English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (19 milliseconds)
English Persian
acquires حاصل کردن اندوختن
acquiring حاصل کردن اندوختن
Other Matches
storing اندوختن انبار کردن
store اندوختن انبار کردن
to save for something پس انداز کردن [اندوختن ] برای چیزی
submarginal land زمین مطلقا" بی حاصل زمینی که چنان بی حاصل باشد که مخارج سرمایه گذاری و کارگر را نتواندجبران کند
getting حاصل کردن
afford حاصل کردن
acquire حاصل کردن
afforded حاصل کردن
affording حاصل کردن
affords حاصل کردن
get حاصل کردن
gets حاصل کردن
sterilized بی بار یا بی حاصل کردن
sterilizes بی بار یا بی حاصل کردن
sterilize بی بار یا بی حاصل کردن
sterilizing بی بار یا بی حاصل کردن
sheer انحراف حاصل کردن
sterilising بی بار یا بی حاصل کردن
sterilises بی بار یا بی حاصل کردن
look in on <idiom> تماس حاصل کردن
go to rack and ruin <idiom> نتیجه بد حاصل کردن
come to an agreement توافق حاصل کردن
sterilised بی بار یا بی حاصل کردن
osculate تماس نزدیک حاصل کردن
harvests حاصل درو کردن وبرداشتن
hold out <idiom> حاصل شدن ،تقدیر کردن
harvest حاصل درو کردن وبرداشتن
do wonders <idiom> نتیجه عالی حاصل کردن
harvested حاصل درو کردن وبرداشتن
communicates مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
generating حاصل کردن تولید نیرو کردن
generates حاصل کردن تولید نیرو کردن
generated حاصل کردن تولید نیرو کردن
communicate مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
communicated مخابره کردن ارتباط حاصل کردن
generate حاصل کردن تولید نیرو کردن
gets حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
get حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
getting حاصل کردن گرفتن گیر اوردن
brush تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
brushes تماس حاصل کردن واهسته گذشتن
to come to an agreement یکدل شدن توافق حاصل کردن
lime light روشنایی سفیدی که از داغ کردن اهک حاصل میشود
gets حاصل کردن تحصیل کردن
get حاصل کردن تحصیل کردن
getting حاصل کردن تحصیل کردن
salt down اندوختن
to put a way اندوختن
accumulating اندوختن
saved اندوختن
roll up اندوختن
acquire اندوختن
pile اندوختن
salt away اندوختن
put by اندوختن
saves اندوختن
save اندوختن
to lay up اندوختن
piled اندوختن
accumulates اندوختن
accumulate اندوختن
storing اندوختن
hive اندوختن
store اندوختن
lay in اندوختن
to bunker در انبار اندوختن
lay down خریدن و اندوختن
reserving اندوختن اندوخته
reserve اندوختن اندوخته
acquisitiveness حس اندوختن مال
to a knowledge دانش اندوختن
reserves اندوختن اندوخته
to scratch up بسختی اندوختن
to coffer در صندوق اندوختن
to make a pile پول بسیار اندوختن
treasures گنجینه اندوختن گرامی داشتن
treasured گنجینه اندوختن گرامی داشتن
treasuring گنجینه اندوختن گرامی داشتن
treasure گنجینه اندوختن گرامی داشتن
skims سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skim سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
skimmed سرشیر گرفتن از تماس مختصر حاصل کردن بطور سطحی مورد توجه قرار دادن
chrematistic پول جمع کن مربوط به اندوختن مال
refinanced تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinances تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinance تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinancing تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
bituminous paint رنگی ضخیم و سنگین که جزء اصلی ان قیر بوده و بعنوان رنگ ضد اسید برای کم کردن خوردگی حاصل از بخارات والکترولیت موجود در باطری استفاده میشود
deserted <adj.> بی حاصل
outcome حاصل
infertile بی حاصل
resulting حاصل
desolate <adj.> بی حاصل
nonproductive بی حاصل
bleak <adj.> بی حاصل
resumed حاصل
resuming حاصل
resumes حاصل
fruitage حاصل
barren <adj.> بی حاصل
unutilized بی حاصل
blasted [uninhabitable] <adj.> بی حاصل
products حاصل
resume حاصل
product حاصل
payoff حاصل
payoffs حاصل
unfruitful بی حاصل
resulted حاصل
outgrowth حاصل
result حاصل
yielded حاصل
yield حاصل
upshot حاصل
perquisites حاصل
yields حاصل
outcomes حاصل
outgrwth حاصل
perquisite حاصل
adnate حاصل
emblements حاصل زمین
earning yield حاصل عواید
amount حاصل جمع
amount کل [حاصل جمع]
sum کل [حاصل جمع]
total کل [حاصل جمع]
result of the negotiations حاصل مذاکرات
karma حاصل کردارانسان
throughput حاصل کار
products حاصل ضرب
yielder حاصل دهنده
paper blockade محاصره بی حاصل
to be derived حاصل شدن
products حاصل حاصلضرب
nonproductive labor کار بی حاصل
feracious حاصل خیز
product حاصل حاصلضرب
steam fog مه حاصل از بخار اب
negotiation result حاصل مذاکرات
negotiation outcome حاصل مذاکرات
feracity حاصل خیزی
productive مولد پر حاصل
sums حاصل جمع
totaled حاصل جمع
redemption yield حاصل بازخرید
totalling حاصل جمع
heir ارث بر حاصل
gleby حاصل خیز
proceeds حاصل فروش
totalled حاصل جمع
yielded محصول حاصل
totaling حاصل جمع
pinguid حاصل خیز
barren بی ثمر بی حاصل
fattens حاصل خیزکردن
fattened حاصل خیزکردن
fatten حاصل خیزکردن
productions حاصل دادن
production حاصل دادن
total حاصل جمع
foodful حاصل خیز
partial products حاصل ضربهای جز
cabonic حاصل از کربن
sum حاصل جمع
product حاصل ضرب
growths اثر حاصل
growth اثر حاصل
yield محصول حاصل
totals حاصل جمع
yields محصول حاصل
ocean foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
spume کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
interest profit عایدی حاصل از بهره
beach foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
sea foam کف آب [کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
eagre موج حاصل از جذر و مد
resultant حاصل منتج شونده
sideways sum حاصل جمع یک وری
hot shorteness شکنندگی حاصل از گرما
earth pressure فشار حاصل از خاک
aftercrop حاصل دوم باره
deflationary gap فاصله حاصل از رکود
overcrop زیاد حاصل برداشتن از
entrance loss افت حاصل از اصطکاک
gains from trade منافع حاصل از تجارت
phantasm حاصل خیال ووهم
mould line خط حاصل از تلاقی دو سطح
partial sum حاصل جمع جزئی
fogbow رنگین کمان حاصل از مه
wave pressure فشار حاصل از موج
bead دانههای حاصل ازجوشکاری
capital bonus سود حاصل از سرمایه
lysate حاصل تجزیه سلولی
beads دانههای حاصل ازجوشکاری
crops حاصل دادن چینه دان
ocean foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
petrodollars دلار حاصل ازفروش نفت
garden stuff حاصل باغ :سبزی ومیوه
blear تاری حاصل از اشک وغیره
beach foam کف دریا [کف حاصل از برخورد امواج آب]
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com