises محل اوراق کردن وسایل
cannibalising محل اوراق کردن وسایل
cannibalizing محل اوراق کردن وسایل
cannibalised محل اوراق کردن وسایل
camouflages پنهان کردن وسایل جنگی
cannibalize محل اوراق کردن وسایل
camouflaged پنهان کردن وسایل جنگی
camouflage پنهان کردن وسایل جنگی
camouflaging پنهان کردن وسایل جنگی
stacked ردیف کردن وسایل و تجهیزات
cannibalized محل اوراق کردن وسایل
stacks ردیف کردن وسایل و تجهیزات
make something happen اجرا کردن
effected اجرا کردن
put into practice اجرا کردن
performed اجرا کردن
perform اجرا کردن
carry out اجرا کردن
executes اجرا کردن
execute اجرا کردن
accomplish اجرا کردن
enforce اجرا کردن
bring inbeing اجرا کردن
performs اجرا کردن
carry into execution اجرا کردن
executed اجرا کردن
make a reality اجرا کردن
actualise [British] اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
implementing اجرا کردن
implemented اجرا کردن
implement اجرا کردن
carry out اجرا کردن
to put in practice اجرا کردن
deliver اجرا کردن
delivers اجرا کردن
execute اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
put inpractice اجرا کردن
put ineffect اجرا کردن
implement اجرا کردن
implements اجرا کردن
carry ineffect اجرا کردن
actualize اجرا کردن
put into effect اجرا کردن
bring into being اجرا کردن
fulfit اجرا کردن
executing اجرا کردن
conducting اجرا کردن
put in practice اجرا کردن
practising اجرا کردن
enforced اجرا کردن
effect اجرا کردن
fulfill [American] اجرا کردن
enforces اجرا کردن
enforcing اجرا کردن
administrations اجرا کردن
practicing اجرا کردن
exercise اجرا کردن
exercised اجرا کردن
conduct اجرا کردن
exercises اجرا کردن
practise اجرا کردن
practises اجرا کردن
effecting اجرا کردن
conducted اجرا کردن
conducts اجرا کردن
administration اجرا کردن
pickup zone منطقه بارگیری و بار کردن وسایل
stacks جمع اوری و منظم کردن وسایل
stacked جمع اوری و منظم کردن وسایل
stack جمع اوری و منظم کردن وسایل
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com