English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English Persian
complementary تکمیل کننده یکدیگر
Other Matches
processor تکمیل کننده
supplements تکمیل کننده اضافی
supplementing تکمیل کننده اضافی
supplemented تکمیل کننده اضافی
supplement تکمیل کننده اضافی
expletives جایگیر تکمیل کننده
expletive جایگیر تکمیل کننده
expletory جایگیر تکمیل کننده
consolidating station ایستگاه تکمیل کننده بار
consummative تکمیل کننده انجام دهنده
one a یکدیگر
from one another <adv.> از یکدیگر
each other یکدیگر
from each other <adv.> از یکدیگر
of each other <adv.> از یکدیگر
interwork بر یکدیگر
of one another <adv.> از یکدیگر
one another یکدیگر
intersecting از یکدیگر گذرنده
internecine کشتار یکدیگر
cheek by jowl پهلوی یکدیگر
interconnect اتصال به یکدیگر
interconnects اتصال به یکدیگر
interconnecting اتصال به یکدیگر
peer to each other برابر با یکدیگر
simultaneous with each other مقارن یکدیگر
arm in arm در دست یکدیگر
couple ترکیب با یکدیگر
coupled ترکیب با یکدیگر
combine ترکیب با یکدیگر
combines ترکیب با یکدیگر
combining ترکیب با یکدیگر
couples ترکیب با یکدیگر
concrescence رشد با یکدیگر
to look at each other به یکدیگر نگریستن
interconnected اتصال به یکدیگر
peer to each other قرین یکدیگر
complementarity تکمیل
complete تکمیل
consummation تکمیل
supplementation تکمیل
compietion تکمیل
completion تکمیل
entelechy تکمیل
completing تکمیل
completes تکمیل
fulfillment تکمیل
completed تکمیل
fulfilment تکمیل
grappling گرفتن لباس یکدیگر
interconnecting با یکدیگر اتصال دادن
interconnects با یکدیگر اتصال دادن
interconnect با یکدیگر اتصال دادن
one to one عینامساوی و مرتبط با یکدیگر
correlative with each other لازم و ملزوم یکدیگر
interconnected با یکدیگر اتصال دادن
to look at each other به یکدیگر نگاه کردن
of a piece with each other ازسر هم همجنس یکدیگر
telepathy ارتباط افکار با یکدیگر
abutted به یکدیگر ضربه زدن
abuts به یکدیگر ضربه زدن
hand in hand دست دردست یکدیگر
intersplere در حوزه یکدیگر امدن
incompossible منافی یکدیگر ناسازگار
in tune <idiom> با یکدیگر موافق بودن
they are well matched حریف یکدیگر هستند
one-to-one عینامساوی و مرتبط با یکدیگر
abut به یکدیگر ضربه زدن
put inpractice تکمیل کردن
completed تکمیل کردن
aucmented تکمیل شده
actualise [British] تکمیل کردن
complete تکمیل کردن
supplied تکمیل کردن
back up تکمیل کردن
supply تکمیل کردن
carry ineffect تکمیل کردن
supplying تکمیل کردن
implement تکمیل کردن
completes تکمیل کردن
replete تکمیل انباشته
finishing عملیات تکمیل
completing تکمیل کردن
completion date تاریخ تکمیل
put into effect تکمیل کردن
carry into effect تکمیل کردن
make something happen تکمیل کردن
put ineffect تکمیل کردن
carry out تکمیل کردن
back-up تکمیل کردن
finishes تکمیل کردن
supplements تکمیل کردن
supplementing تکمیل کردن
supplemented تکمیل کردن
supplement تکمیل کردن
actualize تکمیل کردن
round تکمیل کردن
full load فرفیت تکمیل
fulfill تکمیل کردن
fulfil تکمیل کردن
finish تکمیل کردن
fill out تکمیل کردن
fill up تکمیل کردن
augments تکمیل کردن
augmented تکمیل کردن
augment تکمیل کردن
fulfils تکمیل کردن
fulfills تکمیل کردن
fulfilling تکمیل کردن
fulfilled تکمیل کردن
roundest تکمیل کردن
to top off تکمیل کردن
full تمام تکمیل
make up تکمیل کردن
augmenting تکمیل کردن
perfect تکمیل کردن
perfected تکمیل کردن
perfecting تکمیل کردن
perfects تکمیل کردن
to eke out تکمیل کردن
in progress of completion در دست تکمیل
to post up تکمیل کردن
fullest تمام تکمیل
juxtaposition جا دادن اقلام در مجاورت یکدیگر
adhesion of fibers خاصیت چسبندگی الیاف به یکدیگر
networks اتصال نقاط شبکه به یکدیگر
network اتصال نقاط شبکه به یکدیگر
life line طناب اتصال افراد به یکدیگر
take turns <idiom> انجام کاری با همکاری یکدیگر
hand to hand دست بدست یکدیگر مجاور
incompatible غیر قابل استعمال با یکدیگر
hand-to-hand دست بدست یکدیگر مجاور
interaction عمل دو چیز روی یکدیگر
hue [وجه تمایز رنگ ها از یکدیگر]
iteraction تاثیر چند چیز بر یکدیگر
sentence completion test ازمون تکمیل جمله
filler point نقطه تکمیل ذخایر
number completion test ازمون تکمیل اعداد
consolidation of position تکمیل ارایش مواضع
picture completion test ازمون تکمیل تصویر
to fill up گرفتن تکمیل کردن
interact برای عمل کردن روی یکدیگر
The twins look just like each other. دوقلوها خیلی شبیه یکدیگر هستند.
interfruitful قابل گرده افشانی یا لقاح با یکدیگر
interacted برای عمل کردن روی یکدیگر
interacting برای عمل کردن روی یکدیگر
interacts برای عمل کردن روی یکدیگر
sapphic vice شهوت رانی زنان نسبت به یکدیگر
back formation لغت سازی اشتقاق لغات از یکدیگر
deme دستهای از موجودات زنده مرتبط با یکدیگر
data chaining فرایند اتصال اقلام داده به یکدیگر
Birds of a feather flock together . <proverb> پرندگان مشابه با یکدیگر پرواز مى کنند .
They shook hand and made up. با یکدیگر دست دادند وآشتی کردند
matures واجب الادا تکمیل کردن
mature واجب الادا تکمیل کردن
autocomplete تکمیل شدن خودکار [کامپیوتر]
perfects کاملا رسیده تکمیل کردن
supplying تکمیل کردن موجودی ذخیره
perfecting کاملا رسیده تکمیل کردن
perfected کاملا رسیده تکمیل کردن
perfect کاملا رسیده تکمیل کردن
healy picture completion test ازمون تکمیل تصاویر هیلی
filler point نقطه تکمیل ذخیره انبار
frank drawing completion test ازمون تکمیل نقاشی فرانک
pavilion roof شیروانی چهار کله تکمیل
supply تکمیل کردن موجودی ذخیره
supplement تکمیل کردن ضمیمه شدن به
supplied تکمیل کردن موجودی ذخیره
supplemented تکمیل کردن ضمیمه شدن به
supplementing تکمیل کردن ضمیمه شدن به
supplements تکمیل کردن ضمیمه شدن به
to fill out تکمیل کردن توسعه دادن
concrete finishing machine دستگاه عملیات تکمیل بتن
vapoware نرم افزار در حال تکمیل
corrector جبرانگر تعدیل کننده تصحیح کننده تنظیم کننده
interdenominational وابسته به فرقههای مذهبی و روابط انها با یکدیگر
trailing پشت سر یکدیگر قرار گرفتن مسیر اسکی
consolute ترکیبی از دو یا چند مایع که بر هر نسبتی در یکدیگر حل شوند
counterpose درمقابل یکدیگر قرار دادن متقابل ساختن
grain orientation طرز قرار گرفتن ذرات نسبت به یکدیگر
trailed پشت سر یکدیگر قرار گرفتن مسیر اسکی
dualism وجود دو موقعیت یاپدیده متضاد در کنار یکدیگر
trail پشت سر یکدیگر قرار گرفتن مسیر اسکی
differentiation فرق گذاری تفکیک و تمیز مطالب از یکدیگر
trails پشت سر یکدیگر قرار گرفتن مسیر اسکی
design development آماده سازی و تکمیل نقشه فرش
concentric shafts شفتهای هم محور که داخل یکدیگر قرار گرفته اند
laceria [نقش های منظم در کنار یکدیگر] [معماری اسلامی]
demolition derby مسابقه رانندگان ماهر درزدن اتومبیلهای کهنه به یکدیگر
hue [نقطه جدا کردن رنگ های مختلف از یکدیگر]
blade tracking مراحل تعیین موقعیت سر تیغههای ملخ نسبت به یکدیگر
cheats تکمیل چرخش روی زمین بجای هوا
cheated تکمیل چرخش روی زمین بجای هوا
cheat تکمیل چرخش روی زمین بجای هوا
track bolt پیچی که قطعات راه اهن رابه یکدیگر متصل میکند
local area network شبکهای که ترمینال ها و قط عات مختلف آن فاصله کوتاهی از یکدیگر دارند.
triptych عکسی که در سه قاب تهیه کرده پهلوی یکدیگر قرار دهند
emergency complement جدول تعدیل نیروی انسانی برای تکمیل یکانها
biplane interference تداخل ایرودینایکی بین دو بال که روی یکدیگر قرار گرفته اند
circulars موقعیت خطایی که وقتی رخ میدهد که دو تا ولی در دوخانه به یکدیگر مراجعه کنند
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com