Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (32 milliseconds)
English
Persian
relax
تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relaxes
تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relaxing
تمدد اعصاب کردن راحت کردن
Other Matches
let down one's hair
<idiom>
تمدد اعصاب کردن
recreated
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreate
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreates
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreating
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
to stretch oneself
تمد د اعصاب کردن
to blow out one's brains
اعصاب کسی را خورد کردن
pull oneself together
بر اعصاب خود تسلط پیدا کردن
lightening
سبکبار کردن راحت کردن
lightened
سبکبار کردن راحت کردن
lightens
سبکبار کردن راحت کردن
lighten
سبکبار کردن راحت کردن
relieve
راحت کردن
to lie down
راحت کردن
to set at ease
راحت کردن
set at ease
راحت کردن
relieving
راحت کردن
relieves
راحت کردن
to send to glory
راحت کردن
to take one's rest
راحت کردن
ease
اسودگی راحت کردن
easing
اسودگی راحت کردن
fall up
در جا راحت باش کردن
eases
اسودگی راحت کردن
halt
راحت باش کردن
eased
اسودگی راحت کردن
halts
راحت باش کردن
halted
راحت باش کردن
alighted
راحت کردن تخفیف دادن
alight
راحت کردن تخفیف دادن
alights
راحت کردن تخفیف دادن
alighting
راحت کردن تخفیف دادن
To set someones mind at ease.
خیال کسی را راحت کردن
relaxation
تمدد
tensions
تمدد
tension
تمدد
directories
روش لیست کردن کاربران و منابع متصل به شبکه به روش ساده و با دستیابی راحت تا کاربر بتواند کاربر دیگر را با نام و با آدرس پیچیده شبکه آدرس دهی کند
directory
روش لیست کردن کاربران و منابع متصل به شبکه به روش ساده و با دستیابی راحت تا کاربر بتواند کاربر دیگر را با نام و با آدرس پیچیده شبکه آدرس دهی کند
nervation
رگ و پی اعصاب
nervous prostration
ضعف اعصاب
neurasthenia
ضعف اعصاب
peripheral nerves
اعصاب پیرامونی
nervous prostration
کسالت اعصاب
neurosis
اختلال اعصاب
sensory nerves
اعصاب حساسه
neurologist
متخصص اعصاب
somatic nerves
اعصاب تنی
nerve gases
گاز اعصاب
nerve gas
گاز اعصاب
neuremia
اختلال اعصاب
neurologist
ویژه گر اعصاب
neurotoxic
مخدر اعصاب
neuropharmacology
داروشناسی اعصاب
neurophysiology
فیزیولوژی اعصاب
taste nerves
اعصاب چشایی
neurosurgery
جراحی اعصاب
neurosyphilis
سیفلیس اعصاب
neurotomy
تشریح اعصاب
war of nerves
جنگ اعصاب
neurochemistry
شیمی اعصاب
neuropathist
پزشک اعصاب
neuroses
اختلال اعصاب
neurility
وفیفه اعصاب
neuralgia
درد اعصاب
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
neurodynamic substances
مواد پویاساز اعصاب
vasomotor nerves
اعصاب محرک رگها
neuropsychiatrist
پزشک اعصاب و روان
nerve wrack
خسته کننده اعصاب
neurovegetative system
دستگاه اعصاب نباتی
neuropathologist
اسیب شناس اعصاب
nerve racking
خسته کننده اعصاب
nerve-racking
خسته کننده اعصاب
neuroanatomy
کالبد شناسی اعصاب
nervous prostration
سستی پی خستگی اعصاب
reticulum
بافت نگاهدارنده اعصاب
analeptics
داروهای محرک اعصاب
vasomotor
اعصاب محرک رگها
neural
وابسته به سلسله اعصاب
You're a pain in the neck!
اعصاب آدم را خورد می کنی!
pain in the neck
آدم
[چیز]
اعصاب خورد کن
neurasthenic
دچار خستگی یاضعف اعصاب
nervous
عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
This drug excites the nerves.
این دارو اعصاب را تحریک می کند
neuration
بخش پی یا اعصاب درتن عصب بندی
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
The nerves can only take so much .
اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
end bulb
انتهای اعصاب در پوست یا مخاط که به ان endcopuscle نیز می گویند
myelin sheath
ماده سفید چربی که غلاف بعضی اعصاب رامیپوشاند
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
comfortable
راحت
cosiness
راحت
tranquillity
راحت
cosey
راحت
snug
راحت
cushy
راحت
placid
راحت
ease
راحت
cosiest
راحت
cosy
راحت
eased
راحت
cozies
راحت
cushiest
راحت
cushier
راحت
cozier
راحت
coziest
راحت
cosier
راحت
cosies
راحت
cozy
راحت
homelike
راحت
convenient
راحت
home like
راحت
comforts
راحت
beforehand
راحت
comforting
راحت
comforted
راحت
tranquility
راحت
comfort
راحت
easing
راحت
eases
راحت
cuddly
راحت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cozily
بطور راحت
snug
راحت واسوده
couthie
راحت ومطبوع
lay on your oars
راحت باش
rests
راحت باش
accomodating
راحت موافق
indolence
راحت طلبی
light handed
اسان راحت
rest
راحت باش
aforehand
اماده راحت
well
راحت بسیارخوب
break
راحت باش
stand easy
در جا راحت باش
breaks
راحت باش
straighter
راحت مرتب
straightest
راحت مرتب
commodiously
بطور راحت
sportswear
لباس راحت
show up
<idiom>
راحت دیدن
easy circumstances
زندگی راحت
easy chair
صندلی راحت
to be at ease
راحت نبودن
parade rest
راحت باش
easy chairs
صندلی راحت
bed of roses
وضع راحت
Relax!
راحت باش!
wells
راحت بسیارخوب
straight
راحت مرتب
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
jettisoned
از شر چیزی راحت شدن
jettison
از شر چیزی راحت شدن
accommodatingly
بطور موافق راحت
dismass
به راحت باش رفتن
Please make yourself comfortable.
لطفا" راحت باشید
jettisoning
از شر چیزی راحت شدن
jettisons
از شر چیزی راحت شدن
snugly
بطور دنج یا راحت
well lodged
دارای منزل راحت
I'm uneasy about it.
من باهاش راحت نیستم.
cuddle
در بستر راحت غنودن
You neednt worry . Dont bother your head.
خیالت راحت باشد
leave alone
<idiom>
راحت گذاشتن (شخصی)
to take one's ease
راحت شدن یا بودن
easy
<adj.>
راحت
[آسان گیر]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com