Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
haste makes waste
تعجیل موجب تعطیل است
Other Matches
acceleration
تعجیل
precipitance
تعجیل بسیار
acceleration
تعجیل افزایش
precipitancy
تعجیل بسیار
post
صندوق پست تعجیل
precipitative
مربوط به تعجیل کردن
posted
صندوق پست تعجیل
post-
صندوق پست تعجیل
precipitator
تعجیل یا تسریع کننده
posts
صندوق پست تعجیل
shut down
تعطیل
vacation
تعطیل
vacations
تعطیل
standstil
تعطیل
prorogation
تعطیل
cessation
تعطیل
holidays
تعطیل
suspension
تعطیل
standstill
تعطیل
suspensions
تعطیل
holiday
تعطیل
tie-ups
تعطیل
tie-up
تعطیل
prorogue
تعطیل کردن
shut down
تعطیل شدن
shut down
تعطیل کردن
vacation monthes long
تعطیل 3 ماه
prorogation of parliament
تعطیل مجلس
prorogue
تعطیل شدن
Sabbath
روز تعطیل
shutdowns
تعطیل شدن
prorogate
تعطیل شدن
shutdown
تعطیل شدن
cut back
تعطیل کارخانه
vacating
تعطیل کردن
vacates
تعطیل کردن
vacated
تعطیل کردن
vacate
تعطیل کردن
holiday
تعطیل مذهبی
holy day
تعطیل مذهبی
lock out
تعطیل کارخانه
make and mand
تعطیل نیمروزه
play day
روزبیکاری یا تعطیل
holidays
تعطیل مذهبی
red day
روز تعطیل
stop
تعطیل کردن
shut
تعطیل شدن
adjournments
تعطیل موقتی
adjournment
تعطیل موقتی
shutting
تعطیل کردن
shutting
تعطیل شدن
shuts
تعطیل کردن
shuts
تعطیل شدن
shut
تعطیل کردن
stops
تعطیل کردن
stopping
تعطیل کردن
stopped
تعطیل کردن
vacation
به تعطیل رفتن
vacations
به تعطیل رفتن
poetical
حبس تعطیل
work stoppage
تعطیل در کار
shut down point
نقطه تعطیل
to close down
تعطیل کردن
suspending
موقتا" تعطیل کردن
lockup
تعطیل کردن اموزشگاه
recesses
تعطیل موقتی تنفس
Sundays
مربوط به یکشنبه تعطیل
rope yarn sunday
بعد از فهرروز تعطیل
the parliament is up
مجلس تعطیل است
stopping the work
تعطیل کردن کار
Sunday
مربوط به یکشنبه تعطیل
suspend
موقتا" تعطیل کردن
weekends
تعطیل اخرهفته را گذراندن
suspends
موقتا" تعطیل کردن
holyday
روز تعطیل مذهبی
holiday routine
برنامه روز تعطیل
the school is out
مدرسه تعطیل است
f. time
روزهای تعطیل دادگاه
recess
تعطیل موقتی تنفس
lockups
تعطیل کردن اموزشگاه
shutt down
تعطیل شدن بستن
weekend
تعطیل اخرهفته را گذراندن
lockouts
تعطیل کار از طرف کارفرما
to shut down
تعطیل شدن پایین اوردن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
lockout
تعطیل کار از طرف کارفرما
in suspense
درحال تعطیل یابی تکلیفی معلق
recess
موقتا تعطیل کردن طاقچه ساختن
sabbatarianism
اعتقاد به تعطیل کار و عبادت دریکشنبه ها
weekender
کسیکه به تعطیل اخر هفته میرود
bank holiday
روزهای هفته که بانکها تعطیل هستند
recesses
موقتا تعطیل کردن طاقچه ساختن
saint's day
روزیکه بیادگاریکی ازپیران یامقدسین تعطیل است
sabbatarian
مسیحی معتقد به تعطیل کار و عبادت در یکشنبه ها
incur
موجب
occasioned
موجب
origin
موجب
origins
موجب
occasions
موجب
causing
موجب
inducements
موجب
causes
موجب
cause
موجب
in conformity with
بر موجب
contributive
موجب
contributory
موجب
occasion
موجب
offeror
موجب
incurring
موجب
incurs
موجب
incurred
موجب
whereby
که به موجب ان
inducement
موجب
occasioning
موجب
bank holiday
هر یک از تعطیلات رسمی که در آن مدارس و بانکها و غیره تعطیل هستند
entails
موجب شدن
ill fated
موجب بدبختی
entail
موجب شدن
stumbling block
موجب لغزش
scourger
موجب بلا
bring
موجب شدن
gratifying
موجب خوشنودی
bringing
موجب شدن
give rise to
موجب شدن
entailed
موجب شدن
effectuate
موجب شدن
stumbling blocks
موجب لغزش
federal reserve system
سیستمی که به موجب ان
to bring forth
موجب شدن
brings
موجب شدن
entailing
موجب شدن
sperm
موجب ایجادچیزی
sperms
موجب ایجادچیزی
thorn
موجب ناراحتی
like a red rag to the bull
موجب خشم
conducive
موجب شونده
promibitive
موجب منع
cuse of a
موجب وحشت
afford
موجب شدن
afforded
موجب شدن
affording
موجب شدن
affords
موجب شدن
pleasing
موجب مسرت
thorns
موجب ناراحتی
coffee break
تعطیل چند دقیقهای کار برای استراحت و صرف قهوه
coffee breaks
تعطیل چند دقیقهای کار برای استراحت و صرف قهوه
evince
موجب شدن برانگیختن
hysterogenic
موجب اختناق رحمی
lactogenic
موجب ترشح شیر
sidesplitting
موجب تشنج پهلوها
evinced
موجب شدن برانگیختن
inotropic
موجب انقباض ماهیچه
evinces
موجب شدن برانگیختن
peristrephic
گرداننده موجب گردش
resolutive
محلل موجب فسخ
evincing
موجب شدن برانگیختن
hysteroid
موجب اختناق رحمی
incentive
اتش افروز موجب
incentives
اتش افروز موجب
ulcerative
موجب تولید زخم
drawing card
موجب جلب توجه
suspensor
موجب تعلیق نگاهدارنده
smoke screen
موجب تاریکی وابهام
sufferance
سکوت موجب رضا
red letter
مربوط به روزهای تعطیل و اعیاد مخصوص ایام خوشحالی فراموش نشدنی
occasion
موجب شدن فراهم کردن
scarecrow
ادمک سرخرمن موجب ترس
scarecrows
ادمک سرخرمن موجب ترس
curiosity killed the cat
<idiom>
فضولی هم موجب دردسرمی شود
belly laughs
هر چیزی که موجب خنده شود
belly laugh
هر چیزی که موجب خنده شود
ignominious
موجب رسوایی ننگ اور
reductase
دیاستازی که موجب تقلیل و حل گردد
troubler
موجب تصدیع خاطر مزاحمت
suspensory
موجب تعویق بیضه بند
silert gives consent
خاموشی موجب رضا است
occasioned
موجب شدن فراهم کردن
inure
معتاد کردن موجب شدن
inbreed
موجب شدن بوجود اوردن
motivating
انگیختن موجب و سبب شدن
inuring
معتاد کردن موجب شدن
motivates
انگیختن موجب و سبب شدن
motivated
انگیختن موجب و سبب شدن
detractive
سبک کننده موجب کسرشان
effecturate
موجب شدن انجام دادن
inured
معتاد کردن موجب شدن
inures
معتاد کردن موجب شدن
occasioning
موجب شدن فراهم کردن
motivate]
تحریک کردن موجب شدن
lutenize
موجب ایجاد جسم زرد
motivate
انگیختن موجب و سبب شدن
occasions
موجب شدن فراهم کردن
flunks
چیدن موجب شکست شدن
flunking
چیدن موجب شکست شدن
flunk
چیدن موجب شکست شدن
flunked
چیدن موجب شکست شدن
this act provoked my inquiry
این کار موجب پرسش من است
gaping stock
چیزی که موجب خیره نگریستن گرد د
denominative
مشتق ازاسم یاصفت موجب تسمیه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com