English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (24 milliseconds)
English Persian
comport جور بودن تحمل کردن
comported جور بودن تحمل کردن
comporting جور بودن تحمل کردن
comports جور بودن تحمل کردن
Other Matches
too much of a good thing غیر قابل تحمل تحمل ناپذیر
sustain تحمل کردن
suffer تحمل کردن
sustained تحمل کردن
sustains تحمل کردن
withstood تحمل کردن
withstands تحمل کردن
withstanding تحمل کردن
tolerate تحمل کردن
tolerated تحمل کردن
tolerates تحمل کردن
bide تحمل کردن
suffers تحمل کردن
put up with تحمل کردن
suffered تحمل کردن
thole تحمل کردن
to give support to تحمل کردن
dree تحمل کردن
tolerating تحمل کردن
to bear out تحمل کردن
stand تحمل کردن
experiencing تحمل کردن
keep up تحمل کردن
undergo تحمل کردن
undergone تحمل کردن
undergoing تحمل کردن
undergoes تحمل کردن
endured تحمل کردن
endure تحمل کردن
vasbyt تحمل کردن
experiences تحمل کردن
lie down under تحمل کردن
abhide تحمل کردن
withstand تحمل کردن
endures تحمل کردن
sit down under تحمل کردن
experience تحمل کردن
dure تحمل کردن
support تحمل کردن
support حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
withstood مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstand مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstanding مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
stomach اشتها تحمل کردن
stomached اشتها تحمل کردن
to live through something چیزی را تحمل کردن
stomaching اشتها تحمل کردن
stomachs اشتها تحمل کردن
outstand بیشتر تحمل کردن
forcing قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
forces قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
force قوا تحمل کردن مجبور کردن فشار
bear تاب اوردن تحمل کردن
bears تاب اوردن تحمل کردن
stick پیچ درکار تحمل کردن
to champ the bit چیزیرابابی صبری تحمل کردن
to suffer a loss ضر ر دادن تحمل خسارت کردن
forborne دست برداشتن تحمل کردن
to sustain a loss ضر ردادن تحمل خسارت کردن
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
to have your share of something [negative] چیزی [بدی] را اجبارا تحمل کردن [باران یا سرزنش]
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
to stand the racket ازعهده ازمایش برامدن تحمل سختی وامتحان کردن بردباری
brook تحمل کردن سازش کردن
brooked تحمل کردن سازش کردن
brooking تحمل کردن سازش کردن
brooks تحمل کردن سازش کردن
bear تقبل کردن تحمل کردن
bears تقبل کردن تحمل کردن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
wheel load فرفیت بار یا تحمل وزن باندفرود در یک فرودگاه یامحوطه تاکسی کردن یا جاده اسفالت
fans بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fanned بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fan بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
fanning بیشترین تعداد ورودیهای که یک مداریا قطعه میتواند بدون محدود کردن نیرویش تحمل کند
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
live up to <idiom> طبق خواسته کسی عمل کردن ،موافق بودن با ،سازش کردن با
toleration تحمل
good humor تحمل
tolerances تحمل
enduringness تحمل
tolerance تحمل
longanimity تحمل
passiveness تحمل
endurance تحمل
parallelled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallel برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
paralleled برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallelling برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
parallels برابر بودن مانند کردن تشبیه کردن پارالل
bearing capacity گنجایش تحمل
tolerator تحمل کننده
fault tolerance تحمل نقص
unbearable تحمل ناپذیر
abiding تحمل کننده
tolls تحمل خسارت
tolling تحمل خسارت
intolerableness تحمل نا پذیری
good humouredly با صبر و تحمل
intolerability تحمل ناپذیری
bearing capacity فرفیت تحمل
intolerable تحمل ناپذیر
sustainable قابل تحمل
insupportable تحمل ناپذیر
supportable قابل تحمل
impossible [colloquial] <adj.> تحمل ناپذیر
toll تحمل خسارت
intolerancy عدم تحمل
bearing capacity قدرت تحمل
sufferable تحمل پذیر
endurable تحمل پذیر
frustration tolerance تحمل ناکامی
intolerance عدم تحمل
weathers تحمل یابرگزارکردن
impassibility تحمل ناپذیری
weathered تحمل یابرگزارکردن
unbearably تحمل ناپذیر
forbearance تحمل امساک
weather تحمل یابرگزارکردن
forbore تحمل کرد
bearable تحمل پذیر
insufferable تحمل ناپذیر
defrayal تحمل هزینه
beyond bearing تحمل ناپذیر
beyond bearing غیرقابل تحمل
take it <idiom> تحمل مشکلات
expected time زمان تحمل
tolerable تحمل پذیر
tolerable قابل تحمل
gameness طاقت تحمل مصائب
breaking load حداکثر تحمل بار
unsustainable <adj.> غیر قابل تحمل
taxpaying capacity تحمل کل بار مالیات
insufferably بطور تحمل ناپذیر
tolerably بطور قابل تحمل
insupportably بطور تحمل ناپذیر
intolerably بطور تحمل ناپذیر
intolerable غیر قابل تحمل
bearingly از روی تحمل و بردباری
borne تحمل کرده یاشده
stress tolerance تحمل فشار روانی
tolerance حدود قابل تحمل
fault tolerance قدرت تحمل نقص
tolerances حدود قابل تحمل
intolerantly بدون تحمل متعصبانه
ties عضو تحمل کننده کشش
bearing قسمت تحمل کننده بار
i am out of p with it دیگرنمیتوانم انرا تحمل کنم
tail boom پایهای که سطوح دم را تحمل میکند
(can't) stand <idiom> تحمل نکردن،دوست نداشتن
at the top of one's bent تا انجا که می توان تحمل کرد
insufferable تن در ندادنی غیر قابل تحمل
tie عضو تحمل کننده کشش
smooth something over <idiom> بهتریا قابل تحمل تر شدن
bete noire ادم مزاحم وغیرقابل تحمل
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
scaleweight وزنی که اسب در مسابقه تحمل میکند
unbearably غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
tolerance قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
transient وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
overweight تحمل وزن اضافه از طرف اسب
broad shoulders نیروی باربری یا طاقت تحمل مسئولیت
tolerances قدرت تحمل نسبت بدارویا زهر
on line fault tolerant system سیستم تحمل خرابی درون خطی
unbearable غیر قابل تحمل تاب ناپذیر
transients وسیلهای که ولتاژ موقت را تحمل میکند
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
The nerves can only take so much . اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
to see what [mettle] he is made of <idiom> تا ببینیم او [مرد] چقدر توانایی [تحمل] دارد
jollify کردن سرخوش بودن
to keep guard بودن احتیاط کردن
to be on guard بودن احتیاط کردن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
scale of weights جدول وزنهایی که اسب مسابقه باید تحمل کند
penance تحمل عذاب جسمی برای بخشوده شدن گناه
tally تطبیق کردن مطابق بودن
maintains حمایت کردن از مدعی بودن
conflicted ناسازگار بودن مبارزه کردن
tallying تطبیق کردن مطابق بودن
wavers فتور پیدا کردن دو دل بودن
conflicts ناسازگار بودن مبارزه کردن
agreeing موافقت کردن موافق بودن
agrees موافقت کردن موافق بودن
tallies تطبیق کردن مطابق بودن
maintain حمایت کردن از مدعی بودن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com