English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English Persian
clearance تعیین صلاحیت کردن
Other Matches
disqualification عدم صلاحیت فاقد صلاحیت قضایی
disqualifications عدم صلاحیت فاقد صلاحیت قضایی
authentication تعیین نشانی تعیین معرف کردن
locating جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locates جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
located جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
locate جای چیزی را تعیین کردن در جای ویژهای قرار دادن تعیین محل کردن
incapacitation فاقد صلاحیت کردن
incapacitates سلب صلاحیت کردن از
incapacitate سلب صلاحیت کردن از
incapacitated سلب صلاحیت کردن از
incapacitating سلب صلاحیت کردن از
security clearance تایید صلاحیت کردن
disqualifies سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualify سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualified سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
disqualifying سلب صلاحیت کردن از شایسته ندانستن
clearance پاک سازی تایید صلاحیت تخلیه کردن
to discharge someone without honor [from the army] اخراج کردن کسی به علت عدم صلاحیت خدمتی
disbar سلب صلاحیت از وکیل کردن ممنوع الوکاله کردن وکیل اخراج وکیل از کانون وکلاء
timed تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
times تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
default مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaulted مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaults مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
defaulting مقدار از پیش تعیین شدهای که در صورتی که مقدار دیگری تعیین نشده باشد به کار می رود
set out شرح دادن تنظیم کردن تعیین کردن
designates انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designating انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
designate انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
tell off تعیین کردن
appoint تعیین کردن
formulation تعیین کردن
blood group تعیین کردن
bound تعیین کردن
appoints تعیین کردن
blood groups تعیین کردن
fix on تعیین کردن
blood type تعیین کردن
fix تعیین کردن
blood types تعیین کردن
determine تعیین کردن
determines تعیین کردن
determining تعیین کردن
specifying تعیین کردن
identifies تعیین کردن
slated تعیین کردن
slate تعیین کردن
specify تعیین کردن
identified تعیین کردن
specifies تعیین کردن
appointe تعیین کردن
fixes تعیین کردن
identifying تعیین کردن
identify تعیین کردن
ascertian تعیین کردن
slates تعیین کردن
prifixal قبلا تعیین کردن
prifix قبلا تعیین کردن
genealogize تعیین نسب کردن
located تعیین محل کردن
states تعیین کردن حال
identifying تعیین هویت کردن
fix تعیین کردن قراردادن
stating تعیین کردن حال
identify تعیین هویت کردن
identifies تعیین هویت کردن
to fix quota تعیین سهمیه کردن
identified تعیین هویت کردن
state تعیین کردن حال
demarcates تعیین حدود کردن
admeasure تعیین حصه کردن
state- تعیین کردن حال
locate تعیین محل کردن
predestine قبلا تعیین کردن
stated تعیین کردن حال
predetermine قبلا تعیین کردن
quantify کمیت را تعیین کردن
demarcated تعیین حدود کردن
delimiting تعیین کردن حدود
demarcate تعیین حدود کردن
delimited تعیین کردن حدود
delimit تعیین کردن حدود
demarcating تعیین حدود کردن
fixes تعیین کردن قراردادن
assess تعیین کردن بستن
quantifying کمیت را تعیین کردن
assessing تعیین کردن بستن
rezone از نومحدوده تعیین کردن
delimits تعیین کردن حدود
assessed تعیین کردن بستن
locating تعیین محل کردن
pegs تعیین حدود کردن
appraisals تعیین قیمت کردن
assesses تعیین کردن بستن
appraisal تعیین قیمت کردن
peg تعیین حدود کردن
abound تعیین حدود کردن
locates تعیین محل کردن
quantifies کمیت را تعیین کردن
quantified کمیت را تعیین کردن
pin point تعیین محل کردن
qualify تعیین کردن قدرت راتوصیف کردن
qualifies تعیین کردن قدرت راتوصیف کردن
quantitate چندی چیزی را تعیین کردن
states تعیین کردن وقرار دادن
subrogate قائم مقام تعیین کردن
to set out نشان دادن تعیین کردن
stating تعیین کردن وقرار دادن
prescribe نسخه نوشتن تعیین کردن
route مسیر چیزیرا تعیین کردن
prescribed نسخه نوشتن تعیین کردن
prescribes نسخه نوشتن تعیین کردن
prescribing نسخه نوشتن تعیین کردن
stated تعیین کردن وقرار دادن
state- تعیین کردن وقرار دادن
routes مسیر چیزیرا تعیین کردن
state تعیین کردن وقرار دادن
grant a period of grace ضرب الاجل تعیین کردن تمهیل
exact location تعیین کردن محل دقیق نقاط
sexualize جنس برای چیزی تعیین کردن
appraises تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraise تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraising تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
appraised تقویم کردن تعیین قیمت از طرق علمی
to orient compound نسبت اجزای ترکیبی را بایکدیگر تعیین کردن
quantize با تئوری و فرمول صفات وکیفیت چیزی را تعیین کردن نیرو را با فرمول اندازه گیری کردن
authentication تعیین اعتبار و صحت اسناد اعلام نشانی کردن
dosimetry تعیین مقدار جذب شده دارو یاتشعشع اتمی ازمایش تعیین دوز جذب شده
assigning ارجاع کردن تعیین کردن
assigns ارجاع کردن تعیین کردن
assigned ارجاع کردن تعیین کردن
assign ارجاع کردن تعیین کردن
locating تعیین کردن معلوم کردن
defining تعیین کردن تعریف کردن
locate تعیین کردن معلوم کردن
locates تعیین کردن معلوم کردن
located تعیین کردن معلوم کردن
define تعیین کردن تعریف کردن
limit محدود کردن تعیین کردن حد
defines تعیین کردن تعریف کردن
defined تعیین کردن تعریف کردن
doctrines اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
doctrine اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
competence صلاحیت
qualification صلاحیت
authority صلاحیت
qualifying صلاحیت
competent با صلاحیت
clearance صلاحیت
formidableness صلاحیت
qualifications صلاحیت
competency صلاحیت
competent ذی صلاحیت
jurisdiction صلاحیت
capability صلاحیت
credential صلاحیت
capacity صلاحیت
competence صلاحیت
skill صلاحیت
expertise صلاحیت
capacities صلاحیت
qualification صلاحیت
air priorities committee کمیته تعیین ارجحیت حمل ونقل هوایی یا تعیین ارجحیت حمل بار
applied هزینه مربوط به هر خدمت یاکالا را به طور ویژه تعیین کردن و به ان اختصاص دادن
incompetently با عدم صلاحیت
competency of courts صلاحیت محاکم
competency of courts صلاحیت دادگاهها
incompetency عدم صلاحیت
it lies beyond his competence در صلاحیت او نیست
incompetence عدم صلاحیت
It is not within his competence. در صلاحیت اونیست
incompetent فاقد صلاحیت
incapacitated عدم صلاحیت
relative jurisdiction صلاحیت نسبی
incapacitates عدم صلاحیت
disqualification سلب صلاحیت
competence clause شرط صلاحیت
disqualifications سلب صلاحیت
inexpediency عدم صلاحیت
competently باداشتن صلاحیت
incapacitating عدم صلاحیت
fitness صلاحیت شایستگی
competency صلاحیت لیاقت
intestable فاقد صلاحیت
disability عدم صلاحیت
inexpedience عدم صلاحیت
incapacity عدم صلاحیت
incapacitation سلب صلاحیت
incapacitate عدم صلاحیت
competent صلاحیت دار
disabilities عدم صلاحیت
capacities صلاحیت توانایی
capability صلاحیت قابلیت
qualifying examination امتحان صلاحیت
ability لیاقت صلاحیت
jurisdiction of the court صلاحیت دادگاه
legal capacity صلاحیت قانونی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com