English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 224 (25 milliseconds)
English Persian
reduce تقلیل دادن
reduces تقلیل دادن
reducing تقلیل دادن
cut تقلیل دادن
cuts تقلیل دادن
weaken تقلیل دادن
weakened تقلیل دادن
weakening تقلیل دادن
weakens تقلیل دادن
cut back تقلیل دادن
Search result with all words
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
scrimp نحیف تقلیل دادن
attenuate تقلیل دادن دقیق شدن
attenuated تقلیل دادن دقیق شدن
attenuates تقلیل دادن دقیق شدن
attenuating تقلیل دادن دقیق شدن
lessen کمتر کردن تقلیل دادن
lessened کمتر کردن تقلیل دادن
lessening کمتر کردن تقلیل دادن
lessens کمتر کردن تقلیل دادن
cut down خلاصه کردن تقلیل دادن
disrate پست کردن تقلیل رتبه دادن
Other Matches
reductional تقلیل
diminution تقلیل
cut back تقلیل
reductions تقلیل
reduction تقلیل
reducer تقلیل دهنده
data reduction تقلیل داده ها
reduce تقلیل یافتن
depauperate تقلیل یافته
reduces تقلیل یافتن
reducing تقلیل یافتن
reducible تقلیل پذیر
deflation تقلیل قیمتها
depletable تقلیل یافتنی
reduction of armamentes تقلیل تسلیحات
reduction ratio ضریب تقلیل
reductive تقلیل دهنده
depopulation تقلیل نفوس
lessen تقلیل یافتن
lessened تقلیل یافتن
diminishes تقلیل یافتن
diminish تقلیل یافتن
monetary contraction تقلیل پول
reduction coefficient ضریب تقلیل
deceleration lane خط تقلیل سرعت
lessens تقلیل یافتن
lessening تقلیل یافتن
depletion رگ زنی تقلیل
deflation تقلیل میزان پول
depleted تقلیل درامد ملی
single reduction تقلیل سرعت تکی
irreducible غیر قابل تقلیل
depletion تقلیل درامد ملی
partial reduction coefficient ضریب تقلیل جزئی
diminished [قوس تقلیل یافته]
diminished : تقلیل یافته کاسته
depleting تقلیل درامد ملی
depletes تقلیل درامد ملی
deplete تقلیل درامد ملی
reduced form فرم تقلیل یافته
reduction of capital تقلیل سرمایه شرکت
reductase دیاستازی که موجب تقلیل و حل گردد
cost saving درامد حاصل از تقلیل هزینه
diminishing utility قانون تقلیل تمایل به مصرف
uncurtailed bars ارماتور بدون تقلیل مقطع
hypothermal وابسته به تقلیل درجه حرارت
cost reduction تقلیل قیمت تمام شده
haplosis تقلیل تعدادکروموزوم ها درنتیجه تقسیم بدو سلول منفرد
laborsaving تقلیل دهنده زحمت کارگر صرفه جویی کننده در میزان کار
betterment خرجی که به منظور افزایش بازده یا تقلیل هزینه عملیات صورت بگیرد
design strength مقاومتی که در محاسبات مورداستفاگه قرار میگیرد و برابراست با مقاومت مشخصه تقسیم بر ضریب تقلیل
diminishing utility اصل تقلیل تمایل به مصرف دراینده در اثر مصرف مقدارزیادی از یک کالا در زمان حال
stock watering سهام تاسیسات گرانقیمتی رابا قیمت اختیاری در بورس فروختن که مالا" به تقلیل قیمت سایر سهام منتهی شود
data reduction تقلیل داده ها کاهش داده ها
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
iron law of wage قانون مفرغ دستمزدها براساس این نظریه که بوسیله مالتوس ارائه شده نرخ بالای زاد و ولد عرضه نیروی کار را در سطحی بالاتر از تقاضا و فرفیت تولیدی جامعه قرار داده و لذادستمزدها بسطح کاهش معیشت تقلیل میابد
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
massages ماساژ دادن تغییر دادن
insult فحش دادن دشنام دادن
order سفارش دادن دستور دادن
massaging ماساژ دادن تغییر دادن
insulted فحش دادن دشنام دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
judging حکم دادن تشخیص دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
judge حکم دادن تشخیص دادن
incised چاک دادن شکاف دادن
instruct دستور دادن اموزش دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
lends عاریه دادن اجاره دادن
lend عاریه دادن اجاره دادن
judges حکم دادن تشخیص دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
pronounce حکم دادن فتوی دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
pronounces حکم دادن فتوی دادن
circulates انتشار دادن رواج دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
circulated انتشار دادن رواج دادن
circulate انتشار دادن رواج دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
garnishing زینت دادن لعاب دادن
assigning نسبت دادن تخصیص دادن
assigned نسبت دادن تخصیص دادن
assign نسبت دادن تخصیص دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
massaged ماساژ دادن تغییر دادن
massage ماساژ دادن تغییر دادن
direct دستور دادن دستورالعمل دادن
directed دستور دادن دستورالعمل دادن
directs دستور دادن دستورالعمل دادن
plating اب دادن روکش فلز دادن
housed منزل دادن پناه دادن
house منزل دادن پناه دادن
promote ترفیع دادن درجه دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
houses منزل دادن پناه دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
instructing دستور دادن اموزش دادن
give security for تامین دادن ضامن دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
to set forth شرح دادن بیرون دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
individualize تمیز دادن تشخیص دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
pottion بهره دادن از جهاز دادن به
organises سازمان دادن ارایش دادن
slash چاک دادن شکاف دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
empower اختیار دادن وکالت دادن
informs اطلاع دادن گزارش دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
instructed دستور دادن اموزش دادن
instructs دستور دادن اموزش دادن
expands توسعه دادن بسط دادن
expanding توسعه دادن بسط دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
expand توسعه دادن بسط دادن
relates گزارش دادن شرح دادن
relate گزارش دادن شرح دادن
organizing سازمان دادن ارایش دادن
decern تشخیص دادن تمیز دادن
irritates خراش دادن سوزش دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
individualised تمیز دادن تشخیص دادن
slashed چاک دادن شکاف دادن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
embellishes ارایش دادن زینت دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com