Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (38 milliseconds)
English
Persian
crab
جرزدن عصبانی کردن
crabs
جرزدن عصبانی کردن
Other Matches
nobbles
جرزدن تقلب کردن
nobbling
جرزدن تقلب کردن
nobble
جرزدن تقلب کردن
nobbled
جرزدن تقلب کردن
to back out of
جرزدن
jitter
عصبانی شدن عصبانی بودن
get someone's blood up
<idiom>
عصبانی کردن
steam up
عصبانی کردن
wear on
عصبانی کردن
enrage
عصبانی کردن
enraged
عصبانی کردن
enrages
عصبانی کردن
enraging
عصبانی کردن
funk
عصبانی کردن
irritate
عصبانی کردن
irritated
عصبانی کردن
to get on one's nerve
عصبانی کردن
blood
عصبانی کردن
irritates
عصبانی کردن
inflame
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming
اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
to get on somebody's nerves
کسی را عصبانی کردن
blow-ups
ترکاندن عصبانی کردن
get (someone's) goat
<idiom>
عصبانی کردن شخص
get on one's nerves
<idiom>
عصبانی کردن شخص
blow up
ترکاندن عصبانی کردن
piss off
<idiom>
عصبانی کردن کسی
blow-up
ترکاندن عصبانی کردن
rub some one the wrong way
کسی را عصبانی کردن
in one's hair
<idiom>
عصبانی کردن شخصی
madden
عصبانی کردن دیوانه شدن
maddened
عصبانی کردن دیوانه شدن
maddens
عصبانی کردن دیوانه شدن
make one's blood boil
<idiom>
کسی را خیلی عصبانی کردن
flusters
دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustering
دست پاچه کردن عصبانی کردن
to rile
آزردن
[دمق کردن]
[عصبانی کردن]
flustered
دست پاچه کردن عصبانی کردن
fluster
دست پاچه کردن عصبانی کردن
to piss off the wrong people
<idiom>
آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
maddest
عصبانی کردن دیوانه کردن
mad
عصبانی کردن دیوانه کردن
huffier
عصبانی
wreakful
عصبانی
huffy
عصبانی
maniac
عصبانی
mad
عصبانی
huffiest
عصبانی
maniacs
عصبانی
mad
[at]
<adj.>
عصبانی
[از]
frenetic
عصبانی
pins and needles
عصبانی
waxy
عصبانی
pissed off
[at]
[American E]
<adj.>
عصبانی
[از]
frantic
عصبانی
maddest
عصبانی
angry
[with]
<adj.>
عصبانی
[از]
feisty
عصبانی
pelting
عصبانی
wrathful
عصبانی
indignant
<adj.>
عصبانی
furious
<adj.>
عصبانی
angry
<adj.>
عصبانی
short tempered
عصبانی
out of temper
عصبانی
huffish
عصبانی
nervy
عصبانی
horn mad
عصبانی
red hot
عصبانی
jumpy
عصبانی
uptight
<idiom>
عصبانی
twittery
عصبانی
irate
<adj.>
عصبانی
ireful
[literary]
<adj.>
عصبانی
wroth
[chiefly literary]
<adj.>
عصبانی
high strung
عصبانی
pissed
[at]
[American E]
<adj.>
عصبانی
[از]
frenetical
عصبانی
wrathy
[colloquial]
<adj.>
عصبانی
choleric
عصبانی
mad
[coll.]
[very angry]
<adj.>
عصبانی
pissed off
[vulgar]
<adj.>
عصبانی
wrathful
[literary]
<adj.>
عصبانی
get one's dander up
<idiom>
عصبانی شدن
provocative
عصبانی کننده
hit the roof
<idiom>
عصبانی شدن
hit the ceiling
<idiom>
عصبانی شدن
worked up
<idiom>
عصبانی ،نگران
in a wrought up state
درحال عصبانی
mad as a hornet
<idiom>
خیلی عصبانی
outrageous
عصبانی کننده
the fidgets
حالت عصبانی
the needle
حالت عصبانی
nervousness
حالت عصبانی
nervously
بطور عصبانی
madly
با حال عصبانی
see red
عصبانی شدن
neurotic
ادم عصبانی
wear on
<idiom>
عصبانی شدن
furious
عصبانی متلاطم
outrage
سخت عصبانی شدن
outraged
سخت عصبانی شدن
He sounds angry.
او عصبانی به نظر میرسد.
outrages
سخت عصبانی شدن
outraging
سخت عصبانی شدن
neuropathic
وابسته بناخوشی عصبانی
neuropathist
متخصص ناخوشیهای عصبانی
foam at the mouth
<idiom>
خیلی عصبانی شدن
give someone a piece of your mind
<idiom>
عصبانی شدن از کسی
fit to be tied
<idiom>
خیلی عصبانی وناامید
amok
شخص عصبانی و دیوانه
flare up
<idiom>
یک مرتبه عصبانی شدن
down on (someone)
<idiom>
از چیزی عصبانی بودن
drive someone up a wall
<idiom>
از کوره در رفتن ،عصبانی شدن
nervous
عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
He is outrageous!
او
[مرد]
آدم را عصبانی می کند!
This is a red rag for me.
این من را واقعا عصبانی میکند.
Don't let it get to you.
نگذار این تو را عصبانی بکند.
nervous wreck
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
bundle of nerves
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
bag of nerves
آدم بی نهایت عصبانی و نگران
He got angry and banged the table.
عصبانی شد وزد روی میز
to snap
یکدفعه عصبانی شدن و داد زدن
to get mad at somebody
[something]
از دست کسی
[چیزی]
عصبانی شدن
go into orbit
<idiom>
از کوره در رفتن ،خیلی عصبانی شدن
to be mad at somebody
[something]
از دست کسی
[چیزی]
عصبانی بودن
There were some angry looks in the crowd .
قیافه ها ؟ عصبانی دربین جمعیت دیده می شد
Whatever did he say to make you so angry .
مگر چه گفت که اینقدر عصبانی شدی ؟
sorehead
شخص کم فرفیت که در اثر باخت یا شکست عصبانی میشود
I was absolutely infuriated.
کارد میزدی خونم در نمی آمد
[بی نهایت عصبانی بودم]
crabs
عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
crab
عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
to get annoyed
[at]
آزرده شدن
[عصبانی شدن]
[در باره]
to get riled
[to feel riled]
آزرده شدن
[عصبانی شدن]
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
times
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
crossest
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
crosses
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
checks
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
timed
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
withstand
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstanding
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
woos
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
woo
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
checked
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
check
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
sterilizing
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
wooed
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
withstands
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
crosser
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
sterilised
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilises
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizes
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com