English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (37 milliseconds)
English Persian
concenter تمرکز دادن تغلیظ کردن
Other Matches
concentrating تمرکز دادن تغلیظ
concentrates تمرکز دادن تغلیظ
concentrate تمرکز دادن تغلیظ
concentrates تمرکز دادن تمرکز اتش تمرکز قوا
concentrating تمرکز دادن تمرکز اتش تمرکز قوا
concentrate تمرکز دادن تمرکز اتش تمرکز قوا
centralising تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralizes تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralises تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralised تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralizing تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralize تمرکز دادن تمرکزی کردن
centralising تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
centralises تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
centralizes تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
centralize تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
centralizing تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
centralised تمرکز دادن درمرکز جمع کردن
condenser الت جمع کردن و تمرکز دادن برق
concentrating تمرکز دادن
concentrate تمرکز دادن
retains تمرکز دادن
retaining تمرکز دادن
retain تمرکز دادن
retained تمرکز دادن
concentrates تمرکز دادن
decentralize عدم تمرکز دادن
decentralizing عدم تمرکز دادن
decentralising عدم تمرکز دادن
decentralised عدم تمرکز دادن
massing of fire تمرکز دادن اتشها
decentralises عدم تمرکز دادن
decentralizes عدم تمرکز دادن
condense تغلیظ کردن
condenses تغلیظ کردن
condensing تغلیظ کردن
concentrations تمرکز اتش تمرکز غلظت مواد شیمیایی موجود در هوا بازداشتگاه اسرا
concentration تمرکز اتش تمرکز غلظت مواد شیمیایی موجود در هوا بازداشتگاه اسرا
deconcentrate از حالت تغلیظ خارج کردن
gaduate درجه بندی کردن تغلیظ کردن
concentrate تمرکز کردن
concentrating تمرکز کردن
concentrates تمرکز کردن
pool قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
pooled قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
pools قرقره متمرکز کردن یا محل تمرکز
hit the high spots <idiom> روی نکته اصلی تمرکز کردن
localization تمرکز درنقطه بخصوصی محلی کردن
center کانونی کردن تمرکز یافتن مرکز
condensation تغلیظ
doping تغلیظ
condensed تغلیظ شده
condenser تغلیظ کننده
unthickened تغلیظ نشده
gasoline gels سوخت تغلیظ شده
peptized fuel سوخت تغلیظ شده
thickened fuel سوخت تغلیظ شده
gasoline gels بنزین تغلیظ شده
maple syrup شربتی که از تغلیظ انواع افراتهیه میشود
pyrocondensation تغلیظ یا تکاثف شیمیایی بوسیله حرارت
dopant مادهای که در فرایند تغلیظ اضافه میشود doping
napalms ماده مخصوص تغلیظ بنزین وتهیه بمب اتش زا و پرتاب شعله
napalm ماده مخصوص تغلیظ بنزین وتهیه بمب اتش زا و پرتاب شعله
napalmed ماده مخصوص تغلیظ بنزین وتهیه بمب اتش زا و پرتاب شعله
napalming ماده مخصوص تغلیظ بنزین وتهیه بمب اتش زا و پرتاب شعله
polyester نمک الی مرکبی که تغلیظ شده ودر پلاستیک سازی مصرف میگردد
disciplines نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
discipline نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
disciplining نظم دادن ادب کردن تربیت کردن انضباط دادن
centralisation تمرکز
centralization تمرکز
concentrations تمرکز
yeep joung تمرکز
centering تمرکز
focusing تمرکز
concentration تمرکز
data concentration تمرکز داده
horizontal integration تمرکز افقی
concentrations تمرکز عده ها
gas focusing تمرکز با گاز
decentralization عدم تمرکز
concentration تمرکز عده ها
crossover تمرکز نخستین
totalitarianism تمرکز گرایی
degree of centralization درجه تمرکز
center تمرکز یافتن
stress concentration تمرکز تنش
center spuare زاویه تمرکز
cost center تمرکز هزینه
centralist طرفدار تمرکز
electron focusing تمرکز الکترون
ionic focusing تمرکز با گاز
electromagnetic focusing تمرکز الکترومغناطیسی
concentration ratio نسبت تمرکز
magnetic focusing تمرکز الکترومغناطیسی
centralists طرفدار تمرکز
electrostatic focusing تمرکز الکتروستاتیکی
cathexis تمرکز روانی
centering tool ابزار تمرکز
focalization تمرکز در کانون
concentration of fire تمرکز اتش
line concentrator تمرکز کننده خط
focusing coil پیچک تمرکز
concentative تمرکز دهنده
automatic focusing تمرکز خودکار
focusing control تنظیم تمرکز
concentration ratio نرخ تمرکز
centers تمرکز یافتن
centre تمرکز یافتن
visual focusing تمرکز دیداری
centred تمرکز یافتن
post deflection focusing تمرکز پس از انحراف
centered تمرکز یافتن
period of concentration زمان تمرکز
focusing magnet مغناطیس تمرکز ده
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
critical concentration میزان تمرکز بحرانی
massing تمرکز قوای جنگی
masses تمرکز قوای جنگی
mass تمرکز قوای جنگی
centralized design طراحی تمرکز یافته
bourrelet ورم تمرکز گلوله
self focus تنظیم تمرکز خودکار
concentration area منطقه تمرکز اتش
authoritarianism فلسفهء تمرکز قدرت یا استبداد
centralism سیستم تمرکز در اداره مملکت
electron beam focusing تمرکز دهی اشعه الکترونی
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
permanent magnet focusing تمرکز اشعه بوسیله مغناطیسهای پایدار
permanent magnet centering تمرکز اشعه بوسیله مغناطیسهای پایدار
I am not in the right frame of mind. I cannot concerntrate. فکرم حاضرنیست ( تمرکز فکر ندارم )
gather writer تمرکز اطلاعات در داخل یک رکورد فیزیکی
Zionism نهضت تمرکز بنی اسرائیل درفلسطین
cathectic وابسته به تمرکز روانی شهوانی شده
statism تمرکز قدرت اقتصادی در دولت مرکزی
decentralism سیستم عدم تمرکز در اداره مملکت
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
condensate تغلیظ شده منقبض شده
incondensable خلاصه نشدنی تغلیظ نشدنی
grommet حلقه ثبات لوله ورم تمرکز گلوله
authoritarians طرفدار تمرکز قدرت در دست یکنفر یا یک هیئت
authoritarian طرفدار تمرکز قدرت در دست یکنفر یا یک هیئت
Zionist طرفدار نهضت تمرکز یهود در فلسطین صهیونیست
tabbing ترتیب حرکت تمرکز از یک دگمه یا میدان به دیگر با انتخاب کلید tab
neoclassical economics در این اقتصاد تمرکز بیشتر بروی تقاضای مصرف کننده وروشهای ریاضی است
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
silicon valley محلی در دره سانتاکلارای کالیفرنیا باگسترده ترین تمرکز تجارت وکار تکنولوژی عالی در جهان
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
departmentalism اعنقاد به روش تمرکز دراداره کشور و تفویض اختیارات وسیع به مسئولین اداره امور تقسیمات کوچک مملکتی
design پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
designs پروژه دادن طرح دادن طرح کردن برنامه
sabot کمربند گلوله حلفه تمرکز یا وسیله ثبات گلوله در مسیر بوش استقرار لوله جوفی
provincialism اعتقاد به لزوم عدم تمرکز دراداره کشور و تقسیم اختیارات و مسئولیتها بین ایالات ونواحی کشور
institutionalizing در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalises در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalizes در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalize در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
institutionalising در موسسه یا بنگاه قرار دادن در بیمارستان بستری کردن تبدیل به موسسه کردن رسمی کردن
pursue تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursues تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursuing تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
pursued تعاقب کردن تحت تعقیب قانونی قرار دادن دنبال کردن
collimate موازی قرار دادن لوله و هدف میزان کردن تعدیل کردن
out lawry طراحی کردن بطور مختصر شرح دادن خلاصه کردن
lay قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
lays قرار دادن طرح کردن مطرح کردن توط ئه چیدن
predicate اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
receives اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
predicates اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicated اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
receive اخذ دریافت کردن جا دادن وپنهان کردن مال مسروقه
predicating اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
anneal نرم کردن فلز به وسیله حرارت دادن و سرد کردن اهسته در کوره
pay جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
paying جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
to veer and heul پیوسته تغییرعقیده دادن شل کردن وسفت کردن دراوردن
pays جبران کردن غرامت دادن کارسازی کردن مزد
ogive ورم تمرکز گلوله رومی گلوله
concentration area منطقه تمرکز عده ها منطقه تجمع
hire اجیر کردن اجاره کردن کرایه دادن
propagates منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
compensates تنظیم کردن میزان کردن تاوان دادن
statement بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
propagate منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
statements بیان کردن توضیح دادن تاکید کردن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
propagated منتشر کردن قلمه کردن انتقال دادن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
designating انتخاب کردن تعیین کردن تخصیص دادن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com