English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (34 milliseconds)
English Persian
to overstrain oneself تقلای زیاد کردن
to overexert تقلای زیاد کردن
Other Matches
to scramble for a living تقلای معاش کردن
ineffectual struggle تقلای بیخود
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
overbuild زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
load call وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
compression ignition احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
I didnt get much sleep. زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequenting مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequents مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
intensification زیاد کردن
add زیاد کردن
overloaded زیاد پر کردن
grnish زیاد کردن
increases زیاد کردن
increased زیاد کردن
increase زیاد کردن
overloads زیاد پر کردن
heightening زیاد کردن
heightened زیاد کردن
heighten زیاد کردن
heightens زیاد کردن
to run rup زیاد کردن
propagating زیاد کردن
propagate زیاد کردن
propagates زیاد کردن
propagated زیاد کردن
overload زیاد پر کردن
overstock زیاد پر کردن
ransack زیاد کاوش کردن
propagates زیاد کردن پروردن
overrate زیاد براورد کردن
ransacks زیاد کاوش کردن
overestimated زیاد براورد کردن
overloaded زیاد بار کردن
elevation of security زیاد کردن تامین
ransacking زیاد کاوش کردن
ransacked زیاد کاوش کردن
oversimplifies زیاد ساده کردن
overestimate زیاد براورد کردن
oversimplified زیاد ساده کردن
overcharged زیاد حساب کردن
overcharge زیاد حساب کردن
raises پروراندن زیاد کردن
overheats زیاد گرم کردن
superheat گرم کردن زیاد
overcharges زیاد حساب کردن
oversimplification زیاد ساده کردن
overestimating زیاد براورد کردن
to overwork oneself زیاد کار کردن
overloads زیاد بار کردن
raise پروراندن زیاد کردن
overcharging زیاد حساب کردن
overpress زیاد پافشاری کردن در
oversimplify زیاد ساده کردن
overrating زیاد براورد کردن
over refine زیاد موشکافی کردن
overfreight زیاد بار کردن
strains کوشش زیاد کردن
overrated زیاد براورد کردن
add زیاد کردن برد
overheated زیاد گرم کردن
overrates زیاد براورد کردن
propagate زیاد کردن پروردن
propagating زیاد کردن پروردن
strain کوشش زیاد کردن
adds زیاد کردن برد
overload زیاد بار کردن
propagated زیاد کردن پروردن
overheat زیاد گرم کردن
overestimates زیاد براورد کردن
oversimplifying زیاد ساده کردن
adding زیاد کردن برد
overworks کار زیاد کردن
make much of استفاده زیاد کردن از
overworking کار زیاد کردن
overworked کار زیاد کردن
over excite زیاد تحریک کردن
overwork کار زیاد کردن
expanded , capacity زیاد کردن گنجایش
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
to bolt با سرعت زیاد حرکت کردن
To live a long life . عمر طولانی (زیاد ) کردن
extort اخاذی کردن زیاد ستاندن
overpress زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
give or take <idiom> از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
extorted اخاذی کردن زیاد ستاندن
gaps اختلاف زیاد شکافدار کردن
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
extorting اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorts اخاذی کردن زیاد ستاندن
gap اختلاف زیاد شکافدار کردن
enlarging توسعه دادن زیاد بحث کردن
overset زینت دادن زیاد بار کردن
to overeach oneself زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
to overrun oneself از دویدن زیاد خود را خسته کردن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
enlarge توسعه دادن زیاد بحث کردن
overbear مغلوب کردن زیاد میوه دادن
slashes تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
haunts زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
haunt زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
slash تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
enlarges توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarged توسعه دادن زیاد بحث کردن
slashed تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
to hold somebody in great respect کسی را زیاد محترم داشتن [احترام زیاد گذاشتن به کسی]
to occupy much space فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to dwell on زیاد وقت صرف کردن روی کشیدن
overwind بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
pick and choose در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
to work hard سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
inflates پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
inflate پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
overstock زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
lionize مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
inflating پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimated از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrates بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrated بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrating بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimating از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimate از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrate بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
religionize دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
multiple حاوی قط عات زیاد بودن یا عمل کردن به روشهای مختلف
shim واشر نازکی از جنس فلز بادقت زیاد جهت پر کردن فاصله بین دو قطعه
keypad مجموعه ده کلید با طرح . شامل شده در بیشتر صفحه کلیدها به صورت کلیدهای جداگانه برای وارد کردن حجم زیاد داده عددی
high speed با سرعت زیاد راندن با سرعت زیاد
overloaded زیاد بار کردن اضافه بار
overload زیاد بار کردن اضافه بار
overloads زیاد بار کردن اضافه بار
heart break غم زیاد
widest زیاد
overmuch زیاد
heavily زیاد
wide زیاد
wider زیاد
outrageously زیاد
supererogatory زیاد
intensively زیاد
immoderate زیاد
tremendously زیاد
hugely زیاد
generous زیاد
mortally زیاد
very زیاد
extensive زیاد
greatest زیاد
to a large extent زیاد
much زیاد
highest زیاد
high زیاد
intense زیاد
copious زیاد
too زیاد
excessive زیاد
superabundant زیاد
immane زیاد
quite a few <idiom> زیاد
rife زیاد
profusely زیاد
highs زیاد
greatly زیاد
thickest زیاد
thicker زیاد
glaring زیاد
thick زیاد
squeamishness زیاد
squeamishly زیاد
heartbreak غم زیاد
great- زیاد
great زیاد
in excess زیاد
highly زیاد
ranksack زیاد
muckle زیاد
mickle or muckle زیاد
mickle زیاد
intensely زیاد
profoundly زیاد
numerous زیاد
many زیاد
fulsome زیاد
late زیاد
not a lettle زیاد
no end of زیاد
swingeing زیاد
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com